غزل محض

ساو  یا سُو  واژه ایست در زبان تر کی به معنای خبر وحی پیام... ساو آلان:کوهی که درآن وحی گرفته می شود

 

تنهایی در لوله بخاری

 

نگاهی به مجموعه داستان «امروز شنبه» نوشته‌ی یوسف انصاری

 

یوسف را اولین‌بار در جلسات شعر تبریز دیدم، با این مشخصه که او هرگز در این جلسات شعر نمی‌خواند؛ بعد از مدتی باهم صمیمی شدیم و او هراز گاهی بعد از اتمام جلسه در راه برگشت مرا به شنیدن شعری از خودش دعوت می کرد و تا آنجا که به خاطر دارم در شعرهایش رد پایی از حجم «یدالله رویایی» و بازی‌های زبانی به شیوه‌ی «رضا براهنی» دیده می‌شد، اما هر مخاطب حرفه‌ایی بعد از شنیدن شعرهایش پی می‌برد که او یک ادبیات‌چی حرفه‌ای‌ست، اما ذاتا دغدغه‌ای جز شعر دارد. طولی نکشید که فهمیدم او به طور تخصصی داستان کار می‌کند ولی چون چندان رضایتی از سطح علمی جلسات داستان نداشت ناچار در جلسات شعر شرکت می‌کرد؛ طولی نکشید که عشق به دنیای داستان او را از تبریز به تهران کشاند و با پیشرفت خیره کننده خود خیلی از ما را که اعتقاد داشتیم کار اشتباهی کرده متقاعد کرد که بیراهه نرفته است. حال او یک چهره‌ی مطرح داستان در میان هم نسلان خود به حساب می‌آید و با تمام سختی‌هایی که تحمل می‌کند سرسختانه پیش می‌رود. دوماه بیشتر از تولد اولین مجموعه داستانش (امروز شنبه) نمی‌گذرد و در همین مدت کوتاه هم نقدها و یادداشت‌های بسیاری بر این کتاب نوشته شده است که در نوع خود قابل توجه است. 

هر کس از زاویه‌دید خود این مجموعه را رسد کرده است که البته بیشتر نقدها از زاویه دید تکنیک‌های داستانی بوده است، اگر چه «امروز شنبه» از بعد تکنیک‌های داستانی بسیار غنی‌ست اما به نظر می‌رسد برای شناخت دنیای داستان‌نویسی یوسف باید پرده‌ی تکنیک و فرم را کنار کشید و واقعیت‌های نهفته در لایه‌های درونی داستانها را بررسی کرد؛ یعنی من بر این باورم در هر داستان خرده هدفی نهفته است که علیتی بر این تکنیک‌ها حاکم می‌کند، و این خرده اهداف در کل کتاب هدفی عمده را مدنظر قرار داده اند و می‌خواهند مخاطب را به‌طور ناملموس به آن طرف سوق بدهند. در حقیقت کل داستان را به صورت میدان دوی امدادی می‌بینم که هر داستان چوب  هدف کلی را به میزان معین با خود حمل می کند و به دونده‌ی بعدی که همان داستان بعدی می‌باشد می‌رساند تا در نهایت و سرگشتگی انسان امروزی را به نمایش بگذارد که از هیچ کار خود مطمئن نیست، دوست دارد و ندارد، تنها هست و نیست، خوب است و نیست، بد هست و نیست، می‌اندیشد و نمی‌اندیشد، می‌کشد و نمی‌کشد، می‌میرد و نمی‌میرد  و در حقیقت و حتی در نهایت به بودن و نبود خود هم شک می کند، و مانده است که اگر انسان دیروزی می‌گفت: من می‌اندیشم پس هستم او برای اثبات وجود خود جه دلیلی را بیاورد؛ در حقیقت این مجموعه داستان، من‍ مخاطب را به این سؤال می‌رساند که: من چه‌کار می‌کنم که نشانه‌ی هستی من باشد؛ این مجموعه داستان از این دیدگاه یک مجموعه داستان نیست، یک داستان نیمه بلند است که هر یک از داستان‌ها را می‌توان فصل‌های آن داستان فرض کرد. البته این نوع بررسی برای کسی که حیطه‌ي تخصصی‌اش شعر است کار راحتی نیست اما شاید برای منی که سال‌هاست یوسف را از نزدیک می‌شناسم چندان دور از دسترس نباشد.

 یکی از امتیازات این داستان‌ها قدرت در شخصیت‌پردازی آن‌هاست؛ شخصیت‌های داستان‌ها به قدری ملموس و ماهرانه طراحی شده‌اند که مخاطب به راحتی با آن‌ها ارتباط برقرار مي‌كند و گاها هم با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند. این شخصیت‌ها در کلیات بسیار شبیه به هم‌اند؛ گویی یک شخصیت است که در فضاها و دنیا‌های مختلفی به کار گرفته می‌شود اما همین شخصیت‌ها گاها با یک رفتار و حرکت کوچک به کلی خود را با دیگر شخصیت‌های داستان متمایز می‌کنند؛ برای بیان بهتر کلید ورود به این داستان‌ها، شخصیت‌های آن است. این شخصیت‌ها شبیه اجزا پازلی هستند که با مهارت از هم پاشیده شده است؛ یعنی این پازل به شکلی در طول مجموعه به هم ریخته که مخاطب با مقایسه‌ی این شخصیت‌ها و پی بردن به روابط علی و معلولی، که در کل داستان حاکم است، می‌تواند آن پازل را به شکل صحیح بچیند. در این تلاش علاوه بر روابط حاکم در هر داستان روابط حاکم بین خود داستان‌ها با یکدیگر هم بسیار اهمیت دارد؛ اما کشف همین روابط هم در دریچه بررسی شخصیت‌های داستان مقدر است. برای رسیدن به این کلید نیاز به بررسی مستقل شخصیت‌های داستان و نقاط مشترک و تفاوت‌های آنها داریم. در کل‍ این مجموعه صرف نظر از شخصیت راوی دوازده شخصیت اصلی داریم که داستان حول آن‌ها می‌چرخد، به شرح زیر:

 

1 - داستان  برف

 

آقای بهبودی معلم روستایی‌ست که داستان در آن اتفاق می‌افتد. ظاهرا او خود اهل همان روستاست اما در شهر زندگی می‌کند؛ چون همسرش طیبه، به دلایلی حاضر نیست در روستا بماند او ناچار صبح به روستا می‌آید و ظهر به شهر برمی‌گردد و این رفت‌وآمد در زمستان برای او بسیار مشکل می‌شود و داستان هم در یکی از این رفت وآمدها در اوج برف زمستان اتفاق می‌افتد، زمانی که همسرش حامله است و او نمی‌خواهد او را تنها بگذارد و علیرغم خواهش اهالی روستا به راه می‌افتد. او ظهر از روستا خارج می‌شود، نصف شب زنش خبر می‌دهد که هنوز نرسیده است، فردا غروب زمانی که به‌ قول نویسنده: آفتاب پشت کوه نرفته بود، با وضعی آشفته برمی‌گردد زمانی که بدبختی‌اش شروع شده بود.

 

 

2 – داستان آرایشگر

این داستان دو شخصیت اصلی دارد

الف – داود یا همان آرایشگری که بعد از مرگ پدر مسئولیت خانواده با اوست کار و کاسبی‌اش چندان تعریفی ندارد و عمرش درآرایشگاه می‌گذرد امکان ازدواج  با دختری که با او ارتباط دارد برایش فراهم نیست و او به دنبال قطع ارتباط با اوست آن‌هم درحالی که طرف مقابل یعنی همان دختر به هر شکلی نمی‌خواهد داود را از دست بدهد و می‌خواهد زودتر ازدواج کنند.

ب– مریم دوست داوود دانشجوی شهرستانی‌اي که در خوابگاه زندگی می‌کند و ظاهرا احساس می‌کند که از داوود حامله است یا شاید هم ترفندی‌ست تا او را وادار به ازدواج کند. او از هر فرصتی برای نزدیک شدن به داوود استفاده می‌کند حتی اگر این فرصت چند دقیقه بالا و پایین رفتن با آسانسور در طبقات یک ساختمان باشد. ظاهرا او هم حس کرده که این رابطه در سراشیبی از بین رفتن است.

 

3 – داستان عروسی

غلامعلی فراش مدرسه ای‌ست در یک شهر کوچک. به سبب نوع زندگی‌اش در کانون توجه اهالی محل قرار دارد. او تمام عمر خود را در مدرسه گذرانده و هیچکس به درستی نمی‌داند او اهل کجاست و کس وکاری ندارد. او حالا حدودا پنجاه سال دارد. اهالی گیر دادند که او ازدواج کند او یک روز به اصرار مدیر مدرسه بعد از سال‌ها چند روز به مرخصی می‌رود و بعد از برگشتن شایع می‌شود که او ازدواج کرده و فلان روز قرار است عروسش را بیاورند اما...

 

 

 

4 – داستان امروز شنبه

این داستان هم دوشخصیت دارد

الف – مهندس سعادت مردی که ازدواج ناموفق خود رنج می‌برد او ظاهرا همسری درون‌گرا و بیمار دارد که دچار توهم می‌شود یا موجوداتی شب‌ها او را آزار می‌دهند ماموریتی که از طرف محل کارش برای رفتن به جزیره کیش به او واگذار می‌شود این امید را در دل او زنده می‌کند که شاید با دور شدن از شهر محل زندگی این مشکلات برطرف شود اما او در این سفر همسرش را به کلی از دست می‌دهد.

ب – ژیلا همسر مهندس سعادت که بعداز گذراندن سال‌هایی سخت بعد از ازدواج با مهندس یک روز برای همیشه گم می‌شود و تنها لباس‌های او را کنار دریا پیدا می‌کنند و یادداشت‌هایی که از او به جا مانده است و ما تنها یک سطر از آن یادداشت‌ها را می‌دانیم: (امروز شنبه فهمیدم ناصر مردی که فکر می‌کردم نیست.)

 

5 – داستان کله‌ی گنجشک

این داستان جزو معدود داستانهای کتاب است که شخصیت‌های زیادی درآن دیده می‌شوند (ناصر/عادل/ مصطفا/ پدر/ مادر/ و... اما در اینجا هم مثل تقریبا مثل بقیه کتاب داستان حول یک شخصیت می‌چرخد پسر بچه‌ای به نام سلمان که با وجود رسیدن به پنج سالگی هنوز زبان باز نکرده است.

 

6 – دیوار به دیوار

در این داستان هم دوشخصیت اصلی وجود دارد

الف – آرایشگری که به خاطر فرار از خدمت در زندان تبریز به سر می‌برد

ب – مردی که معلوم نیست به چه جرمی زندانی شده و می‌خواهد همه چیز زندان را تجربه کند از سلول انفرادی گرفته تا فرار

 

7 – داستان سگسار

در این داستان سه شخصیت اصلی وجود دارد

الف – مهندس ارانی صاحب کارخانه چرم‌سازی که علاقه شدیدی به سگ و به جان هم انداختن سگ‌ها دارد و ما هیچ چیز دیگری جز این از او نمی‌دانیم.

ب – صالح که به نوعی پادوی مهندس است و سگ‌های نیمه‌جانی را که در مبارزه‌های ترتیب داده شده توسط مهندس ارانی از پا افتاده‌اند گوشه‌ای خارج از کارخانه دفن می‌کند او منفور اهالی آن منطقه است و خود نیز از کارش راضی نیست

پ – دکتر درمانگاه که در اینجا راوی داستان هم هست و مثل بقیه داستان‌های یوسف راوی چه دانای کل باشد چه یکی از شخصیت‌های داستان نقشی در داستان ندارد و داستان محوریتی به عهده‌ی وی نگذاشته است در بررسی بنده هم این داستان دو شخصیت اصلی دارد مهندس و صالح.

 

8 – داستان اسماعیل

این داستان هم دو شخصیت دارد

الف – پیرمردی که از خارج به دنبال برادرش آمده و زمانی نظامی بوده و ما از اسم او خبر نداریم

ب – اسماعیل برادر پیرمرد که سال‌ها پیش توسط برادرش یعنی همان پیرمرد نظامی به تیمارستان سپرده شده است

 

در تمام این هشت داستان دوازده شخصیت عمده وجود دارد که قصد دارم از دو منظر این شخصیت‌ها را بررسی کنم

 

1 – تفاوت‌ها

شخصیت‌های مجموعه داستان امروز شنبه تفاوت‌ها و شباهت‌های ملموسی با هم دارند که بدون شک همه‌ی اینها پیش‌اندیشی شده و از پیش طراحی شده است و نویسنده داستان هدفی را از چنین کاری در نظر داشته و به همین دلیل هم در ابتدای این متن عرض کردم که داستان‌ها همه با هم در ارتباط‌اند تا مفهوم و فضایی کلی و منسجم را در نهایت پیش روی ما قرار دهند برای رسیدن به این مسئله ابتدا می‌بایست این تفاوت‌ها و شباهت‌ها بررسی گردد.

 

آقای بهبودی اولین شخصیت داستان است. از خصوصیات اخلاقی او چیزی نمی‌دانیم او هر روز صبح به مدرسه می‌آید و بعد از ظهر برمی‌گردد چون زن و خانه و زندگی‌اش در شهر است اما از منظری دیگر او درحال فرار است این فرار را می‌توان برای رسیدن به دوچیز دانست: فرار از تنهایی خود و خارج کردن همسرش از تنهایی او به هر قیمتی باید به شهر و پیش همسرش برگردد و حامله بودن همسرش بهانه است؛ او از تنهایی خود فرار می‌کند وگرنه در شرایطی که خطر مرگ تهدیدش می‌کند می‌تواند یک شب در روستا بماند و مثلا کسی از فامیل‌های زنش یا یکی از همسایه‌ها را بفرستد تا یک شب پیش زنش بماند. این تحلیل ما را بیشتر به سمت شخصیت مضطرب و ترسوی بهبودی سوق می‌دهد برعکس غلامعلی دیگر شخصیت مدرسه‌ای کتاب که سال‌هاست در تنهایی و آرامش یا به نوعی یاس و سکون عمرش را در مدرسه‌ای سر کرده است و برای فرار از این وضعیت هم عملا هیچ کاری نمی‌کند او درگیر نوعی واپس‌خوردگی روحی‌ست هیچ چیز او را ذوق زده یا مضطرب نمی‌کند و به هیچ وجه قصد ترک مدرسه، یعنی آن وضعیت را هم ندارد، برعکس بهبودی که مدام از مدرسه می‌گریزد.

داوود آرایشگری که یک زندگی یک‌نواخت و کسل او را زمین‌گیر کرده در حدی که حتی عامدانه سعی می‌کند هر عاملی را که می‌تواند او را از این وضعیت خارج کند از خود دور می‌کند مثل دوست دخترش مریم بر عکس آرایشگر داستان دیوار به دیوار که شوق زندگی و جوانی و ازدواج دارد و برای رسیدن به اینها چندین بار از خدمت فرار می‌کند و به خاطر همین قضیه هم زندانی‌ست/

تنها دو زن جزو شخصیت‌های اصلی این مجموعه هستند. ژیلا و مریم كه هر دو هم از لحاظ شخصیت و رفتار در نقطه‌ی مقابل هم قرار دارند. مریم دختری ست سرزنده، داود را دوست دارد و شوق زندگی در او زنده است اما او هم از یک چیز رنج می‌برد: هراس از دست دادن؛ او دختری فوق العاده نیست زیرا اگر بود به جای دوستی با یک آرایشگر معمولی حتما دل یکی از هم دانشگاهی‌هایش را می‌ربود، ترس مشخصه‌ی اصلی شخصیت مریم است، ترس از دست دادن، ترس حامله شدن، ترس طرد شدن از سوی هم اتاقی‌هایش به خاطر وضعیت مادرش و... برعکس او ژیلا زنی منزوی و درون‌گراست؛ میل به از دست دادن و رها شدن دارد، او به قول خودش پی‌برده که: ناصر مردی که فکر می‌کرده نیست و به همین دلیل از زندگی‌اش دلسرد شده و همسرش ناصر هم نمی‌خواهد او را از دست بدهد، درست برعکس داوود که دنبال بهانه‌ای برای قطع ارتباط با مریم است ژیلا به هر قیمتی که شده می‌خواهد از دست وضعیت فعلی‌اش یا به عبارت بهتر از دست ناصر خلاص شود و دست آخر هم خود را به دریا می‌سپارد درست مثل (سارای) بانوی افسانه‌ای آذربایجان که برای فرار از وضعیت تحمیل شده به او یعنی ازدواج اجباری با «خان» خود را در (آجی چای) رها می‌کند و برای همیشه گم و غیرقابل دسترس می‌شود.

 

 

در این مجموعه دو شخصیت  هم داریم به نام‌های اسماعیل و سلمان پسر بچه‌ای که علیرغم شش سالگی زبان باز نکرده و به تبع آن از قدرت برقراری ارتباط با اطرافیانش عاجز است؛ تب‌ها و هذیان‌های شبانه‌ هم ناشی از همین ضعف اوست؛ او مدام به هر کاری دست می‌زند تا بتواند حرف بزند مثل خوردن کله گنجشک. در نقطه‌ي مقابل اما اسماعیل با وجود این‌که می‌تواند حرف بزند به کلی سکوت کرده و از برقراری ارتباط با اطرافیانش بی‌زار است؛ او گوشه‌ی اتاقی می‌نشیند و از پنجره روبه‌رو به بیرون خیره می شود اما منتظر کسی نیست او خودش را در خودش گم کرده و در حقیقت منتظر خودش است.

در این مجموعه دو مهندس هم داریم: مهندس ناصر همسر ژیلا و مهندس ارانی صاحب کارخانه چرم سازی. همسر ژیلا برای فرار از وضعیت سردرگمی و تنهایی‌اش به شهری شلوغی - استانبول- و به پسرخاله‌اش پناه می‌برد. او در حقیقت آدم منفعلی ست، او تسلیم شده است، او آدم بزدلی‌ست که از ترس روبه‌رو شدن با خانواده‌ي ژیلا به کشوری دیگر فرار کرده تا قضیه‌ي طوری جلوه داده شود که آنها هردو گم شده‌اند؛ البته این ترس ممکن است دلیل دیگری هم داشته باشد؛ و برعکس او دیگر مهندس کتاب یعنی مهندس ارانی آدم منفعل و ترسویی نیست؛ او با به جان هم انداختن سگ‌ها در حقیقت تنهایی‌اش را به مبارزه می‌طلبد، تنهایی‌اي که مهندس سعادت را به کلی از پا درآورده است. از رفتار مهندس ارانی چنین برمی‌آید که گذشته‌ی تلخی داشته، گذشته‌ای که او را خشن و ستیزه‌جو بار آورده است، گذشته‌ای که یقه‌ی او را گرفته و تا مرز حیوان شدن پیش می‌برد و در نهایت برای او سرنوشتی شبیه (مش حسن) در فیلم «گاو» رقم می‌زند، البته به شکلی تلخ‌تر و چندش‌آورتر.

 و شاید برعکس پیرمرد نظامی که به کشور برمی‌گردد تا با ترسش رودر رو بایستد و به این درد پایان دهد او از کشور می‌گریزد.

شخصیت‌های دیگر این مجموعه هم خصوصیت‌هایی متفاوت از هم دارند که همان‌طوری که گفتم این تفاوت‌ها را نویسنده در یک سطر یا بیان یک حالت از شخصیت‌ها ماهرانه به شکل کد به ما نشان می‌دهد.

یکی میل به تجربه کردن هر چیزی به هر قیمتی دارد، مثل زندانی‌ای که برای همیشه فرار کرد؛ یکی در دوراهی انتخاب گیر کرده است مثل صالح و یکی که ما هنوز هم نمی‌توانیم بفهمیم که چه انتخابی کرده است و ....

اگر دقت کرده باشید این تفاوت‌ها کاملا آگاهانه و دوبه‌دو و به شکل دو شخصیت در نقطه‌ي مقابل هم از لحاض رفتاری در این مجموعه طراحی شده‌اند. تفاوت زن‌ها،  تفاوت مهندس‌ها، تفاوت مدرسه‌ای‌ها، تفاوت لال‌ها، تفاوت آرایشگرها و... که قطعا این قضیه تصادفی نیست و نویسنده از این شکل طراحی هدفی را دنبال می‌کرده که لازمه‌ی رسیدن به آن هدف یا نزدیک شدن به آن موشکافی این تفاوت‌ها و شباهت‌هاست.

 

2 – شباهت‌ها

شخصیت‌های این مجموعه در عین تفاوت‌های عمده‌ای که با هم دارند شباهت‌های اجتناب‌ناپذیری هم نسبت به هم دارند و در حقیقت روش نویسنده هم این است که این شباهت‌ها و تفاوت‌ها در کنار هم قرار گیرند و از برخود تز شباهت‌ها و آنتی تز تفاوت‌ها سنتزی متولد شود که احتمالا هدف غایی نویسنده هم برآن استوار است دو نوع شباهت شخصیتی بر این مجموعه حاکم است شباهت‌های پراکنده و جزئی و شباهت‌های کلی و عمومی که جداگانه به هر کدام می‌پردازیم آقای بهبودی و مهندس ارانی هر دو از کشتن یک حیوان رنج می‌برند. آقای بهبودی گرگی را در جاده زیر گرفته است و مهندس ارانی خرس مرده‌ای را خریده و بعد از دریدن شکمش پی برده که خرس توله‌ای در شکم داشته است. این رنج هردوی آن‌ها را به سرنوشت بدی دچار می‌کند، یکی خود را در چاه می‌اندازد و دیگری تبدیل به یک سگ می‌شود.

 اسماعیل و سلمان علاوه بر تفاوت‌هایی که با هم دارند هر دو در یک چیز مشترکند: ضعف در برقراری ارتباط. ژیلا و مریم هم علاوه بر تفاوت‌هایی که با هم دارند در یک چیز مشترکند: عدم رضایت از وضع موجود و تلاش برای پایان دادن به آن؛ یکی به مرد دل‌خواهش نمی‌رسد و دیگری مردی را که به او رسیده مرد دل‌خواهش نیست، یعنی هر دو تنهایند، شباهت عجیبی هم بین آقای بهبودی و غلامعلی وجود دارد آن‌هم همسرشان است غلامعلی منتظر زنش است که هرگز نیامد گویی که کل قضیه‌ی ازدواجش رویایی بود که در سرش پرورانده بود؛ بهبودی هم زنی را که منتظرش بوده به همان حال رها می‌کند و به ده برمی‌گردد گویی که اصلا زنی منتظرش نبوده و این انتظار ساخته و پرداخته‌ی ذهن اوست همین‌طور غلامعلی با داوود هم شباهت جالبی دارد هر دو با تنهایی خود خو گرفته‌اند و ازدواج برایشان چیزی‌ست که به اکراه به آن می‌نگرند. هر دو سال‌ها از ازدواج فرار کرده‌اند هردو تنهایی‌شان را دوست دارند گویی آنها با تنهایی ازدواج کرده‌اند شباهت مهندس سعادت و پیرمرد نظامی هم قابل ذکر است در حقیقت انگار مهندس سعادت در میانه‌ی راهی قرار دارد که پیرمرد نظامی آن را به پایان برده است او برای فرار از دست تنهایی‌اش به خارج از کشور فرار کرده است و پیرمرد نظامی برای پایان دادن به تنهایی که نتوانسته در خارج از کشور فراموشش کند به کشور باز می‌گردد، راهی که بعید نیست مهندس سعادت هم سال‌ها بعد طی کند. از این دست شباهتها در این داستان زیاد است و به نظر من نویسنده قصد القا این مسئله را داشته که در دنیای امروز شباهت‌ها و تفاوت‌ها قطیت خود را از دست داده‌اند و در یک وضعیت احتمال و نسبی به سر می‌برند؛ هیچ چیز آن‌چه می‌بینیم و می‌اندیشیم نیست و در حقیقت هیچ تفاوت و تشابه قابل اعتنایی وجود ندارد و به تبع آن هیچ ارتباطی هم امکان حدوث در چنین فضایی را به شکل کامل ندارد اما این هدف نهایی نویسنده نمی‌تواند باشد زیرا او شباهت‌های بزرگتری هم میان این شخصیت‌ها تعبیه کرده است.

بزرگترین دغدغه‌ی من از نوشتن این مطلب رسیدن به همین بخش بود؛ یعنی شباهت‌های عمده‌ای که شخصیت‌های مجموعه «امروز شنبه» بر پایه‌ی آن طراحی شده‌اند. راز بزرگ داستان پردازی یوسف انصاری هم در این مجموعه همین شباهت‌هاست؛ تمام شخصیت‌های این مجموعه در دو چیز عمده باهم مشترک‌اند

 

الف – عدم قطعیت

ب – تنهایی

در این مجموعه تقریبا می‌توان گفت که هیچ اتفاقی به معنای واقعی نمی‌افتد؛ تمام اتفاقاتی که در این هشت داستان از زبان راوی یا شخصیت‌های داستان‌ها روایت می‌شود همان‌قدر که از دلایل کافی برای اتفاق افتادن برخوردارند همان قدر هم دلیل برای نیفتادن دارند.

 

آقای بهبودی ابتدا می‌گوید که گرگ مهاجم را زیر گرفته و صدای شکستن استخوان‌هایش را شنیده اما بعدها در نامه‌ای که در جیبش پیدا می‌شود اعتراف می‌کند که او آن منظره را دیده و ترسیده و ظاهرا کاری نکرده است اما ما نمی‌توانیم این را باور کنیم.  اولا اگر کاری نکرده چرا کارش به خودکشی می‌کشد، دوما ترسو ترین آدم‌ها هم می‌توانند برای نجات جان انسانی گرگی را با ماشین خود زیر بگیرند و نه تنها عذاب وجدان نگیرند بلکه به خاطر نجات دادن یک انسان خوشحال هم بشوند، پس نکند آقای بهبودی از ترسش دستپاچه شده و گرگ مهاجم و مرد در چنگ گرگ افتاده را، باهم زیر گرفته و کشته؟ یعنی آن نامه هم طوری طراحی شده که ما را قانع نکند از طرفی مجهول ماندن سرنوشت و هویت  مرد در چنگ گرگ و زن درون ماشین این احتمال را هم در ذهن مخاطب زنده می‌کند که شاید کل ماجرا یک داستان ساختگی برای توجیح به شهر نرفتن بوده باشد و هر اتفاقی افتاده در همین شهر نرفتن افتاده است مثلا آن پالتو پوست زنانه که اطراف ماشین ته دره پیدا شده می‌تواند خیلی معنادار باشد.

 

در داستان آرایشگر تناقض عجیبی بین نوع شخصیت داود و اتفاقی که برایش افتاده است وجود دارد آراشگر ساده و تنهایی که عمرش در یک آرایشگاه می‌گذرد و زندگی‌اش وقف خواهرها و مادرش است با آن شخصیت درونگرا و افسرده‌ای که دارد، که حتی با قصاب همسایه‌ی دیوار به دیوار خود که مشتری او نیز هست تا حالا یک کلمه حرف نزده، چه‌طور می‌تواند بدون کارت دانشجویی  برود داخل دانشگاهی که دربانی و حراست و... دارد و تازه از آنجا برای خود دوست دختر هم پیدا کند، آن‌هم آن‌قدر صمیمی که احتمال حاملگی دختر هم وسط باشد؟ این ضعف نویسنده در شخصیت‌پردازی داستانش نیست، بلکه نویسنده می‌خواهد این را به من مخاطب القا کند که کل این قضیه‌ی مریم و... جز تخیلی در ذهن یک آرایشگر تنهای منزوی نیست به همین دلیل هم اسم داستان این است (احساسی که فقط یک آرایشگر می‌تواند داشته باشد)

 

در داستان عروسی این قضیه یعنی عدم قطعیت به قدری برجسته است که نیازی به توضیح نیست زنی که غلامعلی منتظرش است وجود خارجی ندارد بلکه ساخته و پرداخته ی ذهن اوست. یوسف در این داستان یک قدم هم فراتر می‌رود و داستان را طوری تمام می‌کند که گویا خود غلامعلی چیزی جز تخیلی در ذهن اهالی محله نیست.

 

در داستان امروز شنبه... این شگرد به زیباترین شکل خود اتفاق افتاده است. تمام قضیه جز تخیل یا بهتر بگویم توجیهی روانی در ذهن مهندس سعادت بیش نیست. نویسنده برای کشف این قضیه از طرف مخاطب دو کلید در داستان مخفی کرده است: یکی همان جمله‌ی معروف ژیلا که اسم داستان نیز هست: (امروز شنبه فهمیدم ناصر مردی که فکر می‌کردم نیست) دومی جمله‌ای‌ست که روانپزشك در خلوت به مهندس می‌گوید: (مرد حسابی آدم زنش را این شکلی کتک می‌زند؟)

از کجا معلوم مهندس آن یادداشت‌ها را در اوایل ازدواجش با ژیلا و در تبریز پیدا نکرده است و از کجا معلوم از این یادداشت‌ها، که می‌تواند دفتر خاطرات ژیلا باشد، پی به وجود مرد دیگری در زندگی ژیلا نبرده است و بقیه داستان دیگر مشخص است کتک زدن ژیلا بعد مآموریت جور کردن به جزیره‌ی‌ای دور افتاده مثل کیش تا آنجا کار ژیلا را تمام کند بعد سرهم کردن داستان گم شدن ژیلا در دریا، همان دریایی که شاید جسد ژیلا را در آن انداخته است و رفتن به استانبول و نوشتن نامه به برادر و زمینه سازی برای برگشتن به تبریز بدون ژیلا یعنی کل قضیه ممکن است یک انتقام عشقی یا یک قتل ناموسی باشد اما ممکن است قضیه از این هم تلختر باشد، یعنی مهندس پس از کشتن ژیلا پی به بی‌گناهی او برده باشد و....

 

در داستان کله‌ی گنجشک نوع روایت داستان هدایت این بازی را برعهده می‌گیرد. راوی ظاهرا خود نویسنده یا دانای کل است اما رفت و برگشت‌های متوالی و سریعی که میان شب تب و هذیان سلمان و اتفاقی که صبح آن شب در باغ افتاده طوری‌ست که انگار خود سلمان نیمی از داستان را روایت می‌کند: پسر بچه‌ی پنچ ساله ای که لال است ولی داستان روایت می‌کند.

 

در داستان دیوار به دیوار هم نویسنده شخصیت فردی را که می‌خواست همه چیز زندان مثل انفرادی و فرار را تجربه کند چنان مجهول نگاه می‌دارد که گویی آن شخصیت هم ساخته پرداخته‌ی ذهن آرایشگر فراری از خدمت است. او به کسی که در پایان معلوم  مي‌شود یک گربه است که سبیل‌هایش را قيچي كرده‌اند نقل می‌کند که چه کسانی خواسته اند از ندان فرار کنند و بر سر هرکدامشان چه آمده است و مشخصات همه آنها را بازگو می‌کند؛ اما درباره‌ی کسی که برعکس او از هیچ چیز زندان نمی‌ترسید و می‌خواست همه را تجربه کند توضیحاتی از این جنس نمی‌دهد و او را مجهول نگاه می‌دارد گویی که آن شخص تبلور آرزوی آرایشگر زندانی براي نترسیدن از زندان وجرأت فرار کردن است.

 

در داستان سگ‌سار هم اتفاقات عجیبی می‌افتد: نوع ارتباط پزشک درمانگاه با مهندس ارانی و صالح و قضیه‌ي کشته شدن سگ‌ها به شکلی روایت می‌شود که هر کدام از این سه نفر می‌توانند قاتل سگ‌ها باشند. صالح به خاطر حرف‌هایی که پشت سرش گفته می‌شود یا ترس از سگها که در یک شرایط بحرانی به جنون و قتل سگ‌ها می انجامد و...

پزشک هم می‌تواند قاتل باشد: مثلا به انگیزه‌ی نجات دادن دوستش  مهندس ارانی مهندس هم می‌تواند قاتل سگ‌ها باشد چون در داستان می‌بینیم که بعد از دیدن توله‌ي مرده در شکم خرس و بعد دریده شدن توله‌ توسط سگ‌ها به کلی رفتارش تغییر می‌کند و می‌تواند در یک حالت شیزوفرنیک قاتل سگ‌ها باشد بدون این‌که خود مطلع باشد.

 

داستان اسماعیل شاهکار این نوع بازی با ذهن مخاطب است. پیرمرد بعد از برگشتن از تیمارستان با اتاق مرتب و چمدان‌های بازنشده روبه‌رو می‌شود گویی که به آنها دست هم نزده اما او به یاد دارد که چمدان‌هایش را بازکرده و دوش هم گرفته است، از خدمه‌ی هتل هم کسی داخل اتاق نشده و... طبق توضیحاتی که در بررسی داستان‌های قبل دادم می‌توانید حدس بزنید که چه اتفاقی افتاده است که البته همان حدس شما هم می‌تواند به همین اندازه اشتباه باشد

 

روشن‌تر بگویم ظاهراً مجموعه داستان امروز شنبه هشت داستان بیشتر ندارد اما هرکدام از داستان‌ها به لحاظ شکل روایت شان به دوشکل و یا حتی بیشتر قابل روایت‌اند؛ یعنی یوسف انصاری یک داستان نوشته ولی دو داستان در ذهن مخاطب می‌سازد، این البته از بعد تکنیکی بسیار حائز اهمیت است اما هدف یوسف از این مجموعه به نظر من تنها به رخ کشيدن توانایی‌های تکنیکی‌اش نبوده بلکه همان‌طوری‌که درابتدای این متن عرض کردم می‌خواهد در نهایت سرگشتگی انسان امروزی را به نمایش بگذارد که از هیچ کار خود مطمئن نیست: دوست دارد و ندارد، تنها هست و نیست، خوب است و نیست، بد هست و نیست، می اندیشد و نمی‌اندیشد، می‌کشد و نمی‌کشد، می‌میرد و نمی‌میرد و... حتی در نهایت به بودن و نبود خود هم شک می کند و مانده است که اگر انسان دیروزی می‌گفت: من می‌اندیشم پس هستم او برای اثبات وجود خود چه دلیلی را بیاورد در حقیقت این مجموعه داستان من مخاطب را به این سؤال می‌رساند که: من چه‌کار می‌کنم که نشانه‌ی هستی من باشد این مجموعه داستان از این دیدگاه یک مجموعه داستان نیست یک داستان نیمه بلند است که هر یکي از داستان‌ها را می‌توان فصل‌های آن داستان فرض کرد.

دومین عامل مشترک بین شخصیت‌های این داستان چیزی نیست جز تنهایی، همه این دوازده شخصیت تنها هستند، تنهایی در روح همه‌شان رخنه کرده منتها برخی با آن کنار آمده‌اند برخی با آن مبارزه می‌کنند برخی عاشقش شده‌اند برخی هم از آن خبر ندارند.

آقای بهبودی از دست تنهایی فرار می کند/ داود نمی خواهد تنهایی‌اش برهم بخورد/ مریم می‌خواهد از تنهایی‌اش فرار کند/ غلامعلی تنهاست/ ژیلا در کنار مردی که دوستش ندارد تنهاست/ مهندس سعادت در کنار همسری که دوستش دارد اما از عشق متقابل همسرش بی بهره است تنهاست/ سلمان تنهاست/ آرایشگر زندان آن‌قدر تنهاست که با گربه درد دل می‌کند/ مهندس ارانی از دست تنهایی به سگ پناه آورده است/ صالح از ترس تنها شدن عطای حقوق مهندس ارانی را به لقایش می‌بخشد/ دکتر درمانگاه تنهاست/ پیرمرد نظامی تنهاست/ اسماعیل تنهاست/ یعنی بشر امروز تنهاست یا بهتر بگویم بزرگترین دغدغه انسان امروز این است تنهایی انسانهای امروز همه بی‌استثنا با تنهایی درگیرند منتها به دوشکل یا به آن پناه می‌برند یا از آن فرار می‌کنند؛ البته این کتاب یک چیز دیگری را هم می‌خواهد بگوید و آن این‌که یوسف انصاری تنهاست و معامله‌ای که تنهایی با یوسف انصاری کرده با خیلی‌ها متفاوت است. چند وقت پیش یوسف داستانی را از غلامحسین ساعدی برایم نقل کرد با این عنوان (خانه باید تمیز باشد) داستان عروس و دامادی بود که برای ماه عسل به شمال و به ویلای رهاشده‌ی یکی از دوستانشان می‌روند. وقتی وارد ویلا می‌شوند منظره‌ی عجیبی می‌بینند ویلا پر بود از انواع و اقسام حشره‌های ریز و درشت و خطرناک و آنها آستین بالا می‌زنند و خانه را تمیز می‌کنند اما موجود عجیب و چندش آوری را در لوله‌ی بخاری می‌یابند که به هیچ شکلی نمی‌توانند آن را دور کنند، هر کاری می‌کنند او باز به جای اولش یعنی لوله بخاری برمی‌گردد. به نظر من تنهایی برای یوسف همان موجود چندش آوری‌ست که در لوله بخاری خانه‌اش یا بهتر بگویم لوله بخاری ذهنش خانه کرده و دست بردار نیست او را از تبریز به تهران و از تهران به نمی‌دانم کجا می‌کشاند اما دست بردار نیست و یوسف انصاری برای فرار از چنگ این تنهایی تنها یک راه دارد نوشتن و نوشتن و نوشتن.

  

 با احترام صالح سجادی 29/3/90

 

یا حق

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ساعت 21:41 توسط صالح سجادی|


آخرين مطالب
» داد جارو یی به دستم آن نگار
» تنهایی در لوله بخاری
» یادداشت
» مکانها و نامکانهای غزل
» سیر غزل ترکی
» از آسمان سبز
» این ارک بلند شهر تبریز است...
» ...وگوشهایش چون پرده ی بکارت آهوهاست
» روز ملی شعر...
» سبک هندی و(ارلشلی بی دل)
Design By : Pars Skin