ساو یا سُو واژه ایست در زبان تر کی به معنای خبر وحی پیام... ساو آلان:کوهی که درآن وحی گرفته می شود
نوذرپرنگ متولد ۱۳۱۶/۱۲/۲۰ تهران است که دراواخر دهه ی ۱۳۳۰ نام خود را به "نوذرپرنگ"تغییر داد. می توان گفت نوذر در غزل معاصریک جزیره ی نا شناخته است با تمام زیبا ئیها و حیرت انگیزی هایش وی در عین وامداری کامل به زبان کلا سیک غزل سر شار از تکنیک های ناب و مدرن است که با مهارت تمام در لا یه های زیرین غزل قرار داده شده اندبه زبانی بهتر او زبان کلاسیک غزل را به روز کرده است او در شعر نیمائی هم کار های ماندگاری دارد که نشان از علاقه ی وی به نیما و فلسفه ی نیما در شعر است در که در غزل او هم به تمامی پدیداراست دوری طولانی مدت از وطن وجریان شعر ایران ونیزگوشه گیری ذاتی او یکی از دلایل عمده ی ناشناخته ماندن وی می باشدبا تمام اینها در غزل او به جسارتی بزرگ دست زده در حقیقت معامله ای که "حافظ"با بزرگانی همچون(خواجو.سلمان.شاه نعمت ا...ولی.)و دیگران کرده میتوان گفت به نوعی نوذر با شعرحافظ داشته است مثلا(پیاله بر کفنم بند تابه دور بهار/چو لاله جام به کف زیرتاک برخیزم/زمی نبوده گریزم که همچونیلوفر/برآب تکیه زدم تا زخاک برخیزم/یا در شعری دیگر:دلم مراتب رقت چنان به جای آورد/که عکس روی توازخاطرم به جام افتاد/از دیگر امتیازات غزل او تلفیقی ست که از دو سبک "عراقی"و"هندی"بدست آورده ودر غزل توامان کنار هم آورده است.مثلا:تهمت دیوانگی بیخود به مجنون بسته اند/جز نشان پای مادرکوچه ی زنجیر نیست/روزگارظالم از مظلوم باشد تیره تر/خانه ای تاریکتر از خانه ی شمشیر نیست/.چند غزل از وی را می خوانید پرنده روی تورا دیدویاد گلشن کرد زباغ آینه آغاز شکوه کردن کرد پرنده بال زدورفت ودختر تصویر ستاره های سرشک مرا به گردن کرد پرنده بال زدورفت وباغ آینه را تهی ز زمزمه ونغمه چون دل من کرد پرنده بال زدورفت ومرغک قالی زبال سوخته آغازشکوه کردن کرد پرنده ها... نه درآئینه برف می بارد که باز جامه ی عریانی تو بر تن کرد غزل2 شبم شبی که تورفتی چه دردآوربود سیاه روی زمن هم سیاه روتربود به چشمهای تودرحال گریه می مانست که از سلاله ی شب های دورودیگربود فضاچودیده ی من سردوتیره ونمناک زبرگ ریز هزارانهزار اختر بود درآن غروب زمین غریب رادیدم که همچو آب درآوازخودشناور بود درآن شب آینه ها با ستارگان رفتند که عصر رجعت تصویر های بی سر بود تمام پنجره ها بسته شددرآنشب چون (در)از تضاهر(دیوار)ها مکدر بود گیاه ها همه آرام گریه می کردند پر ترنم مرغان زاشک و خون تر بود تورفته بودی وطرح تنت هنوز به جای به روی گستره ی خوابناک بستر بود مجال گریه در آن شب نیافتم هرچند که آن جدائی بیگاه گریه آور بود عزل 3 ربوده ام چه نگاهی زخواب نازکتر مکیده ام چه لبانی زآب نازکتر کشیده ام سرزلفی چوآه نیمه شبی زعطر زلف پریشان خواب نازکتر فتاده ام به میان ستاره ای که مپرس ستاره ای به میان از شهاب نازکتر نهفته پرده ی رلزی دریده ام شب دوش زپرده ی حرم ماهتاب نازکتر ظرائف حرکات رجال عشق ببین نشسته ام به دلی از حباب نازکتر رسیده بر لب نوذر دومصرع رنگین زبیت حافظ عالیجناب نازکتر زبعد خواجه که این بنده از حواشی اوست کسی نگفته از این شعر ناب نازکتر. نیستانی در کرمان به دنیا می آید.به تاریخ چهارم مرداد ماه 1315دوره ی ابتدائی را در همین شهر و تحصیلات دبیرستان را در کرمان و سپس در دارالفنون تهران می گذراندنخستین شعر هایش را در روز نامه ی"بیداری"و "هفت واد"و"اندیشه ی کرمان"به چاپ می رساند و شعر های تند سیاسی اش را با نام های مستعاردر "چلنگر"."توفیق"."رزم"و"مردم"ارائه می کند نیستانی در سال 1334به دانشسرای عالی تهران می رودودررشته ی ادبیات فارسی به تحصیل می پر دازد...تالیفات او:جوانه ها1333 خراب1337 دیروزخط فاصله1350دو بامانه1369 و... آثار چاپ نشده ي او «يادداشت هايي بر كناره ي كتاب» كه گردشي در ديوان هاي شعر و از جمله « ديوان نظامي» است و «مقدمه اي بر مقدمه ي متون كهن فارسي». منوچهر نيستاني در صبح پنج شنبه 29 اسفندماه 1360 زندگي را وداع مي گويد . دليل مرگ او سكته ي قلبي است . منوچهر با وجود حجم کم آثارش مخصوصا در قالب غزل یکی از تاثیر گذارترین و مدر ن ترین شاعران معاصر به حساب می آیداولین بار او بود که اساس سطر بندی سنتی غزل را به هم ریخت بهتر بگویم غزل را از لحاظ فرم شالوده شکنی کردو مبنا ی سطر بندی را نه بر وزن که بر معنا قراردادهمینطور فصل بندی را در غزل رایج ساخت و نه به صورت سطحی که تمام این دفرم کردن هارا با دلالت و منطق انجام میداد تاثیراو برشاعرانی مثل منزوی غیر قابل انکاراست هرچند منزوی پخته تر عمل کرده است در شعر او همیشه نوعی ابهام شاعرانه موج میزندنوعی ابهام که گویی همانجائیست که شاعر وارد شعر خود می شود واین ابهام ساختگی وتصنعی نیست که دربیشتر اوقات به عنوان امتیاز شعر نیستانی خود نمایی می کند چند شعر از این بزرگواررادر زیر میخوانیداز شما می خواهم این غزلها را با آونگارد ترین وپرمدعاترین نمونه های امروز مقایسه کنیدبا توجه به اینکه این غزلها حداقل سی سال پیش سروده شده اند. من نتیجه ی این مقایسه را میدانم. غزل1 شب می رسد زراه.زراه همیشگی شب با همان ردای سیاه همیشگی تردید در برابر بد! خوب! نیستی! چشمت چراغ سبز و سیاه همیشگی عاشق شدن گناه بزرگیست _گفته اند_ ماییم و ثقل بار گناه همیشگی! می بینمت که صید دل خسته می کنی با سحر چشم _مهر گیاه همیشگی_ ای کاش می شد آنکه به ره با ز بینمت با شرم و نهز ونیم نگاه همیشگی! نازت نمی کشم که لگد مال هر کسی ماهی ولی دریغ نه ماه همیشگی... (بری بونس هلالی من می خورد تو را_ شب _ماهی بزرگ و سیاه همیشگی) با بی ستاره های جهان گریه کرده ام یک آسمان ستاره گواه همیشگی تا راز دل بگو یم. در خویشتن شدم سر بر ده ام به چاه به چاه همیشگی نازت نمی کشم که لگد مال هر کسی ماهی ولی دریغ نه ماه همیشگی خر گوشکم به شعبده می آورم برون خرگوش تازه ای زکلاه همیشگی موی تو خرمنی ست طلایی.به دست باد در چشم من جهان پر کاه همیشگی آرامش شبانه مگر می توان خرید با سکه ی قدیمی ماه همیشگی؟ یک باغ بی ترنم مرغان در قفس سوغات روز روز تباه همیشگی حیف از غزل که_تنگ بلور است_پر شود با اشک گرم و سردی آه همیشگی! غزل2 آن چه از یاران شنیدم آن چه در باران گذشت... آن چه در باران ده آن روز بر یاران گذشت... های های مستها پیچید در بن بستها طرح یک تابوت در رویای بیماران گذشت... کوهها را.در خیال پاک.تامرز غروب سیلی از آوای اندوه عزاداران گذشت کاروان دختران شرمگین روستا لاله بر کف در مهی از بهت بسیاران گذشت در ته تاریک کوچه یک در یچه بسته شد انتظار بی سرانجام بد انگاران گذشت... جای پایی ماند و زخمی سبزه زارانرا به تن جمعه ی جانانه ی گلگشت عیاران گذشت تا به گورستان رسد_دیدار اهل خاک را_ ماهتاب پیرلنگان از علفزاران گذشت... غزل 3 تو نیستی_(و چه گلها که با بهارانند) ترانه خوان تو من نیستم- هزارانند نثارراه تو یک آسمان شقایق سرخ که گوهران دل افروزشب کناران اند گریست تلخ که: ((صحرای آسمان خالیست! ستاره های در او چشم های ماران اند! نشان مهر گیاهی در این کویر که دید_ز مهرومه _ که در این راه رهسپارانند؟...)) "ولی نه! این الماسگونه_ در دل شب_ نه سکه اند که در قعر چشمه ساران اند. همین تلالوء الماسگونه می گوید که باز بسته ی امید بی شمارانند"... تو _تشنه کام به صحرادمیده!_دل خوش دار که ابر های سیه.مژده ی بهاران اند بشسته سر به گریبان-کسی چه می داند؟ که در سواحل شب خیل سوگواران اند... امید ها که به دل داشتیم می بینی؟ که ساقه های لگد کوب روزگارانند... تورابه مزرع بی انتهای زرد غروب انیس و محرم هر روزه کوهسارانند چراغ جادوی چشمان سبز او روشن! که نیک عهدو وفا را نگاهداران اند. غزل 4 زما دو خاطره ی بی دوام می ماند زمی نه حال که دردی به جام می ماند چه سال ها که زمین بی من و تو خواهد گشت که صید می رمدازدام و دام می ماند! از این تردد دایم-که در نظرجاری- کدام منظره ی مستدام می ماند؟ خطوط منکسری با شتاب می گذرند بر این صحیغه-که گفت؟-از تو نام می ماند چه سایه وار سواران در آستان غروب.. چه نقشی؟ از که؟ در این ازدحام می ماند؟ چه باغ ها به گذر ها -پرازشکوفه ی سیب- چه عطر ها که تورادر مشام می ماند ستاره ها و سحر هاوصخره هاوسفر... چه خوب! (زینهمه بر جا کدام می ماند) به جر به چهره ی ما خفتگان-که رودرروی- چه جای پایی ازاین صبح و شام می ماند؟ مسافران زعطش دسته دسته میمیر ند و چشمه ی حیوان در ظلام می ماند.
حسين منزوي اول پاييز سال 1325 در زنجان به دنيا آمد. سال هاي نخست زندگي را در کنار خانواده سپري کرد. پدرش معلم روستاهاي زنجان بود، در روستاهاي نيک پي، کرگز و پيرسقا يا پيرزاغه تدريس مي کرد. حسين در سال 1332 وارد دبستان فردوسي دکتر علي شريعتي کنوني، چهار سال دبيرستان در صدر جهان (محمد منتظري کنوني) درس خواند. آن گاه در سال 1344 وارد دانشکده ادبيات دانشگاه تهران گرديدحسين منزوي منزوي چهارشـنبـه 16 ارديبهشت ماه 1383، در سـن58 سالگـي بــر اثــر عــارضــه قــلـبــي و بـيمـاري ريوي در بيمارستان شهيد رجايي تهران در گذشت و در مراسم وداع با مردم زنجان تشييع شد. غزل 1 : شتك زدهاست به خورشيد، خونِ بسياران بر آسمان كه شنيدهاست از زمين باران؟ هرآنچه هست، به جز كُند و بند، خواهدسوخت ز آتشي كه گرفتهاست در گرفتاران ز شعر و زمزمه، شوري چنان نميشنوند كه رطلهاي گرانتر كشند ميخواران دريدهشد گلوي نيزنان عشقنواز به نيزهها كه بريدندشان ز نيزاران زُبالههاي بلا ميبرند جوي به جوي مگو كه آينة جارياند جوباران نسيم نيست، نه! بيم است، بيمِ دار شدن كه لرزه ميفكند بر تن سپيداران □ سراب امن و امان است اين، نه امن و امان كه ره زدهاست فريبش به باورِ ياران كجا به سنگرس ديو و سنگبارانش در آبگينه حصاري شوند هشياران؟ چو چاهِ ريخته آوار ميشوم بر خويش كه شب رسيده و ويرانترند بيماران زبان به رقص درآورده چندشآور و سرخ پُر است چنبرِ كابوسهايم از ماران براي من سخن از «من» مگو به دلجويي مگير آينه در پيش خويش بيزاران □ اگرچه عشقِ تو باري است بردني، امّا به غبطه مينگرم در صف سبكباران غزل 2 :
شهر منهاي وقتي که هستي حاصلش برزخ خشک وخالي جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟ اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي اي طلسم عددها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت! وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي! چشم واکن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد! گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي
- از شاعران نامى غزلسراى معاصر
- آشنا با مبانى زبان شناسى، اتيومولوژى و زبان اوستايى و پهلوى
- همكارى با مجلات «سخن»، «روشنفكر» و ... در دهه ۳۰ و ۴۰
- ترانه سرايى براى خوانندگان راديو
- عزيمت به آمريكا و بازگشت به ايران پس از دو دهه در دهه شصت
- انتشار مجموعه شعر «فرصت درويشان» به كوشش سعيد نياز كرمانى، نشر پاژنگ، ۱۳۶۵.
- انتشار مجموعه شعر «آن سوى باد» به كوشش بيژن ترقى
- انتشار مقالاتى در حوزه ادبيات و نقد ادبى همچون «نظرى بر مقدمه حافظ سايه» و ...نام اصلی او(تقی حاج آخوندی)



| Design By : Pars Skin |
