ساو یا سُو واژه ایست در زبان تر کی به معنای خبر وحی پیام... ساو آلان:کوهی که درآن وحی گرفته می شود
نشانده عجزم برآستانی که محو م از جیب تابدامن اگر بخوانند سربه جیبم وگر برانند پابه دامن بیا که چشم امید بیدل به پایبوس تو باز گردد زشرم پوشیده ام چراغی چورنگ برگ حنا به دامن با تمام تلاش هایی که در جهت شنا ساندن سبک هندی و شاعران بالفطره محض اش انجام شده به نظر می رسدهنوز افغان هاوتاجیک ها از ما در این زمینه جلوترند این را می توان از تازگی خاص وگیرایی زبان شا عران افغان و سردر گمی روز افزون شاعران هم نسل مان به وضوح دید. در این پست به بهانه ی همین بهانه به سراغ (بیدل)خواهیم رفت وقبل از آن چند سطر در باره ی سبک هندی. بی مقدمه به نظر من بزرگترین امتیاز سبک هندی نسبت به سایر سبکهای کلاسیک ادبیات ایران این است که برای اولین بار وتا نیما برای آخرین بار شعر از حالت ابزاری بیرونآمدو تبدیل به هدفی برای شاعر گردید. در سبک خراسانی بیشتر شعر وسیله ای برای احیاء زبان بود(فردوسی) وهمینطور وسیله ای برای مدح ودر یافت صله یا هجو ورو کم کنی از دیگران(عنصری فرخی وطواط.و..)ودر سالمترین حالت یک شعرتوصیفی و نا تورالیستی(بهاریه ها و...) در سبک عراقی هم با تمام ابهتی مه به حق دارد اگر دقت منیم شعر وسیله ای برای بیان عرفان وحالات درونی و...بوده است در این دوره دوره وضعیت به گونه ای بدتر هم می شود چنانکه خیلی از بزرگترین قله های این سبک به کرات تنفرخودراازشعروشاعری بیان کرده اند(مثلا عطار که بارها اعلام می کند که مجبور است برای بیان و انتقال عقاید خود شاعری کند.یا مولانا که مدام از تنگی قافیه ومحدودیت های شعر نالیده است و...) سبک باز گشت هم که نیازی به توضیح نداردچون چیزی جز تکرار ضعیفتر سبکهای قبل از هندی نبوده است. البته منکر این نیستم که هنوز درخشانترین اتفاق های ادبی ما در زمان سبک عراقی افتاده است.اما چشم بستن برروی زیبایی های آشکاروپنهان سبک هندی ما را از خیلی چیزها محروم خواهد کرد لذا با کمی دقت می توانیم به این واقعیت برسیم که در سبک هندی برای اولین بار انرژی شاعران صرف گذشتن از سوژه ورسیدن به شعر شده است تلاشهای خستگی ناپذیروحیرت آور شاعران این دوره که باصبروحوصله ریزترین ومخفی ترین گوشه های دنیای اطراف خود را که در ظاهر هیچ چیز شاعرانه ای ندارند می کاوندو در بیشتر از هفتاددر صد از موارد با یک غزل یا تک بیتی ناب چنان غافلگیرت می کنند که به حقارت خودت می خندی.نمی گویم مدح یا هجو یا عشق یا عرفان در این سبک وجود ندارد ولی تمام آنها اولویت با شعر وشعریت است یعنی شعر وسیله ای برای بیان سوژه نیست بلکه سوژه وسیله ای برای رسیدن به شعر است در این درچنین دنیائی در هر چیزی رگه ای از شعر خوابیده است در انتظار کشف شدن به سر میبرد(از بخیه ی کفش گرفته تا قلاب ما هیگیری یا گنبد مسجد شاه و... )این را به راحتی می توان از ساختار غزل هندی در یافت شعر در کوتاهترین شکل ممکن یعنی در بیت اتفاق می افتددر حقیقت هر بیت ذاویه ایست که سوژه از آن دیده شده است اسرار در مضمون گرائی ودروری از توصیف واطناب در شعر از خصوصیاتی ست که این سبک را به شعر محض نزدیکتر ونزدیکتر میکند البته این مواردی که عزض شد همیشه هر جا بحثی در باره ی سبک هندی شده بدون استثنا جزو ضعفها واز دلا یل زوال سبک هندی هم آورده می شوند که بنده هم کاملا قبول دارم منتها این امتیازها زمانی تبدیل به ضعف شدند که از طرف شاعران هندی سرا تنهاراه رسیدن به شعر قلمداد شد ه ولذا بعد از خالی شدن چنته ی شاعر از سوژه یا چاره را در تقلید دیدند یا در تکرار یا در غامض نویسی ویا در ساختن مضمونهای بسیار دور از ذهن وگر نه موارد ذکر شده وقتی در حالت اصیل خود اتفاق افتاده مستقیم شاعررابه شعررسانده اندمثلا صائب حتی یک مصرع هم به شعر میرسد(ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را) دراین سبک شاعر در دنیا ئی که از طرف مخاطب عام غیر قابل دسترس یا غیر قابل درک است سیر نمی کند یا اگر سیر می کند آن را به زبانی از جنس زبان مخاطبش بیان میکند وازاشیا. ارتباطها. اصطلاحات.وتصاویر ملموس برای بیان آن استفاده می کند در همین بیدل که خود از عا رفان بزرگ عصر خود بوده این مسئله به جز مواردی که به جهان بینی منحصر به فرد وتنوع فرهنگهایی که در بیدل وجوددارد و به آن اشاره خواهم کرد مربوط می شود در بقیه ی موارد با وجود پیچیدگی و عمق معنا کلمات وتصاویر در ملموس ترین حالت خود قرار دارند.جا برای بحث در باره ی سبک هندی خیلی بیشتر از از این چند سطر دست وپا شکسته ایست که در محضرتان استولی قطعا جای چنین بحثی در وبلاگنیست و اما ابوالمعالی میرزاعبدالقادر ابن عبدالخالق بیدل(ف1133 .ق/1725 .م) از ابتدای این نوشته هیچ جا بیدل را با پسوند دهلوی بکار نبرده ام زیرا به تایید بسیاری از تذکره های معتبر بیدل هندی الاصل نیست بلکه فقط در هندوستان به دنیا آمده (عظیم آباد)وساکن هندوستان (دهلی)بوده و اصالتش برمی گرددبه قوم ارلاس ازترکهای جغتایی که تیره ای مغولان بودند که بر هندوستان حکومت می کردند بعنوان مثال نظر تعدادی از این تذکره هارا عینا نقل میکنم 1_(تذکره ی سفینه ی خوشگو.تالیف:بندابن داس تذکره نویس وشاعر هندی متخلص به (خوشگو .1147.ق):آنحضزت از مغولان ارلاس است که چار قسم می باشند.یکی از انهامیرزا ارلاس است تورانی الاصل.اکبرآبادی الوطن باشد.آنچه نصرآبادی در اصل ایشان نوشته که لاهور استاصلی ندارد. 2_(مرآت الخیال تالیف شیرعلیخان لودی0سال تالیف1152 .ق):مولانا بیدل از قوم جغتایی ارلاس است که در هند نشو نما یافته. 3_(تذکره ی بی نظیر. تالیف سید عبدالوهاب افتخار بخاری دولت آبادی(سال تالیف1172 .ق):میرزا عبدالقادر عظیم ابادی از قوم ارلاس است. در خدمت محمد اعظم شاه خلف خلد ملکان بوده و.... 4_(تذکره ی تحفه الکرام تالیف میر علیشیر قانع تتوری.و(فیض):نصرآبادی که او رااز مردم لا هور شمرده خطاست.مولدش خطه ی پاک عظیم اباد.از قوم برلاس (در این تذکره برلاس آمده است)ودر بنگاله سیر کرده است. 5_(تذکره ی نتایج الافکار.تالیف:مولانا محمد قدرت الله گوپاموی هندی(سال تالیف1258 ق.):سرو بوستان طریقت تذرو بیابان حقیقت.قدوه ی اکابرو افاضل میرزا عبدالقادر بیدل که اصلش از قوم ارلاس جغتایی است وولادتش در بلده ی عظیم آبادروی داده و... 6_(دکتر عارف پژمان) نویسنده صاحبنظر وبیدل شناس افغانی:وی از نژاد مغول بوده واز قبیله ی چغتایی ارلاس بشمار می رفت پدر بیدل مشرب (قادریه.منسوب به شیخ عبدالقادر گیلانی)داشت واو نیز از نوجوانی به عرفان وتصوف روی آورد... در موردریشه شناسی کلمه ی(ارلاس)گفتنی ست ارلاس واژه ایست در زبان ترکی که اصل آن(ارلن)بوده وبه مرورزمان وطبق قاعده ی آسیمیلاسیون به(ارلش و ارلاس)تغییر پیدا نموده است این واژه همانند اکثر اغات وترکیباتی که در زبان ترکی وبه طور کلی در همه ی زبان های التصاقی قرار دارنددر دو قسمت(اک)و(کوک)یعنی جزءثابت وجزءمتغیرکه تمامی ترکیبات مستخرج از آن کلمه با افزودن یک متغیر دیگر به جزءثابت کلمه بوجود می آید تشکیل شده است در این کلمه جزءثابت(ار).به معنای بزرگی وسروری وتعالی روزافزون که در زبان ترکی به(شوهر )هم به کنایه از سرور اطلاق می شود. وجزءمتغیر(لش .به معنای شدن وگردیدن وکنایه از تغییرمی باشد. در حقیقت ارلش یا ارلاس در زبان ترکی یعنی روز به روز متعالی شونده روز به روز سروری فزاینده پیدا کردن و... اگر بخواهیم به صورت معادل بیان کنیم می شود(ارلشلر ائلی) در ترکی=(قوم ارلاسها) در فارسی.(ارلشلی بی دل.در ترکی=بیدل ارلاسی.در فارسی.) البته در مورد تخلص بیدل هم گفته اند که نتیجه ی تفعل وی از دیوان خواجه حافظ چنانکه معروف است نبوده بلکه واژه ایست ترکی (بی دل)که در فارسی" بیگ دل" یا" بیگدل "تلفظ می شود (مانند آذر بیگدلی شاعر وتذکره نویس تبریزی.)که در زبان ترکی بی=سرور. ارباب.بزرگ زاده وحتی داماد میدهد وجزء ثابت کلمه است .ودل که همان دل است در فارسی پس (بی دل )در ترکی = بزرگنهاد بزرگ دل و.. می باشد که قومی هم از تر کان به همین نام وجوددارد. که البته از روایت اول در مورد نژاد بیدل ضعیفتر است وبیشتر یک استنتاج از طریق تبار شناسی واژه ی بیدل است تا نتیجه ای تاریخی. اثبات اینکه چرا جهان بینی فرهنگ شعر وزبان بیدل را منحصر به فرد نامیدم بعد از ذکر این تذکره ها کار سختی نیست بیدل آمیزه ای از سه فر هنگ غنی ومتنوع از هم بود اینکه فردی از نژاد ترک باشد در هندوستان بزرگ شود وبه زبان فارسی شعر بسراید واز نوجوانی در عرفان وتصوف غوطه ور باشد کا فیست تا بیدل را به متفاوت ترین شاعر سبک هندی و حتی تاریخ ادبیات فارسی نماید البته هیچ بیدل پرستی منکر قله ای همچون صائب نیست که او جهانیست با حیرت های متعالی ومخصوص به خود واز همین تنوع فرهنگی -زبانی و.. به غایت برخوردار بوده چنانکه خود بیدل هم به این عظمت اعتراف می کند: دعوی آسان کرد بیدل نزد موزونان هند/مصرع چندی فراهم کردن و"صائب"شدن. اما رگه غلیظ عرفانی که در شعر بیدل موج میزند وقدرتی در همه جا اولویت را به شعر می دهد (خواه اگاهانه یه نا خودآگاه) اورا متمایز میکند . بحث بر سر ویژگیهای زبان .شعر وجهان بینی بیدل به امید حق باشد برای فرصتی دیگر بی مقدمه چند غزل از این ترک پارسی گوی غزل 1_ یاد انگشت کجی زد به دل ما ناخن موج شد بهر جگرکاوی دریاناخن سعی تردستی منعم چقدر پرزوراست میشکافدجگرسنگ دراینجاناخن غنچه ای نیست که اوراق گلش دربرنیست هرگره راست به صدرنگ مهیا ناخن صورت قددوتاحل معمای فناست عقده باز است کنون کرده ام انشا ناخن بی تمیزان همه جاقابل بیرون دراند برکناراست زهنگامه ی اعضاناخن خودسریها چقدر هرزه تلاش است اینجا میرودروبه هواباسربی پا ناخن بی حسی بسکه در این شوره زمین کاشته اند موی ودندان دمدازپیکرما یاناخن خلق بیکارزبس شیفته ی سرخاریست همچوانگشت نشاندست به سرها ناخن گره ی رشته دگر.عقده ی معنی دگر است چه خیال است کند حل معما ناخن موج این بحر. فرومانده ی وضع گهر است بیست دل بسته به کاری.که کند وا ناخن غافل ازنشو ونما نیست کمین آفات سربریدن نکند قطع وفابا نا خن جوهر کارگشایی علم احسان هاست میکنددست بلنداز همه بالا ناخن (بیدل)از دولت دونان به تغافل بگذر هیچ نگشاید اگرسرکشدازپا ناخن. غزل2 _ جام غرور کدام رنگ توان زد؟ شیشه نداریم برچه سنگ توان زد؟ از هوسم واخرید غذر ضعیفی آبله بوسی به پای لنگ توان زد قطره محال است بی گهر دل جمعت سست مگیر آن گره که تنگ توان زد نقش نگینخانه ی هوس اگر این است گل به سر نامها زننگ توان زد کوس ودهل مایه ی شعور ندارد دنگ نه ئی برچه دنگ دنگ توان زد؟ بسکه شکستند عهدهای مروت برسر یاران پر کلنگ توان زد چشم گشا لیک بر رخ مژه بستن آینه باش آنقدر که زنگ توان زد دور چه ساغر زند کسی به تخیل؟ خنده مگر بر جهان بنگ توان زد! دامن مقصد که می کشد زکف پا؟ گر به گر یبان خویش چنگ توان زد سخت چوفواره غافلی زته پا سر بهوا تا کجا شلنگ توان زد (بیدل)از اندوه واعتبار برون آ تا پری این شیشه ها به سنگ توان زد. غزل 3_ گدازسعی دلیل است جستجوی تورا شکست آینه آئینه است روی تورا زدست لطف وعتابت در آتش وابم بهشت ودوزخ ما کرده اند خوی تورا به هر طرف نگری شوق محو خودبینی است دکان آینه گرم است چار سوی تورا بتر هات مده زحمت نفس زاهد که از اثر نمکی نیست های وهوی تورا زخاک میکده سرمایه ی تیمم گیر که هیچ معصیتی نشکند وضوی تورا بچاک جیب سحر فکر بخیه برباد است گسسته اند چو شبنم زهم رفوی تورا چه لازم است کشی انتظار تیغ اجل؟ فشار آب بقا بس بود گلوی تورا بود به جرم درستی شکست کار حباب پریست انکه تهی می کند سبوی تورا غم شکنجه ی اوهام تا به کی خوردن؟ برنگ آنهمه نشکسته اند بوی تورا زفرق تا قدم افسون حیرتی (بیدل) کسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا غزل 4_ نسزد که جوهر فطرتت.به جنون شبهه وشک زدن چو قفس جریده ی ما ومن.بهوس نوشتن وحک زدن به بساط جرعه کشان تو. غم نقل وباده که می کشد؟ که توان زحرف تبسمت. به هزار پسته نمک زدن تو شه قلمرو عزتی. چه جنون زطبع تو جوش زد؟ که درید جیب تعینت. غم پینه بر (کپنک)* زدن چه ظهور گرد سپاه تو. چه خفا تغافل جاه تو بگشادوبست نگاه تو. در باغ ملک وملک زدن بجهان رنگ وفنا اثر. غم امتحان دگر مبر برمحرمان ستم است اگر. زر گل رسدبه محک زدن زمزاج پیچش خلق دون. خجل است طعنه گر فنون نشوی جراحت مرده راهوس آزمای کلک زدن اثردماغ رعونتت. شده رنگ پستی دولتت بکجاست گوشه ی زانویی که توان علم به فلک زدن؟ بگذر زحاصل مدعا. که بحکم فرصت بی بقا چمن است بر سر زخم ما. گل انتظار گزک زدن پی وهم هرزه عنان مدو. به سراب غرق گمان مشو زشنای بهر گمان مرو. به خیال باطل حک زدن حذر ای حسود جنون حسب. که به حکم آگهی ادب مثلی که(بیدل)ما زند به تو نیست کم زکتک زدن. *(کپنک:واژه ایست در زبان ترکی به معنای پروانه) یا حق
| Design By : Pars Skin |
