|
يدالله مفتون اميني، سخنوري لطيف طبع و نوانديش است که به طور پيگير در عرصه ي شعر معاصر حضوري مؤثر داشته است. مفتون اميني بيشتر به غزل و شعر غنائي گرايش دارد؛ اما آثاري که تاکنون در مجموعه هاي " درياچه " ، " کولاک " و " فصل پنهان " از او به چاپ رسيده است، نشان مي دهد که او در انواع ديگر شعر بالاخص شيوه هاي نو، داراي ارزش و اعتبار است. عشق به خطه ي آذربايجان و مردم آن و طرح نکات اجتماعي در اشعار او جايگاه خاصي دارد. از اشعار نو او طراوت و رنگ و بوي تجدد محسوس است. اشعار مفتون در عين تازگي ، ريشه در شعر کلاسيک فارسي دارد و از اين رو با خواننده مأنوس است. او ترکيبات و جملات نو را به راحتي در کنار تعبيرات شعري مرسوم قرار مي دهد. مفتون در اشعارش با ديدي ژرف و باز به احوال انسان و جهان مي نگرد. او شاعري است محتواگرا و مضمون ساز، که مضامين رئاليستي و بيشتر عيني، ابراز کار او را تشکيل مي دهد. انعکاس عيني طبيعت در شعر او و نيز کند و کاو در پديده هاي عيني، سيما و شکلي مشخص از شعر را نمايان مي سازد . به طور کلي شعر مفتون اميني داراي زباني مستقل و مشخص با مضموني اجتماعي است که رگه هايي از اميد به آينده و اعتراض به بي عدالتي ها در آنها موج مي زند. تصاوير نو، دريافت هاي اجتماعي و زبان پر کنايه و طنزآميز از مشخصه هاي بارز شعر اوست. مفتون اززبان خودش(نقل از سایت نورونار): آقاي اميني، دهه سي بيشتر چه كساني در كافه فردوسي جمع مي شدند؟ چند غزل از مفتون: عزل ۱ توکیستی که صدایت به آب می ماند؟ تبسمت به گل آفتاب می ماند تنت به پیرهن صورتی ودامن سرخ به تنگ نیمه پری از شراب می ماند به پشت چشم تو آن سایه های رنگارنگ به نقش قوس وقزح در حباب می ماند توراشبی سرراهی دولحظه دیدم وبعد به خانه یاد تو کردن به خواب می کاند ازآن تبسم نوشت به سینه یادی ماند چوبرگ گل که به لای کتاب می ماند کسی که شعر تورا گفت نشئه ی سخنش به مستی می بی رنگ ناب می ماند. غزل۲ : زمین سوخته را رهگذار خود کردی چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان زبان گنگ مرا وامدار خود کردی غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز گوزن دشت مغان را شکار خود کردی توامدی که بمانی وخوب هم ماندی همین قدر که دلی بی قرارخود کردی مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی چه خوش میان دوتا برگ دفترت(مفتون) بهار خلق خدارا بهار خود کردی. غزل۳ : زیوربه خود مبند که زیبا ببینمت بادیگران مباش که تنها ببینمت در این بهارتازه که گلها شکفته اند لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت یک جام نوش کردی ومشتاق دیدمت جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت منشین گران وجامه سبک ساز ورقص کن رقصی چنان که آفت دلها ببینمت بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار هر شب در این امید که فردا ببینمت ای ایستاده در پس این پرده ی غبار نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت نازم به بی نیازی ات ای شوخ سنگدل هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت منت پذیر قهر وعتاب توام ولی می خواستم که بهتر از اینها ببینمت. ویک شعر نیمائی(سهند) برجسته ي سپيد طهارت
چتر فرودِ زرتشت
افسانه خروج نهنگ از کنار نيل.
آتش به جان برف به دوش
آئينه ي محدب کولاک قرن ها
موي سفيد سينه ي تاريخ
يک خرمن غنيمت ابريشم
را شام دستبرد، به سوداي شرق و غرب .
يک چادر سپيد اطاعت
در لحظه ي تقاطع جوهاي سرخ و گرم.
يک عقده ي بزرگ کتان پيچ
يادآور تصلب ايمان، فراز دار
يک صخره ي درشت
از آخرين فلاخن پيش از دعاي نوح
آنک قيام روشن اسطوره هاي دشت
قطب سفيد غربت مهتاب
آنک
قشلاق واگذاشته ي سيمرغ،
يک حرمت بلند.
موج منيع کشمکش خون و برف و باد
حجم شرف، سهند. ودر پایان چند بند از منظومه ی معروف ارک: ای مظهر لایموت استقلال
|
About![]()
غزل محض نتیجه ی اتفاق افتادن تصادفی کلمات است در ذهنی که نا خود آگاه آمادگی آن را دارد نوعی حیرت که قائم بذات است.در خودش اتفاق می افتد و حتی نیازی به سوژه هم ندارد Archivesآبان 1388اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 Links
حس اول(شعرهاي فارسي من)
سوزلوک(لغتنامه ی ترکی) |