تبليغاتX
غزل محض

غزل محض

(ساو : واژه ایست در زبان تر کی آذربایجانی به معنای وحی.الهام.پیام..مانند ساوآلان:کوه الهام)

 سلام

متن زیر بحثی ست کوتاه اما در نوع خود دقیق  و گویا از علیرضا آدینه در مورد غزل امروز که به بهانه ی نقد بر کتاب تشنج کلمات  نوشته شده است  علیرضا از آندسته شاعرانی ست که به طور تخصصی سپید می نویسد اما در غزل هم هر گاه نوشته نشان داده که دستی نویسا دارد شاید با خواندن این متن بسیاری ار ماها که فکر می کنیم جایگاهی در غزل داریم حداقل در درون خود پی ببریم که در کجای غزل امروز قرار داریم

 متن مقاله :

1- مارک اژه در کتاب خود در باب مسائل شهري و شهروندي و ارتباط آن با اشکال سخت افزاري پيرامونش به دو عنوان مکان ها ونامکانها مي رسد و براي تبيين ادراکاتش اين دو را بر مي گزيند.

 مکان ها به مثابه جايي که داراي تاريخ مدني است قابليتهاي خاطره سازي و نوستالژي در جزء جزء آن هويداست و به همين دليل تغييرات در آن معمولاً شامل بازسازي و نوسازي مي گردد.

و نامکان ها به عنوان امکاناتي مسکوني که در ساکنان خود حسي را برنمي انگيزد و سکونت در آن تابع نيازهاي در زماني است و تغيير کلي و ويران کردن آن قلب شهروندان را نمي آزارد.

با اين توسل اگر تو خواننده عزيز مرا متهم به سرسري خواندن جهان و استفاده از معاصرت مفاهيم مذکور درتوضيح و پذيرش متن متشنج صالح سجادي نکني مي خواهم قالب غزل را مکان و گونه هاي نوين نوشتاري را نامکان بخوانم و دراين فرصت کوتاه به روابط ميان شهروندان کلمه و کتاب و ساکنان زبان با محل سکونتشان اشاره کنم.

 

2- غزل يک نامکان نيست. جايي است که ذهن و زبان ايراني در آن مسکن دارد و ويران کردن آن چون ويراني اثري باستاني برايش آزار دهنده است. جايي است که طي تاريخ محل قرارهاي عاشقانه بوده و هست جايي که مردان بسياري سر بر ديوارهاي مهربان و در بر گيرنده اش نهاده و گريسته اند. چون زيارتگاهي عزيز يا درخت آرزو با  انبوه و شاخ و برگش در کار سايه گستري. غزل ايستگاه اتوبوس نيست يا محل سيگار کشيدن در فرودگاه، معبدي است با طاق طاقي و زمزمه هاي اوراديش.

 

3- در اوايل قرن بيستم جريان آپارتمان سازي در هند با شکست موجه مي شود. روح هندو اين مکعبهاي بي انتها و صريح را نمي پذيرد. چرا که نمي تواند در آپارتمانش عبادتگاهي داشته باشد و در مراسم مذهبي اش مثلاً گاو را تزئين کرده به خانه بياورد. همانگونه که مخاطبين غزل انگار مي کردند چيزهايي را نمي شود وارد غزل کرد و در آن دويي که ريشه در نخستين نشانه هاي آئين قدسي مان دارد جا داد.

 

4- بعدها تلاش نسلي جوان تر در هند باعث شد که با حفظ جوانب مذهبي و با رويکرد تازه اي به نمادها و کوچک سازي عناصر مذهبي به لحاظ حجمي، آپارتمان و زيست آپارتماني پذيرفته شود و جامعه هندي پا در تاريخ تازه اي از شهر و شهرنشيني بگذارد.

  

5- در اين تعريف، شهروندان دلبستگان به مکان ها معرفي شدند وساکنان هر شهر ساکنان نامکان ها (روستائياني که با احساس قلبي و علاقه به روستايشان به شهر ها کوچ کرده بودند تا با اندوختن ثروتي که شهر، گاه سخاوتمندانه به آنها مي بخشد در پير سالي به زادگاه خود بازگشته و با خرج کردن قسمتي از آن در جهت آبادي موطن شان دين خود را ادا کرده باشند. ساکنان شهر هرگز نگران ويران شدن مکان ها نيستند و گاهي حتي براي رسيدن به نفع بيشتر، خود ويران کننده بسياري از مکانها بوده اند.

  

6- عده اي که بنا به ضرورت زماني مجبور به سکونت در غزل شده اند. آنها، احساسي به غزل ندارند. مثل شهرداران همين تهران که اصلاً هيچکدام اهل تهران نبوده اند و در از بين بردن نقوش خاطره انگيز شهر در اين چند ساله دست به سزائي داشته اند و هميشه تيشه به دست به ريشه ي مکان ها زده اند. آنها تلاش کرده اند که مکان ها را به نامکان ها تبديل کنند مثل بسياري از شبه غزل نويسان موخر که غزل را به جايي تبديل کرده اند شبيه توالت عمومي-سالن انتظار-تالار عروسي-چاله سرويس و غيره....

 

۷- تعدادشان هم کم نيست آنها که از روستاهاي شعر به غزل کوچ کرده اند و اين پايتخت باستاني را با رفتار نا به هنجارشان به جاي ديگري تبديل کرده اند. شهر نو شايد مناسب ترين نام باشد براي اين نامکان و شايد غزل نو.....

 

8- عده قليلي هم هستند که قلم بدست و در پاسهاي طولاني پاسدار مغازله اند. فرامين غزل را روي چشم مي گذارند و سوي چشم مي گذارند و بي تمرد از آنچه غزلش مي خوانيم ما را به آرامشي بي بديل دعوت مي کنند.

 

9- صالح سجادي شاعر تشنج کلمات نيز يکي از همين شهرداران نمونه است که نگهباني را هم فراموش نکرده است و به رغم اجسام عرق ريز و لرزان کلماتش که بنه در فضاي بيرون از خود دارد در روان پريش ترين لحظات زندگي اش تلاش ميکند در نظمي غائي سخن بگويد. غزل براي او يادآوريست، امان خشايارشا ست دردستان مضطرب مردوخ و ريش بلند سقراط است که چوپان همبندش را به ياد بزمش مي اندازد، اما او پيش از آنکه بسازد ميل به محافظت دارد.

 

 

10-    براي او و ديگر هم نويسانش موفقیت آرزو مي کنم.      

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت22:20توسط ساو آلان | |

 

با فرايند پيچيده اي به نام غزل تركي روبرو هستيم پديده اي كه از طرفي ريشه در ادبيات عرب دارد  ازسويي وامدار ادب فارسي ست ز سويي ديگر برخاسته از فرهنگي منحصر به فرد به نام فرهنگ ملل ترك مي باشد واز طرفي با طي مسير رشد وبالندگي امروزه داعيه ي تبديل شدل به فالبي مستل وخود بسنده وخلاق را داردف

سير تکويني غزل وغزل ترکی در آذربايجان

 

فهميدن اينكه اين قالب كه با وجود روند فزاينده ي (سربست )نويسي در ميان حوانان تركي نويس روز به روز بر طرفدارانش افزوده مي شود چگونه به اينجا رسيده وچه فراز ونشيب هايي را طي كرده است كاري دشواريست كه در ادامه سعي بر آن است كه با بررسي سير تكاملي اين قالب تا حدودي بدان دست يا بيم

غزل اذربايجان به طور كلي به دو بخش تقسيم مي شود

1 غزل فارسي يا همان تركان پارسي گوي

2 غزل تركي

: در آزربايجان بر اساس شرايط خاص تاريخي و جغرافيايي ادبيات مکتوب در قرون 4-1 هجري بيشتر به زبان عربي و بعد از قرن 5 هجري به زبان فارسي دري شکل گرفت. شعر آزربايجان از قرن 7 هجري به بعد به دو زبان ترکي و فارس به موجوديت خود ادامه داد. از قرن 12 هجري نيز شعر و ادب ترکي زبانها و ادبيات بيگانه را در شمال ارس به کلي تحت تاثير و فشار قرار داد و از دور خارج کرد. چنين اتفاق مبارکي در آزربايجان جنوبي بخاطر استمرار شرايط سياسي و تاريخي دوران پيشين و عدم تغيير جدي و عميق در محتواي حکومت وقوع پيدا نکرد و در چنين شرايطي ادبيات ترکي در رقابتي نفس گير با ادبيات فارسي به حيات خود ادامه داد.

در قرن 5 هجري در آزربايجان نيز مثل بسياري از سرزمينهاي شرق نزديک، زبان اصلي شعري فارسي دري محسوب مي شد. اولين غزل – نسيب ها نيز به اين زبان در ادبيات آزربايجان متعلق به قطران تبريزي هستند.به لحاظ بلوغ شرايط فرهنگي شکل عمده شعر اين دوران قصيده بود و مفاهيم تغزلي نيز به شکل نسيب هايي ضميمه قصايد مي شدند. اين نسيب ها شکل ابتدايي و نوظهور غزل امروز هستند که بدليل همين شرايط واسط نيز داراي برخي اشتراکات با قصيده و غزل است و البته افتراقاتي نيز با آنها دارد. از جمله تفاوتهاي نسيب با غزل عدم وجود تخلص در آنهاست. اين ويژگي نسيب هاي قطران تبريزي، فلکي شيرواني، مجيرالدين بيلقاني و خاقاني شيرواني به وضوح قابل تشخيص است.

غزل به عنوان يک نوع ادبي مستقل، حيات خود را از قرن 6 هجري در آزربايجان و بسياري نقاط ديگر شروع مي کند. نمونه هاي کامل جنس ادبي به عنوان غزل را در آثار قوامي مطرزي، نظامي گنجوي، فلکي شيرواني، مجيرالدين بيلقاني و خاقاني شيرواني مي توانيم سراغ بگيريم. غزل در آزربايجان بويژه در قرن 6 هجري توسعه بيشتري پيدا مي کند و بنا به نظر اساتيدي نظير آزاده روستم اووا و محققيني نظير برتليس اين مساله با توسعه شهرنشيني که نمايانگر توسعه اجنماعي، فرهنگي و اقتصادي هست مرتبط مي باشد. شرايط جديد اقتضاء مي کرد تا شعر و ادبيات از کاخها به عرصه هاي عمومي تر منتقل شوند. با اين تغيير، ادبيات و بويژه غزل درونمايه هاي اجتماعي را نيز پذيرا مي شوند. در سده ششم هجري جمعيت آزربايجان فزوني مي يابد؛ تخصص و آگاهي مردم در زمينه صنايع و علوم گوناگون بالا مي رود. روابط فرهنگي، تجاري و سياسي آزربايجان با ايالات و کشورهاي اطراف گسترش مي يابد. روابط و بده بستانهاي فرهنگي نيز در چنين شرايطي بين شخصيتهاي علمي و فرهنگي اين سرزمينها اجتناب ناپذير مي نمود. همين امر باعث توسعه علوم و ادبيات مي گردد.

اگر شکل عمده ادبيات اين دوره فارسي است، اما روح ترکي در آنها غلبه دارد. اشارات مختلفي که در اشعار اين دوره به نمونه هاي تاريخي آزربايجان شده است به لحاظ ادبي و تاريخي مستندات ارزشمندي براي تاريخ و ادب آزربايجان مي باشند. به عنوان نمونه اشاره نظامي گنجوي به علت نگارش اشعار خمسه اش به فارسي در يکي از مقدمات اين مجموعه و ابياتي که ملاقات آتاباي و قيزيل ارسلان رادر لشگرگاهي در نزديکي گنجه به تصوير مي کشند در خسرو شيرين، مثالهاي ارزشمندي از همين مستندات مي باشند.

از نظر تاريخي، آزادي غزل از دربارها لازمه اين نوع ادبي نيز مي بود. پادشاهان و بزرگان بيشتر به تملق گويي و مديحه سرايي علاقه داشتند که در ارضاء اين ميل نيز قصيده و قصيده سرايان در خدمت آنها بودند. ليکن غزل با مضامين عاشقانه و اجتماعي اگرچه مي توانست خوشايند هر ذائقه اي حتي ذائقه حاکمان نيز باشد اما بيگمان مردمان عادي بيشتر مي توانستند پذيراي اين نوع ادبي باشند. در آثار خاقاني شاهد ادامه هر دو نوع قصيده و غزل در کنار هم هستيم. اگر چه همه اين تحولات باعث مي شوند تا غزل قرن 6 آزربايجان مراحل تکامل و پختگي خود را به سرعت طي کند اما صاحب نظراني مثل ميرزايف  غزل اين دوره حتي آثار شاعران قرن 7 هجري نظير سعدي را نيز به لحاظ تکامل ناقص مي دانند.

قرن 7 هجري از راه مي رسد. در اين سده شاهد پختگي و کمال غزل هستيم. فرم و محتوا در اعلا درجه پختگي هستند. مضامين گسترش يافته اند. ميراث سده ششم يعني روابط عاشق و معشوق، نشئه عشق، کدورت و ملال خاطر ناشي از عشق، منظره وصال و هجران، اگرچه مختصات خود را حفظ کرده اند اما مضامين جديد نظير توصيف مناظر طبيعي، سوژه هاي اجتماعي، سياسي، اخلاقي، تعليمي و تربيتي نيز بر اين مضامين افزوده شده اند. اين تحول تا درجه اي است که شاهد ظهور غزليات فلسفي و عرفاني هستيم. هنوز در قرن 7 غزل آزربايجان به فارسي سروده مي شود اما انتقال آن به عرصه عمومي باعث مي شود تا با علايق و زبان عموم مردم وفق داده شود و نتايج اين تغييرات را در سده هاي بعد شاهد خواهيم بود.

در آثار اين دوره شاهد تاييد ذوق دنيا پرستي و ملاحظه شادي و غصه ناشي از عشق زميني در آثار سيد ذوالفقار شيرواني هستيم. در آثار شعراي ديگر شاهد غزلياتي در اعتراض به جنگ، بي عدالتي و ظلم هستيم. غزلي که با پذيرش نقش اجتماعي بيشتر به خدمت انديشه هاي فلسفي و عرفاني باطنيه نيز در مي آيد. در غزل احدي مراغه اي نيز مضمون هاي عاشقانه و تاملات و حالات دروني انسان و نکات تعليمي تم غالب را شکل مي دهد.

در بحبوحه فرا رسيدن سده هشتم هجري که شاهد اوج تکامل فني غزل در آزربايجان هستيم، طليعه ظهور غزل ترکي نيز ديده مي شود. شاعراني مثل عزالدين حسن اوغلو، قاضي برهان الدين و نسيمي از پيشاهنگان اين حرکت هستند.

 

عيزالدين حسن اوغلو

 

اولين غزلي که به زبان ترکي آزربايجاني در دست داريم شعريست با مطلع زير که متعلق به عيزالدين حسن اوغلو مي باشد:

 

آپاردي کؤنل?م? بير خوش قمر اول جان فزا ديلبر

"دلم را دلبري ماهرو ربود"

 

عيزالدين حسن اوغلو در اواخر قرن 7 هجري و اوايل قرن 8 هجري زندگي مي کرد. بعدها دهها نظيره از جانب ديگر شعرا بر اين غزل زيبا سروده شد. به نظر برخي اساتيد و اهل فن گرايشات عارفانه در اين شعر کاملا واضح و گويا مي باشد. گرچه به حسب غزل بودن، تمايلات و هيجانات عاشقانه انسان زنده در آن برتري دارد. فنون و مضامين مثل غزل عربي و فارسي مي باشد. گرچه سرودن آن به زبان ترکي ظرافت تازه اي به آن بخشيده است. بداعت شاعر در فتح راه تغزل ترکي آزربايجاني همراه با زيبايي اين غزل که بعد از ساليان هماره تازه و طرفه مي نمايد، ما را بر آن مي دارد تا زبان به تحسين اين شاعر باز کنيم. بدون شک همين تازگي و طرفگي باعث اين نتيجه گيري منطقي مي شود که بگوييم احتمال دارد اين نمونه، اولين نمونه رسيده به ما باشد و نه اولين نمونه غزل ترکي. زيبايي اين شعر بيشتر از يک فتح باب و تمرين اوليه است.

نمونه هاي شعر اين شاعر که بدست ما رسيده بسيار اندک

 

من اؤلسم سن بت ش?نگ?ل، صوراحي ائيلمه ق?لق?ل

نه ق?لق?ل، ق?لق?لي باده، نه باده، باده يي احمر

باشيمدان گئتمه دي هرگيز سنين له ايچديگيم باده

نه باده، باده يي مستي، نه مستي، مستي يي ساقر

 

قاضي برهان الدين

 

غزل ترکي آزربايجاني بخصوص از قرن هشتم هجري به دوره شکوفايي خود قدم مي گذارد. در اين قرن قاضي بورهان الدين با قريحه و ذوق تواناي خود، غرليات زيبايي به زبان مادري سرود. قاضي بورهان الدين اولين شاعري است که آثار وي به زبان مادري يعني ترکي آزربايجاني بطور کامل و به شکل مجموعه ديوان حفظ و نگهداري شده است. آثار وي در موزه بريتانيا با شماره 4126 در 608 صفحه عبارت از هفده هزار مصرع مي باشد. اين نسخه در دوره حيات شاعر، در سال 795 هجري کتابت شده است.

 

آثار قاضي بورهان الدين در تارخ تحول غزل ترکي آزربايجاني، معيار زيباشناختي آن، موضوع و مضمون آن، قالبهاي آن، ارتباط با فرهنگ و زبان گفتاري مردم، مسايل مربوط به سنن شعري، براي بررسي قوانين و جريان تحولات زبان ترکي آزربايجاني در آن دوره اسناد و مواد پرارزشي در اختيار مي گذارد.

 

غزلهاي قاضي بورهان الدين فاقد تخلص هستند. بيشتر غزليات وي غنايي و عاشقانه هستند. البته نمونه هايي نيز در موضوعات اجتماعي، سياسي و اخلاقي سروده شده است. مضاميني که همواره و همه جا با غزل بوده اند. عمده سمتگيري وي وصف زيبايان است. در غزل وي زندگي و عشق با تمام تنوع و چهره هاي بي بديل خود، بيان بديع خود را مي يابد. او غم و شادي، درد و ناله هاي عاشقانه و صميميت عشق را به صورت تابلوهايي زيبا خلق مي کند و به خواننده تماشاگر هديه مي کند.

 

قاضي بورهان الدين نه تنها در غزل آزربايجان که در عرصه ترکي سرايي از پيشروان است. نظم و نسق بخشيدن به زباني بکر آن هم در خلا اصول و معيارآفريني ها کار چندان آساني نيست. شاعر علاوه بر قريحه و طبع نازک و لطيف براي فراهم آوردن مواد شعري، بايد از قدرت بدعت گذاري و آفرينندگي نيز برخوردار مي بود. در سايه چنين مساعي بزرگي، غرليات وي بسي شيرين و روان از کار درآمده اند. شاعر از بکارگيري کلمات فارسي وعربي، خودداري کرده و از خزانه پربار ترکي شرقي و غربي استفاده کرده است. البته در عين حال از بکارگيري لغات متداول عربي و فارسي که در ترکي استفاده مي شوند امتناع ندارد. در غزل وي نه تنها کلمات و ترکيبات ترکي آزربايجاني که کلمات ترکي ازبکي يا جغاتاي و ترکي آناتولي نيز استفاده شده است. اين همه به شهرت وي در سرزمينهاي وسيع ترک افزوده است.

 

"گؤز?مدن آخان ياشلارا توفان نئجه بنزر

ي?ره کدن اولان قانلارا عوممان نئجه بنزر"

 

براي مطالعه شعر قاضي بورهان الدين نيز به همين آگاهي ها مجهز بايد بود. مثلا در بيت زير جناس بکار گرفته شده، چنانچه خواننده آگاهي به شکل تاريخي کلمه استفهامي «هايانداسان» که بصورت شکسته «قانداسان» مي شود نداشته باشد، از درک ظرافت هنري اين شعر نيز بي بهره خواهد بود.

 

"کؤنل?مه من دئديم کي قانداسان؟

غمزه سينين اوخلاري لا قانداسان"

 

نمونه هاي شعري وي برخلاف حسن اوغلو به سهولت در دسترس است و بنده حقير نيز تا جاييکه امکان داشته باشد از اين پس اين نمونه ها را با شما نيز در ميان خواهم گذاشت. براي حسن ختام اين نوشتار بدين بسنده مي کنيم:

 

مششاطه بانا م?شک ايله بير شانه گت?رمز

بن?م کيبي بو د?نيايا ديوانه گت?رمز.

اير?ردي1 جانومي لب?مه و? توتاغيني2

تا جانا اير?رمز لب?مي جانا گت?رمز.

اؤگرَندي کي گيزل? ساتا گؤوهريني لعل?ن

يعني نه قيلينور کاني د?کگانا گت?رمز.

سير گؤردي، شاها، لعل?ن ايچينده بو کؤن?ل?م

ايزي3 اولماز ايسه، بو لب ? دندانا گت?رمز.

دوتدوم کؤن?لي ز?لف?ن ايله، شاها بو گئجه

بير پيري کيشي و? هله ديوانا گت?رمز.

توضيحات:

1- اير?ردي (ايريردي): يئتيشيردي.

2- توتاغيني: دوداغيني

3- ايزي: نيشاني.

چنانکه ملاحظه مي شود اين شعر غني از لغات ترکي اصل است. لغاتي که هنوز در مسير تکامل خود چند فرمه نشده اند. اين مساله به لحاظ تکامل زباني نشانگر دوره وحدت زباني است. اما صرف افعال نيز همين حکايت را دارد. صرف فعل بصورت "گت?رمز" اگرچه الان نيز در برخي مناطق آزربايجان شمالي و جنوبي و نيز آناتولي شرقي رواج دارد اما اغلب شعرا از بکار بردن آنها امتناع دارند و فقط در اشعار کاملا محلي ديده مي شوند. اين همه هيچ نقصي بر شعر قاضي بورهان الدين نيست که همه هنر وي را نيز نشان مي دهد. استفاده از زبان خود با همه مشکلات آن براي بيان احساسات خود، بجاي تکيه بر زبان ديگر.

 

چهره هاي ماندگار غزل ادبيات كلاسيك تركي

 

ادبيات كلاسيك تركي واز جمله غزل تركي ازلحظه پيدايش تاكنون چهره هاي بزرگ و انكارناپذيري بر خود ديده است كه اين قالب شكوفايي وغناي خودرا بي گمان مديون اين بزرگان است با تمام اما واگرها ونقدهايي كه امروزه وبا روند استحكامي زبان ادبي تركي وتلاشهاي گسترده اي كه در جهت پالايش لغوي ونحوي اين زبان بر اين بزرگان نوشته يا گفته شده است باز هم هيچ كس نميتواند منكر تاثيرسرنوشت ساز اين ابرقدرتها بر حفظ زبان تركي در طول تاريخ (به نسبت خودشان)باشد

اين شاعران ره ميتوان ازبعد جغرافيايي وزيرگويشي به دوگروه تقسيم كرد

1 شاعران ساير مناطق ايران از جمله شيراز يا خراسان كه به لحجه هاي قشقايي و..تكلم

وشاعري ميكرده اند.

2 شاعران منطقه آذربايجان(اعم از شمال وجنوب ارس)

وشاعراني همچون

خواجه دخاني

ماذون قشقايي

خسرو بيگ

قول اوروج

مسيح خان

و...

كه در گروه اول قرار ميگيرندو

شاعراني بزرك ازجمله:

عماد الدين نسيمي

ملا محمد فضولي

اميرعليشير نوايي

ميرزاعلي اكبر صابر

سيد عظيم شيرواني

سيد ابوالقاسم نباتي

حاج رضا صراف تبريزي

علي آقا واحد

محمد حسين شهريار

و...

كه در گروه دوم قرار ميگيرند

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت12:45توسط ساو آلان | |

فراخوان دومین جشنواره سراسری شعر خط سوم

 خانه شاعران تبريز با همكاري سازمان فرهنگي هنري شهرداري  تبريز برگزار مي كند:

 دومین جشنواره سراسري شعر خط سوم

 

این جشنواره در دو گروه شعر فارسي و تركي آذربايجاني و دو گرايش قالب هاي كلاسيك وقالب هاي نو ودرموضوعات زيربرگزار می گردد:

۱ـ موضوع اصلی:( آزاد )

۲ـ موضوع ویژه:(مادر)

*شرکت برای کلیه رده های سنی آزاد است

*مهلت ارسال آثار پايان وقت اداری 20 آبان سال۱۳۸7 می باشد. ( تاريخ اعلام شده به هيچ عنوان تمديد نخواهد شد ).

*کلیه  آثار تنها به صورت تایپ شده ودر یکطرف A4 و(تنها با حروف عربي) قابل پذيرش خواهد بود.

*هر فرد در هر موضوع و در هر گرایش زبانی حداكثر 3 اثر مي تواند ارائه نمايد.

*ضروریست برای تسهیل در جداسازی آثار. شرکت کنندگان در پشت هراثر ارسالی موضوع، قالب و گرایش زبانی اثر را قید نمایند.

*كليه آثار به طور جداگانه در گروه هاي مذكور تفكيك شده  و به طور مجزا در دو گروه داوری ازداوران برتر کشور به تفكيك موضوع و قالب داوري خواهد شد و در بخش آزاد به 4 نفر برتر و بخش ویژه 3 نفر برتر در هر دو  گروه زبانی تركي آذربايجاني و  فارسي و همچنین هر دو گرایش قالبهای کلاسیک و قالبهای نو جوايز ارزنده اي اهدا خواهد شد.

*علاقه مندان مي توانند آثار خود را به نشاني : تبريز،خیابان امام خمینی،روبروی موزه آذربایجان،کوچه شهید دل حامد،کاشی4  سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز و یا به ايميل  khatt.3@gmail.com  ارسال نمايند.

 *به دلیل برخی مشکلات پیش آمده در جشنواره قبلی ، دبیرخانه جشنواره از پذیرش آثار دستنویس و همچنین دریافت آثار از طریق فاکس معذور است.

*براي كسب اطلاعات بيشتر علاقه مندان مي توانند  با شماره تلفن­های 04115562191 و  04115565104 تماس گرفته و یا به وبلاگ جشنواره به نشانی www.khattesewom.blogfa.com   و پایگاه اینترنتی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز به نشانی www.tabrizca.ir  مراجعه نمایند.

دبیرخانه جشنواره از نطرات و پیشنهادات سازنده که جهت ارتقای سطح کیفی جشنواره موثر باشد، استقبال می کند.

زمان و مکان برگزاری جشنواره متعاقبا اعلام خواهد شد

خانه شاعران تبریز

سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت8:7توسط ساو آلان | |

 

خانه شاعران تبريز(خشت) با همكاري سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز برگزارمي كند.

 

اولين جشنواره سراسري شعر،(خط سوم )

 

این جشتواره در دو گروه شعر تركي و شعر فارسي و دو گرايش قالب هاي كلاسيك و قالب هاي نو ودرموضوعات زيربرگزار می گردد:

 

 ۱ـ موضوع اصلی:( آزاد) 

  

۲ـ موضوع ویژه:( تبریز)

 

برای کسب اطلاعات بیشتر واطلاع از شرایط شرکت در جشنواره به آدرس زیر مراجعه فرمائید:

 

www.khattesewom.blogfa.com  

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت13:10توسط ساو آلان | |

سلمان هراتی ( 1338 تا1365) بی گمانن یکی ازجریان سازان شعر انقلاب بود که پله های ترقی را خیلی زود طی کرد و درشعرمعاصرجایگاهی ویژه را به خود اختصاص داد با شعرهایی ساده و درعین حال عمیقوي در 7 فروردين 1338 در روستاي مرزدشت از توابع تنكابن در استان مازندران به دنيا آمد.
وي پس از پايان تحصيلات دبيرستان خود در رشتة ادبيات به تهران آمد و در دانشگاه تربيت معلم همين رشته را ادامه داد.
سلمان هراتي پس از آشنايي با شاعران حوزه هنري همراه بسياري از آنها بارها عازم جبهه‌ها شد و براي رزمندگان به شعرخواني پرداخت. شعرهاي او تاكنون به صورت پراكنده در بيشتر نشريات كشور، ج‍ُنگهاي ادبي، مجموعه شعرهاي گردآوري‌شده انتشار يافته است. «سلمان هراتي» در يكي از روزهاي آبان 1365 در يك حادثه رانندگي كه در شمال روي داد درگذشت. زنده‌ياد هراتي در سال 1361 ازدواج كرد و از وي 2 فرزند به نامهاي رابعه و رسول به يادگار مانده است. آرامگاه سلمان در گورستاني در نزديكي روستاي مرزدشت قرار دارد.
كتاب «از آسمان سبز» در اولين دوره انتخاب بهترين كتاب دفاع مقدس از سوي بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس جزء آثار برتر دهه 60 انتخاب شد
                           

     

سلمان هراتي در عمر كوتاه آثار شعري را بر جاي گذاشت كه هنوز مورد توجه‌اند. محمدكاظم كاظمي در اظهارنظري درباره‌ي نيايش‌واره‌هاي سلمان مي‌گويد: مهم‌ترين خاصيت "نيايش‌واره‌ها"ي سلمان، آزادي از قيد و بندهاي سنتي است كه از ديرباز، به دست و پاي شعرهاي تحميديه‌ي ما پيچيده بوده است. حمدهاي ما،‌ غالبا آميخته بوده‌اند با اصطلاحات كلامي و عرفاني، و به همين لحاظ، ارتباط مخاطب با آن‌ها غالبا منوط به تحصيل مقدمات اين علوم بوده است. مزيت عمده‌ي "نيايش‌واره‌ها"ي سلمان، همين است كه شاعر نه اصطلاحات كلامي و عرفاني، ‌بل عناصر طبيعت و زندگي را به خدمت گرفته است و به اين ترتيب، ‌شعر را به فضاي ذهني مخاطبان نزديك كرده است.

به‌گفته‌ي وي، يك خاصيت ديگر غالب تحميديه‌هايي ما كه شعر سلمان از آن به دور است، نگرش غليظ تعليمي است. گويا شاعران ما بيش از آن‌كه بخواهند يك گفت‌وگوي ساده و صميمي با خداوند داشته باشند، مي‌كوشيده‌اند كه مخاطبان را تعليم اعتقادي دهند، كه در اين‌گونه شعرها، غالبا شاعر و احساسات او غايب است. او از ميان مثلث "ممدوح، شاعر و مخاطب" ، فقط به اولي و سومي كار دارد و مي‌كوشد كه جلال و شكوه آن ممدوح را براي مخاطب ترسيم كند، يا درست‌تر بگوييم، تعليم دهد. از خود شاعر به‌عنوان مجراي عبور اين سخنان، در شعرها بسيار خبري نيست. اگر قادر باشيم اصطلاحات ادبيات داستاني را به كار گيريم، زاويه‌ي ديد در اين‌جا از نوع "داناي كل" است، نه "اول شخص". ولي سلمان در "نيايش‌واره‌ها"يش حاضر است، نه به عنوان "سلمان هراتي" شاعر، بل به عنوان هر انساني كه جهان پيرامون را مي‌بيند و در آن، حضور خداوند را حس مي‌كند؛ "گاهي آن‌قدر واقعيت داري / كه پيشاني‌ام / به يك تكه ابر سجده مي‌برد/ به يك درخت خيره مي‌شوم / از سنگ‌ها توقع دارم / مهرباني را!"‌

اين شاعر افغان تأكيد مي‌كند: "نيايش‌واره‌ها"ي سلمان هراتي، سرشار از عناصر طبيعت و زندگي شاعر است و اين، امتياز ديگري است در اين شعرها. شاعر با اشيا برخوردي ساده، ملموس و بي‌واسطه دارد. نه متكي به سنت ادبي قديم است، نه متكي به تاريخ و ادب كهن و روايات ملي و مذهبي. او فقط طبيعت را مي‌بيند و به استخدام مي‌گيرد، آن‌هم نه از دريچه‌ي سنت‌ها و قراردادهاي ادبي كه در آن، همه پديده‌ها، حامل مفهوم‌هايي از پيش تعيين‌شده باشند؛ يعني سرو آزاد باشد و نرگس بيمار و ماه به ابرو مانند شود و خورشيد به طبق زر. اين طبعيت، فقط از دريچه‌ي چشم بابصيرت شاعر ديده مي‌شود.

كاظمي درباره‌ي ديگر ويژگي اين نيايش‌واره‌ها مي‌گويد: ويژگي ديگر "نيايش‌واره‌ها"ي سلمان، توصيف ملموس و ساده‌اي است كه از خداوند دارد. اين خدا، دور از دسترس نيست، بلكه خدايي است كه به قول خود شاعر، ‌"در دو قدمي" اوست. و چقدر شبيه است اين "دو قدمي" به "همين نزديكي" سهراب سپهري. باري، اين خدا در دو قدمي است و جالب اين كه شاعر توانسته است با اين توصيف ملموس نيز از دايره‌ي باورهاي مذهبي خود و جامعه‌اش خارج نشود و حتا گاه به شكل نامحسوسي از معارف و اعتقادات اسلامي در "نيايش‌واره‌ها"يش بهره بگيرد.

همچنين عبدالجبار كاكايي معتقد است، رد اثرپذيري سلمان هراتي را بايستي ابتدا در آثار طاهره صفارزاده و علي موسوي گرمارودي دنبال كرد، سپس به سهراب سپهري رسيد و اثرگذاري سلمان خود حديثي مفصل است.

او مي‌گويد: معنويت در آثار سلمان هراتي و تضاد فكري او با دنياي مدرنيته او را در سلك شاعران و متفكران نو اسلامي عصر انقلاب اسلامي قرار داده است، همانا كه خاستگاه اعتقادي‌شان خانواده‌هاي مذهبي و مباني فكري‌شان دستگاه تفكر و روشنفكري اسلامي عصر اصلاح ديني است كه با چهره‌هاي صاحب‌نامي چون شريعتي، بازرگان، طالقاني، مطهري و حكيمي رنگ يك نهضت اجتماعي به‌خود گرفت و نسل‌هاي متدين و روشنفكري را تربيت كرد.

به‌گفته‌ي كاكايي، سلمان هراتي هم‌سو با تفكر جريان اصلاح ديني عصر انقلاب اسلامي در شهرهاي پايداري و جنگ به شهرت رسيد. سمبليزم اجتماعي، قريحه‌ي مضمون‌يابي و شعور نوآوري در زبان، شعرهاي سپيد سلمان هراتي را در موقعيتي ويژه قرار داد. اگرچه در غزل، دوربيتي، رباعي، ‌مثنوي و برخي قالب‌هاي كلاسيك ديگر طبع‌آزمايي كرد، اما شكوفايي خلاقيت‌هاي او در شعر سپيد سبب شده تا اغلب آثارش در اين حوزه خلق شود.

حسين مهدوي (م. مؤيد) درباره‌ي سلمان هراتي به اين نكته اشاره مي‌كند: براي ما سلمان هراتي جذابيتش در همان رازي است كه او براي ماست. براي پاره‌اي، سلمان هراتي از آن‌رو توجه‌انگيز است، كه انگيزشي است به سوي سهراب، زبان سهراب، جهان سهراب، نگاه سهراب و ديگر هيچ. براي پاره‌اي، ياد‌آور فروغ [فرخزاد] است. براي پاره‌اي او نهالي است كه هنوز برومند نشده است و بر و بارش را ظاهر نساخته است و اين، دل‌سوز است و دل‌سوزي آنان را برمي‌انگيزد. چونان هرچيز ناتمام. گويي او امكان مثمري است كه به ثمر نرسيده است. و دل، بر آن ثمره‌هايي كه به ثمر نرسيده‌اند، مي‌سوزد. اين گروه، چنين مي‌پندارند كه اگر او مي‌ماند … و اگر او مي‌سرود … آن‌گاه تصوير شاعري پرآوازه را در قد و قواره‌ي سهراب، در خيال‌شان مجسم مي‌كنند كه بيش‌تر دل‌شان را مي‌سوزاند.

وي در ادامه متذكر مي‌شود: پاره‌اي بوده‌اند و هستند كه چنين نيستند و چنين نمي‌نگرند و من از ايشانم. اگر قرار بود فروغ يا هراتي بمانند، آن‌چه سرودند، اين‌ها نبود كه اينك ما به قياس‌شان، آن مانده‌هاي سپسين را داوري كنيم. آن‌چه سروده شد، در خود، ‌مرگ‌آگاهي دل‌آگاه و باورناپذيري را همراه دارد كه هربار شعر را به علاوه‌ي مرگ ظاهر مي‌كرده است، وگرنه اين شعرها اين‌ها نبودند كه هستند.

م. مؤيد مي‌گويد: صداهايي را كه شاعر شنيد و صورت‌هايي را كه ديد، بر متن سرنوشتي بود كه مرگ در جواني‌اش را نوشته بود. اين ما هستيم كه نمي‌دانيم و اين بخش خودآگاه شاعر است كه آگاه نيست. اما شعر در آن زهدان كه مي‌تابد و مي‌پرورد، چيزي از خبر و آگاهي ديگر را همراه دارد كه در همه‌ي كلمه‌هايش تابش مي‌دهد.

اين شاعر تأكيد مي‌كند: به‌نظر مي‌آيد كه راز سلمان هراتي را بايد اين‌جا جست. بسياري از شاعران مي‌ميرند، اما مرگ‌شان شعرشان نيست و مرگ، چونان تقديري شوم بر آنان فرومي‌آفتد و آنان را مي‌برد و بازتابي از آنان در مرگ و بازتابي از مرگ در شعر و بازتابي از شعر در مرگشان باقي نمي‌ماند. اما راز هراتي آن بود كه اين بازتاب صميمانه، چونان يك تقدير و خواهش و رويداد اصلي، همه‌ي او شد و شعر او شد. بي هيچ گماني شعر او از اين‌رو براي ما عزيز و خواندني و صميمانه است و پر از بارقه‌ي تازگي كه آن خبر را در خود نهفته دارد و مي‌توان از هر بند بند شعرش، اين مايه‌ي ماندگاري و گواهي بر گوهر جاني شيفته و‌ آشفته از عشق را ديد، و اين‌ها تنها در "نيايش‌واره‌ها"ي پانزده‌گانه‌ي او خلاصه نشده‌اند.

از سوي ديگر يوسفعلي ميرشكاك معتقد است: هنرهاي هراتي بسيار است و از آن‌جمله است توانايي وي در سرودن غزل، اين قالب هميشه و هنوز شعر فارسي! ناميراترين شكل شعر.‌ در باور من هيچ شاعري شاعر نيست، مگر اين‌كه از آزمون قالب‌هاي كهن پيروز و سربلند بيرون آمده باشد و اين بارو منعي است تا مدعيان كسالت بنياد ناتواني پيوند متشاعر نتوانند در صف شاعران بنشينند. هركس كه نتواند در غزل و مثنوي و قصيده جوهر خود را بنماياند، از پيروي نيما و پس از نيما طرفي نخواهد بست و سلمان، در غزل نيز نوآور است و غزل او خنجري است در چشم دل آنان كه شعر همگان را چون شعر خود سست‌مايه و بي‌مقدار مي‌پسندند و آرزو مي‌كنند كه اي كاش باب غزل بسته مي‌شد.

وي مي‌افزايد: بعضي‌ها بر شعر آزاد هراتي انگشت عيب‌جويي مي‌نهند كه پيرو زبان فلان و بهمان است. اولا شعر آزاد به‌خاطر رهايي از وزن و قافيه شائبه‌ي تشابه و تأثير را پيش مي‌آورد. ثانيا در شعر بالنده‌ي فارسي پيروي و حتا استقبال از زبان و سبك ديگران، نه تنها عيب شمرده نمي‌شود، كه حس و علو سخن استادان از همين پيروي است و زبان و سبك مستقل مفسده‌اي است غربي كه هزاران استعداد را به باد پژمردگي سپرده است و ثالثا هراتي كشف‌هاي زباني خاص خود را دارد و اگر به كار بستن برخي واژه‌ها و تركيب‌ها كه در شعر ديگران هست، جرم است زهي مجرم خواجه حافظ كه خون هزار ديوان رنگين را به گردن دارد!

موسي بيدج نيز درباره‌ي شاعر "از آسمان سبز" مي‌گويد: سلمان هراتي به دليل كوتاهي فرصت سبزي كه بر اين گستره خاكي در اختيار داشت، نتوانست اندوخته‌هاي فكري و حسي خود را كه در مراوده با زندگي كسب كرده بود، به تمام نمايان كند. اما دستاورد او از قريحه‌ي سرشار شاعري حكايت مي‌كند كه با انگشتان ظريف و بيدار، ‌دردهاي نهفته بشري را لمس كرده است. سروده‌هاي سلمان، به دليل خويشاوندي كه با اشياي پيرامون دارد، با شبكه عاطفي اقوام ديگر و با فرهنگ‌هاي مشترك ارتباط برقرار مي‌كند و همين امر شعر او را كه سرشار از عناصر بومي است، ‌به فراتر از مرزها نيز مي‌كشاند.

چند نمونه از شعر سلمان هراتی:

غزل ۱

پيش از تو ...
 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت


بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت


در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت


گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت


چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت.

غزل ۲
 
يك چمن داغ
 
ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو


آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟


ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو


غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو


اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو


با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو

 
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو.

سپید

پرندگان می آیند

در خيابان‌ كساني‌ هستند

‌كه‌ به‌ آدم‌ نگراني‌ تعارف‌ مي‌كنند

اما من‌

‌كه‌ دغدغهِ‌ خوشبختي‌ام‌ نيست‌

‌به‌ شادي‌ اين‌ خوشبخت‌هاي‌ كوچك‌ مي‌خندم‌

پس‌ مي‌آيم‌ با زنبيل‌هايي‌ از ترانه‌ و آويشن‌

و مرداني‌ را سلام‌ مي‌دهم‌

كه‌ تو را در تنفس‌ خود دارند

و يك‌ لبخند تو را

به‌ هزار بار عافيت‌ محض‌

‌ترجيح‌ مي‌دهند

كساني‌ كه‌ از هم‌ مي‌پرسند

<چگونه‌ هنوز هم‌ زنده‌ايم؟>

نشاط‌ سرودهايم‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌

و ترانه‌هايم‌ را از زيبايي‌ مي‌آكنم‌

و با تمام‌ حنجره‌هاي‌ صبور

‌آواز مي‌خوانم‌

نشاط‌ سرودهايم‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌

ميان‌ آفتاب‌ و مردم‌ راه‌ مي‌روم‌

و ترانه‌هايم‌ را كه‌ از اميد سرشارند

‌در جيبشان‌ مي‌ريزم‌

‌در سبدهاي‌ خاليشان‌

‌در دلشان‌

و دفتر لبخندهايم‌ را

با مردم‌ كوچه‌ و خيابان‌

‌ورق‌ مي‌زنم‌

با كودكان‌ امسال‌

مردان‌ سالهاي‌ ديگر

كه‌ منشور تحقق‌ آفتاب‌ را

در سرانگشتان‌ خويش‌ دارند

كودكاني‌ روشن‌

كودكاني‌ از پشت‌ آفتاب‌

از صلب‌ سخاوتمند بهار

كودكاني‌ كه‌ هر پنجشنبه‌ عصر

در بهشت‌ شهيدان‌

آيندهِ‌ وطنم‌ را به‌ شور مي‌نشينند

كودكاني‌ كه‌ مسير بهار را تعيين‌ مي‌كنند

نشاط‌ سرودهايم‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌

و ترانه‌هايم‌ را از آب‌ و آفتاب‌ مي‌آكنم‌

براي‌ بهاري‌ كه‌ هست‌

براي‌ بهاران‌ در راه‌

نشاط‌ سرودهايم‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌

و با تمام‌ حنجره‌هاي‌ تشنه‌

فرياد مي‌زنم:

تحقق‌ آفتاب‌ حتمي‌ است‌

‌پرندگان‌ مي‌آيند.

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت11:53توسط ساو آلان | |

 یدالله مفتون اميني در سال 1304 در شهرک شاهين دژ -هاچاسو.از توابع تبريز به دنيا آمد. او فارغ التحصيل رشته حقوق قضايي از دانشگاه تهران است. تاکنون مجموعه هاي درياچه 1336، کولاک 1344، انارستان 1346، نهنگ يا موج 1357 و فصل پنهان (گزينه اشعار) انتشار يافته است. همچنين  يک مجموعه شعر ترکي  از وي  منتشر شده است.                                    

يدالله مفتون اميني، سخنوري لطيف طبع و نوانديش است که به طور پيگير در عرصه ي شعر معاصر حضوري مؤثر داشته است. مفتون اميني بيشتر به غزل و شعر غنائي گرايش دارد؛ اما آثاري که تاکنون در مجموعه هاي " درياچه " ، " کولاک " و " فصل پنهان " از او به چاپ رسيده است، نشان مي دهد که او در انواع ديگر شعر بالاخص شيوه هاي نو، داراي ارزش و اعتبار است. عشق به خطه ي آذربايجان و مردم آن و طرح نکات اجتماعي در اشعار او جايگاه خاصي دارد. از اشعار نو او طراوت و رنگ و بوي تجدد  محسوس است. اشعار مفتون در عين تازگي ، ريشه در شعر کلاسيک فارسي دارد و از اين رو با خواننده مأنوس است. او ترکيبات و جملات نو را به راحتي در کنار تعبيرات شعري مرسوم قرار مي دهد. مفتون در اشعارش با ديدي ژرف و باز به احوال انسان و جهان مي نگرد. او شاعري است محتواگرا و مضمون ساز، که مضامين رئاليستي و بيشتر عيني، ابراز کار او را تشکيل مي دهد. انعکاس عيني طبيعت در شعر او و نيز کند و کاو در پديده هاي عيني، سيما و شکلي مشخص از شعر را نمايان مي سازد . به طور کلي شعر مفتون اميني داراي زباني مستقل و مشخص با مضموني اجتماعي است که رگه هايي از اميد به آينده و اعتراض به بي عدالتي ها در آنها  موج مي زند. تصاوير نو، دريافت هاي اجتماعي و زبان پر کنايه و طنزآميز از مشخصه هاي بارز شعر اوست.

مفتون اززبان خودش(نقل از سایت نورونار):

آقاي اميني، دهه سي بيشتر چه كساني در كافه فردوسي جمع مي شدند؟
شاعران مطرح اوايل دهه سي فريدون توللي و نادر نادرپور بودند. من، نصرت رحماني و منوچهر شيباني هم بيشتر در حاشيه بوديم. اما كم كم موقعيت عوض شد. من، رحماني، زهري، شهاب ابراهيم زاده، اسماعيل شاهرودي و فريدون كار پايه و اساس جمعي بوديم كه در كافه فردوسي جمع مي شدند. تيپي كه آن روزها در كافه فردوسي جمع مي شدند تيپ فرانسوي هاي دهه بيست و سي بود، شوريده و آشفته. به خاطر همين افرادي كه آنجا جمع مي شدند هم از همان تيپ بودند. در آن زمان شاملو، سايه، مشيري، اخوان و سيمين بهبهاني هم مطرح بودند اما كمتر به كافه مي آمدند. سيمين بهبهاني آن روزها بيشتر در جمع ادبي خانوادگي شان بود. در آن سال ها تقريباً هركدام از ما يك كتاب چاپ كرديم.
شما آن دوره درياچه را به پيشنهاد فريدون مشيري چاپ كرديد؟
بله، مشيري شعرهاي من را خيلي مي پسنديد. سال 36 درياچه را به تشويق او چاپ كردم. ولي وقتي درياچه چاپ شد خودم مريض بودم نتوانستم كتاب را بگيرم.
خودتان ميل نداشتيد درياچه را چاپ كنيد
خودم هم مايل بودم، اما آن دوره موقعيتي بود كه همه يكديگر را به چاپ كتابشان تشويق مي كردند. آن دوره به خاطر نوپايي شعر سپيد، شاعرها به با هم بودن نياز داشتند. آن موقع حسادت ها هم كم بود. از سال 33 كتاب چاپ كردن شروع شد. نصرت رحماني كوچ ، اسماعيل شاهرودي آينده و فريدون كار هم اولين كتاب خود را درآورد.
جالب است كه فقط اسم كوچكتان را روي كتاب نوشته ايد...
دوستان شاعرم مفتون صدايم مي زدند. بعد هم همين اسم مفتون ماند.
آن موقع نزديكي هاي جمع هاي ادبي برچه اساس بود
شاعران براساس قالب شعري كه انتخاب مي كردند در كنار هم جمع مي شدند، البته آن دوره چارپاره را هم نيمايي مي گفتند، خانلري، توللي و نادرپور ابتداي كار بيشتر در قالب چارپاره شعر مي سرودند، اما همه شاعران مطرح آن دوره هم به كافه نمي آمدند.
اخوان هم در جمع كافه نشينان بود ؟
نه. او كمتر كافه مي آمد. بيشتر از دور با هم آشنا بوديم. آن هم به علت تفاوت تيپ شاعراني بود كه در كافه جمع مي شدند. اخوان خيلي آدم محترمي بود. آن دوره شاعران شعر نو بيشتر حركات خلاف عرف انجام مي دادند.
جايگاه فروغ فرخ زاد در آن دوره كجا بود ؟
آن موقع فروغ دانش آموز دوره دبيرستان بود، هنوز جدي وارد اين عرصه نشده بود. با فريدون كار و همسرش رابطه نزديكي داشت. ما هم بيشتر او را در خانه كار يا در مجله سپيد و سياه مي ديديم. بعد هم من رفتم تبريز و ارتباط با ايشان نداشتيم. ولي او بعد از چند سال از مطرح ترين شاعران اواخر دهه سي وچهل شد.
نادرپور كه در ابتداي كار معروفيت يگانه اي داشت.
يك تهران بود و يك نادرپور.
چطور است كه بعد، معروفيت نادرپور كم مي شود ؟
لطافت زباني نادرپور بي نظير است. به نظر من در ادبيات ايران نادرپور از نظر لطافت زباني جزء 5 نفر اول است. نادرپور روان و سليس شعر مي گفت كه در دهه سي اين را عيب مي دانستند ولي فكر نادرپور عميق نبود، بعد هم عميق نشد.
احمد شاملو چه جايگاهي داشت ؟
شاملو شاعر خيلي خوبي بود. شاملو از بهترين شاعران قرن است.
فكر مي كنيد برتري شعر شاملو به چه برمي گردد ؟
زبان شاملو ويژه است و شعر شاملو هم عميق است. البته اين ترجمه شعرهايش را سخت مي كند.
شما بعد از برگشتنتان به تبريز، ارتباطتان با كدام شاعرها ادامه پيدا كرد؟
با سايه و شهريار روابطم ادامه پيدا كرد.
برخورد شهريار با شعر نو چگونه بود ؟
شهريار هميشه در قالب هاي كلاسيك شعر مي گفت و از شعر نو خوشش نمي آمد. فقط يك شعر براي اينشتين گفت كه خارج از وزن هاي كلاسيك بود و دولت ايران اين شعر را براي خانواده اينشتين و سازمان ملل فرستاد.
شهريار از مخالفان شعر نو بود؟
شهريار با شاملو بد بود. شاملو در دهه چهل خيلي معروف شده بود. شهريار به سايه علاقه داشت و غزل سايه برايش معيار سنجش بود.
دهه سي و چهل بيشتر به قالب شعر توجه مي شد يا محتواي آن ؟
اولين بار رويايي گفت كه شعر به سياست ربطي ندارد و قالب مهمتر از محتواست. ولي از حرف او استقبال نشد. بعد از رويايي، سپهري و مشيري هم از طرفداران اين رويكرد شدند. اما تا قبل از سال چهل كساني كه شعر نو مي گفتند بيشتر به محتوا اهميت مي دادند.
بيشتر چه شاعراني با رويكرد رويايي مخالف بودند ؟
اكثريت مخالف بودند. آتشي، شاملو، زهري و سايه معتقد بودند محتوا در دسته بندي شعر اهميت زيادي دارد. زهري و سايه معتقد بودند كه شاعر بايدبه اجتماع بپردازد.
در دهه چهل، كسي تعريف دقيقي از شعر سپيد ارائه نداد؟
نه، آن موقع شاعران بيشتر به سرودن شعر سپيد مي پرداختند تا ارائه دادن تعريفي از آن.
من از بيست و چهار سال پيش كه به تهران برگشتم، چتر شاعري ام را جمع كرده ام.
همين مساله باعث شده كه كمتر در محافل ادبي حضور داشته باشيد؟
فكر مي كنم روحيه شاعرانه با حضور در مجالس از بين مي رود و روحيه تشريفاتي مي شود.
مجموعه بعديتان نيز شعر است؟
كتاب بعدي ام مجموعه شعري به نام بومرنگ است. اين مجموعه احتمالاً بهار 1384 چاپ مي شود.
كتابشناسي اشعار مفتون اميني (1302 ـ)
درياچه (1336)، كولاك (1344)، انارستان (1346)، عاشقلي كروان (1358)، فصل پنهان (1370)، يك تاكستان احتمال (1376)، سپيدخواني روز (1378) و عصرانه در باغ رصدخانه (1383).


چند غزل از مفتون:

عزل ۱

توکیستی که صدایت به آب می ماند؟

تبسمت به گل آفتاب می ماند

 

تنت به پیرهن صورتی ودامن سرخ

به تنگ نیمه پری از شراب می ماند

 

به پشت چشم تو آن سایه های رنگارنگ

به نقش قوس وقزح در حباب می ماند

 

توراشبی سرراهی دولحظه دیدم وبعد

به خانه یاد تو کردن به خواب می کاند

 

ازآن تبسم نوشت به سینه یادی ماند

چوبرگ گل که به لای کتاب می ماند

 

کسی که شعر تورا گفت نشئه ی سخنش

به مستی می بی رنگ ناب می ماند.

غزل۲ :

زمین سوخته را رهگذار خود کردی

چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی

 

توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر

که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی

 

به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان

زبان گنگ مرا وامدار خود کردی

 

غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز

گوزن دشت مغان را شکار خود کردی

 

توامدی که بمانی وخوب هم ماندی

همین قدر که دلی بی قرارخود کردی

 

مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت

به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی

 

سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق

ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی

 

چه خوش میان دوتا برگ دفترت(مفتون)

بهار خلق خدارا بهار خود کردی.

غزل۳ :

زیوربه خود مبند که زیبا ببینمت

بادیگران مباش که تنها ببینمت

 

در این بهارتازه که گلها شکفته اند

لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

 

یک جام نوش کردی ومشتاق دیدمت

جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت

 

منشین گران وجامه سبک ساز ورقص کن

رقصی چنان که آفت دلها ببینمت

 

بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار

هر شب در این امید که فردا ببینمت

 

ای ایستاده در پس این پرده ی غبار

نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت

 

نازم به بی نیازی ات ای شوخ سنگدل

هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت

 

منت پذیر قهر وعتاب توام ولی

می خواستم که بهتر از اینها ببینمت.

 

ویک شعر نیمائی(سهند)

برجسته ي سپيد طهارت

چتر فرودِ  زرتشت

افسانه خروج نهنگ از کنار نيل.

آتش به جان برف به دوش

آئينه ي محدب کولاک قرن ها

موي سفيد سينه ي تاريخ

يک خرمن غنيمت ابريشم

را شام دستبرد، به سوداي شرق و غرب .

يک چادر سپيد اطاعت

در لحظه ي تقاطع جوهاي سرخ و گرم.

يک عقده ي بزرگ کتان پيچ

يادآور تصلب ايمان، فراز دار

يک صخره ي درشت

از آخرين فلاخن پيش از دعاي نوح

آنک قيام روشن اسطوره هاي دشت

قطب سفيد غربت مهتاب

آنک

قشلاق واگذاشته ي سيمرغ،

يک حرمت بلند.

موج منيع کشمکش خون و برف و باد

حجم شرف، سهند.

ودر پایان چند بند از منظومه ی معروف ارک:

این ارک بلند شهر تبریز است

 
افراخته قامت رسایش را

با کبر و جلال افتخار‌آمیز

همبازی آفتاب و اخترها

همسایه ابرهای طوفان خیز

پاینده‌ترین قراول تاریخ

برجسته‌ترین نشانه تبریز


ترکیب عظیم قهرمانیها
!

بشکسته زمین بزیر پای او

بشکافته چشم او افقها را

انداخته بارپنجقرن از دوش

بشناخته زیر و روی دنیا را

برتخت ثری نشسته و برسر

آویختــــــه افسر ثریـــــــا را


سلطان هزار و یکشب ایران
!

فرمان قضای خویش را خوانده

تا مرز فنای خود سفر کرده

یـــــــک دل بهزار آرزو داده

یک سینــه بصد بلا سپر کرده

با دیو زوال پنجه افکنده

افسون زمانه بی‌ثمر کرده


افسانه یک طلسم بی‌مفتاح
!

آن لحظه که شامگاه نزدیک است

کوه ودرودشت رنگ میبازد

او با همه جمال خلیائی

برچهره سرخ خویش مینازد

برگرد سرش طواف شاهین‌ها

یک هاله افتخار میسازد


این صحنه شکوه ایزدی دارد
!

برگی زخزان عمر تبریز است

هر خشت که از تنش جدا گشته

زخمی زده بر غرور این ملت

هر تیر که سوی او رها گشته

با اینهمه در غروب هر پیکار

پرچم کش فتح خلق ما گشته


اندوخته افتخار بی‌پایان

ای مظهر لایموت استقلال
ای ارک درود بیکران برتو

منشور حیات نسل آینده است

نقش شرف گذشتگان برتو

خار دل روزگار دشمن باد

شمشیر شکسته زمان برتو


دیوار تو پرده دار رستاخیز
!

ای ارک همیشه در امان باشی

تا دورزمین و آسمان باقیست

بس نغمه نثار شان والایت

تا شاعر و شعر در جهان باقیست

یاد تو همیشه در دل تبریز

تبریز بزرگ قهرمان باقیست


ای کعبه افتخار ما، ای ارک !

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت18:7توسط ساو آلان | |

     رضا براهنی به سال ۱۳۱۴ در تبريز به دنيا آمد و پس از گذراندن مراحل ابتدايي و متوسطه در دانشگاه استانبول تركيه، دكتراي زبان و ادبيات انگليسي را به دست آورد. براهني پس از بازگشت به ايران، با جامعه ادبي آن سال ها آشنا و نزديك شد و از سال هاي دهه چهل فعاليت هاي خود را آغاز كرد. براهني علاوه بر اخذ يك چهره آكادميك، همواره به عنوان منتقد، داستان نويس و شاعري دگرانديش مطرح بوده و هست. نوشته هاي او كه در نشرياتي مانند فردوسي، آرش، جهان نو، جگن و... منتشر مي شد، بيانگر ظهور چهره اي جديد و صريح در عالم نقد و نوشتن اين كشور بود. براهني بارها به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه هاي غرب تدريس كرد و نوشته هايش در نشرياتي چون نيويورك تايمز، نيويورك ريويو و... منتشر مي شد. براهني در سال هاي دهه پنجاه به زندان حكومت پهلوي افتاد و پس از انقلاب توانست برخي از آثار منتشر شده اش را چاپ كند.
                                                              

قصد نداشتم این وبلاگ را به چیزی غیر از غزل ووابسته هایش اختصاص دهم اما براهنی کسی است که تاثیر او بر ادبیات امروز ایران چنان گسترده ووسیع است که قطعا غزل امروزهم از آن بی تاثیر نبوده است به هر حال...این پست هم با عجله ودستپاچگی تمام تهیه شده بیشتر مطالب را مدیون اینترنت هستم نه مطالعه....به هر حال حوزه ی فعالیت براهنی در حیطه ی ادبیات بسیار وسیع است از نوشته هاي براهنی در حوزه داستان مي توان به روزگار دوزخي آقاي اياز (در ايران منتشر نشد) ،چاه به چاه (۱۳۶۲)، بعد از عروسي چه گذشت (۱۳۶۲)، رازهاي سرزمين من (۱۳۶۷)، آزاده خانم و نويسنده اش (۱۳۶۷) و... اشاره كرد. در زمينه نقد از براهني كتاب هايي چون: طلا در مس، كيميا و خاك، بوطيقاي قصه نويسي، جنون نوشتن، قصه نويسي و... منتشر شده اند. براهني علاوه بر اين مقولات، يك شاعر جريان ساز نيز محسوب مي شود. كتاب هايي مانند:  آهوان باغ، مصيبتي زير آفتاب، ظل الله، خطاب به پروانه ها، غم  هاي بزرگ ما و... از آثار وي در اين زمينه محسوب مي شوند. اين مرد علاوه بر اين سه مقوله، كتاب هايي در باب مسائل اجتماعي و سياسي نيز نوشته است كه اشراف او بر مسائل مهم كشورش را آشكار مي كند. او در سال هاي مياني دهه هفتاد و در اوج جريان هاي روشنفكركشي ايران را ترك و در كانادا اقامت گزيد. رضا براهني مدتي به عنوان رئيس انجمن قلم كانادا فعاليت كرد و چهره اي بين المللي است. در اين نوشته تنها به سه ويژگي خاص او اشاره اي گذرا مي كنم:

۱) رضا براهني، فارغ از تمامي كاركردهاي ادبي و ژورناليستي خود، يك چهره آكادميك است. او در سال هايي كه اصحاب ادبيات نوين ايران، درصدد راهي براي شكستن سنت هاي ادبي ايران بودند، توانست به واسطه تحصيلات خود و اشراف بر مسائل روز هنر و ادبيات جهان، به عنوان يك استاد دانشگاه، دانشگاه تهران را متحول كند. او پس از استخدام در دانشگاه تهران توانست دوره هاي فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسي و ادبيات تطبيقي را بنيان گذارد و در كسوت يك استاد دانشگاه نسلي را تربيت كند كه در دانشكده ادبيات سنت گرا، تمايل به شنيدن صداهاي تازه تر داشتند. براهني براي نخستين بار، فلسفه رمان را به عنوان يك واحد درسي تدريس كرد. اين جنبه خاص از شخصيت او علاوه بر اين كه در حوزه تدريس آكادميك جريان مهمي محسوب مي شود، باعث نفوذ افكار تئوريسين هاي مهم ادبيات جهان در ميان چهره هاي دانشگاهي شد.

نويسندگان و شاعراني مانند: شاملو، گلشيري، نادرپور، رويايي، رحماني و... با وجود حضور جدي در جامعه فرهنگي كشور، هيچ گاه نتوانسته بودند كه به آدم هايي دانشگاهي و آكادميك تبديل شوند. درواقع تلاش براهني در سال هاي دهه چهل، بر اين بود كه در كنار فعاليت هاي شناخته شده ادبي، نسل جوان دانشجو را با تفكر ادبيات مدرن و جديد روبه رو كند. زيرا تا قبل از فعاليت هاي براهني، اين نسل بيشتر با مصاديق اين نوع ادبيات يعني محصولات هنري روبه رو و آشنا شده بود. دانشگاه به عنوان مهمترين مركز علمي ايران، همواره در راستاي آموزش باورهاي تاريخي و كلاسيك بوده است به طوري كه در حوزه نقد ادبي ما با سبك شناسي مرحوم بهار روبه رو بوده و هستيم و براهني با نوشتن كتاب هايي مانند طلا در مس و قصه نويسي، علاوه بر به چالش كشاندن محصولات ادبي چند دهه اخير، برنگاه كتاب هايي مانند سبك شناسي بهار،خرده وارد كرد.او از سوي ديگر، يك زبان و بيان علمي و دانشگاهي را كه از رويه توصيفي دور شده و به سمت نگاهي تحليلي حركت مي كردس بنيان گذارد. براهني به عنوان يك چهره دانشگاهي،  علاوه بر تدريس مسائل جديد حوزه ادبيات غرب، در مقابل شيوه هاي كلاسيك و قديمي بررسي ادبيات ايستاد.

او با توجه به ساختار و ساختمان مصاديق متعدد ادبي، از سنت معنابافي و مفهوم نمايي دور شد. طلا در مس كه به نوعي يكي از مهمترين كتاب هاي دانشگاهي براهني به حساب مي آيد در دوره اي نوشته شد كه بزرگاني مانند بديع الزمان فروزانفر، هنوز هم بر ارائه تدريس با شيوه حوزوي تأكيد داشتند. درواقع براهني نفس وجود دانشگاه در ايران را به خوبي درك كرد و دريافت كه دانشگاه هاي ايران به واسطه سنت حوزوي، نمونه هايي مدرن از آن سنت به حساب مي آيند. پس با اين درك او كوشيد تا با ارائه ساختار جديدي در بيان مولفه هاي متفاوت ادبي، از اين سنت دور شود. دانشگاه تهران دهه هاي چهل و پنجاه به دليل عدم تمايل چهره هاي مهم ادبي روز براي حضور از يكسو و سختگيري دستگاه حاكم براي نشر آراي ايشان و كمبود تحصيلكرده با مدارج بالا در ميان ايشان از سويي ديگر، معمولاً به پايگاهي براي مقابله با ادبيات روز ايران و ترويج سنت هاي كهن شعري و ادبي بود. كمتر چهره بزرگي در اين سال ها با نوآوري هاي شاملو، هدايت، چوبك و... سرسازش داشت و همين محيط فرماسون گونه! مي كوشيد تا تحصيلكردگان رشته هاي متعدد ادبي به نمونه هايي از اساتيدشان تبديل شوند. ارزش كار براهني در اين برهه آشكار مي شد كه در برابر انبوهي از فضلا و حكماي دانشگاهي توانست حرف هاي تازه را بيان كند. او با درك خاصي كه از موقعيت تاريخي و اجتماعي جامعه داشت، دريافت كه حضور و نفوذ در ميان دانشجويان مي تواند، نسلي بزرگ را با زيرساخت ها و ويژگي هاي فكري ادبيات جهان و ايران آشنا كرده و در سايه درس دانشگاهي، آنها را وادار به مطالعه و تحقيق جدي تر در اين باره بنمايد. براهني بعد از جريان تأسف انگيز انقلاب فرهنگي، از دانشگاه بيرون مي رود، اما شيوه او به دليل بازگويي صداها و حرف هايي تازه هنوز هم در خاطره اين دانشگاه باقي مانده است.

۲) دكتر رضا براهني از نخستين كساني است كه رمان را به منزله يك ساختمان نوشتاري درك كرده است. آثاري كه او تا پايان دهه ۶۰ در حوزه ادبيات خلق كرده است  حاكي از توجه وي به اجراي صحيح ساختاري فرض شده است. البته اين نگاه با براهني آغاز نشده و نويسنده اي مانند ابراهيم گلستان، آغاز كننده اين نوع نگاه بوده است، اما براهني (به جرأت مي توان گفت) نگاه به رمان نويسي را از تعاريف قديمي جدا كرد. يكي از معضلات نويسنده ايراني دهه هاي سي و چهل، لغزش ميان مرزهاي داستان كوتاه و رمان بود. اين گفته ، به اين معنا است كه، برخي از نويسندگان ايراني از لحاظ فرم شناختي، مرزهاي ميان رمان و داستان كوتاه را درك نكرده و توصيف گرايي و استفاده از يك پروسه طولاني از واقعه و يا يك زندگي را ويژگي  رمان دانسته و عكس آن در باب داستان كوتاه صادق بود. به نحوي كه رمان نويسي در تعريف بسياري از نويسندگان، توجه به بعد زماني داستان درون متن بود. براهني به واسطه آشنايي با تئوري هاي روز، رمان را كه اقبال كمتري در ميان نويسندگان جدي ايران داشت (شازده احتجاب يك داستان بلند است) مورد توجهي جدي قرار داد. او به غير از آثاري كه در اين زمينه خلق كرد، زيرساخت هاي فرمي و صوري مقوله  اي به نام رمان را تدوين و بازگو كرد. به طوري كه در كتاب مهم «قصه نويسي» ما با تفكيك دقيق و علمي اين دو ژانر روبه رو هستيم.

نمونه ی شعر رضا براهنی

۱ عاشقانه

به قصد كشت مي زنم بلند نوك دشنه را به خود

تو خود برو ستاره يا فرشته باش!

بلند نوك دشنه را به خود به قصد كشت مي زنم!

 

به كركسان شب بگو!

پس از طواف من به نيمه هاي شب،

مرا به صبحدم زهم درند و خون خورند

و تكه پاره هاي پيكر مرا

به روي جاده ها رها كنند

به عابران جاده ها بگو

كه ردپاي من

زسنگفرش جاده ها جدا كنند

 

تو خود برو ستاره يا فرشته باش!

بلند نوك دشنه را به خود به قصد كشت مي زنم!

 

 

                                       *************

 

۲ چند سطر از شعر بلند اسماعیل:

 

۱ قسم به چشمهاي سرخت اسماعيل عزيزم /  که آفتاب روزي بهتر ازآنروزي که تو مردي خواهد تابيد.../   اِِي دراز کشيده بر روي تختخواب فنري بيمارستان مهرگان ... / و رفقايت براي معالجه ی شاش بندت تو را به مسکو خواهند فرستاد ... /  اِِي گنجشک در بدر در خانه هاي اجاره اي .../  از وراِِي سينه اي سفيد که بر آن خِِيل حوريان خفته بودند / چشم هاي مورب آهوان باکره را شير مي دادي ... /  يک بار هم مي خواستي از دهنه يک توپ منفجرشوي ، چرا که زني را که خودکشي کرده بود از مسافر خانه بيرون کشيده بودند و باران روي صورتش مي ريخت و تو ميگفتي نمير  نمير و زن ؟ساعت ها قبل مرده  بود ...

 

 

۲ آه اي اسماعيل ،اي دوزخي سر سرخ کرده در تابه ِي وحشت / دوزخ به اضافه  کلمه يعني شاعر...

مثل اسبي که برآمدگي کفلش را داغ کرده باشند تا صاحب پِِيدا کند / ما از آن عصر خويش شده ايم...

 

 

۳ وسادگي ات کندوي عسلي بود که انگار فقط ِيک ملکه داشت و زنبورهاي ديگرش نبودند .../ اِِي ايستاده در صف آزمايشگاه هاي شهر ، با شيشه اي بلند در دست /

وجنگلِي از تصاوير رنگين در سر / اِِي خوابگرد شرق و غرب / اِِي خيانت شده ...

شاش بند تو تلمبه اِي ديگر مي خواهد اسماعيل / ...شعرتو مشتي است که در سينه ی توگره شده است / ازل و ابد آنجاست / دوزخ و فردوس آنجاست / سينه را گشاده کن / آن مشت را به جهان هديه کن اسماعيل ...

۴ مردي بر روي تپه نشسته است مي گويد  /  مايملک من غم است / شش بچه که در زيرآوار مي پوسند / زنم که دختر عمويم بود منفجر شده است / حرف نمي توانم بزنم بو خفه ام مي کند ...

سيگاري روشن کن هنوز عادت نکرده ام که فقط يک چشم داشته باشم ...

چرا چهره هاي رنج کشيده اِِين همه اصالت دارند ؟

" حسِِين " ، " عيسي " ،  "داوينچي " ، " داستايوسکي " ، " مادر ِ" " گورکي "

وزني که زور مي دهد تا بچه اش به دنيا بيايد ...

لوله ی  تانک در گل فرو نشسته

در پشت کيسه ی شني جسدي چمباتمه زده

چقدر صورتش اصالت دارد.....

 

                         ************

۳ مدح

زیبایی شکفته اورا باید
در شهرهای شرق کهن
دارالخلافه های زیبایی تدریس کرد
زیرا درس حکومتی است طلایی
زیباییش
و گیسوان سلسله سانش خلافتی است که در طولش جمعیت عظیمی از بلبلها می آرامند
دور وحشت شبانه تاریخ در حاشیه مثل گلی سپید نشسته است
و دستهایش
که اعتبار سادگی است
پیراهن شبانه لیلی است
و گوشهایش
چون پرده بکارت آهوهاست
و چشمهایش جمهور آفتاب دمیده است
تغییر داده است الفبای عشق را
انگشتهای شعله ورش
زیرا
سبابه اش شهادت آهو هاست
حکمی صریح یافته ام من از او
که گیسوان شعله ورش را
بر صفحه های مرده بیافشانم
و شاهد قیامت آهوها باشم

 

*************          

ودر پايان يك شعر از مر حوم (عمران صلاحي )

 روزي خدابه سعدي شيرين كلام گفت:

اي آنكه در سپهر ادب مهر روشني

آيا تو مايلي كه شوي زنده وزنو

در سر زمين شعر شكر ها پراكني؟

سعدي به پاي خالقش افتاد وگفت نه

خواهم كه يابم از دم آفات ايمني

تر سم اگر عيان شوم ونغمه سر كنم

گردم دچار حمله ي دكتر (براهني)

 

يا حق

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت18:16توسط ساو آلان | |

روزی که برف سرخ ببارد از آسمان                           

بخت سیاه اهل هنر سبز می شود

 

قرار بود در این پست در باره ی زبان وخصوصیات شعر بیدل در خدمتتان باشم که روز ملی شعر از راه رسید وجون حف وحدیث زیاد بود به نا چاراین پست را خرج نفس شهریار وروز ملی شعر وادب می کنم تاکمی در این مورد با هم حرف بزنیم پست بعد و فرصتی دیگر بیدل را با هم بخوانیم

همایش بزرگداشت استاد محمد حسین شهریار هم تمام شد وطبق معمول همه چیز همانطور که انتظار می رفت بود و طبق معمول همه چیز همانطوریکه انتظار می رفت نبود شهریار بعد از آنهمه دعواها واما و اگر ها شاعر ملی شد اما انگار این قضیه به شرطی پذیرفته شده که استاد دیگر شاعر بو می آذربایجان نباشدبا نگاهی گذرا به برنامه هایی که در این چند روزه در کشوربرگزار گردید به راحتی می توان به این نتیجه رسیدکه شهر یار را از مردم گرفته اند وتبدیل به یک موضوع دولتی کرده اند به عبارتی مراسمی که عامه ی مردم کمترین نقش وسهم را داشته با شند شهریار هم می شود یک شاعر بخشنامه ای و ملی صرف نظر از تعلقات بومی با تعدد دستگاههای مسئول در این امر هم این همایش سال به سال آشی می شود خوشمزه تر از پارسال.البته به لطف تلاشهای مسئولین عزیز این روز دیگر جا افتاده ودیگر هر سال جدید با اضطراب تقویم را نگاه نمی کنیم که اسم شهریار هست یا نه هر سال تمام ایران برای شهریار بزرگداشت می گیرد حتی انهایی که نه فارسی زبان مادری انهاست ونه ترکی خلاصه اینکه در زمینه ی شعر وشاعری هم به وحدت ملی دست پیدا کردیم وهر ایرانی از هر زبان وفرهنگی که باشد در روز ملی شعر با ید از شهریارخوشش بیاید واز آن تعریف کند و وحیدر بابا بخواند بدون اینکه معنای ان را بفهمد.اصولا انگار افزایش تعداد چیزهای ملی ما بسیار مهمتر خیلی چیزهاست

وقتی بحث روز ملی شعر وادب و بحث شاعر ملی مطرح می شود با تمام اعتراضاتی که به این قضیه شده شخصا عقیده دارم که اگر قرار باشد شخصی صاحب این روز با شد آن شخصش شهریار است.اما مشکل اینجاست که هیچ نیازی نیست روز ملی شعر وادب ایران به نام یک شاعر خاص زده شود و در آن روز تمام ایران با این تنوع فرهنگی ادبی وبا این همه چهره غیر قابل انکار فقط ختم شود به یک اسم بزرگترین ضرر انتخاب روز ملی شعر به نام شهریار را آذر بایجانی ها متحمل شده اند زیرا قسمت اعظمی ار هویت قومی شان به نفع وحدت ملی مصادره می شود به این معنا که دیگر اکنون همه ی شهریار مال اذربایجان نیست از طرفی دیگر اگر بخواهیم شعر ترکی را هم ملاک قرار دهیم در زبان ترکی در همین آذر بایجان ایران شاعرانی اگر نه بزرگتر در. حد شهریارکم نبوده اند مانند (بولود قاراچورلو.متخلص به سهند)که خود در روی آوردن شهریار به شعر تر کی نقش بزرگی داشته و(سهندیه )دیگر شاهکار بی بدیل شهریار به وی تقدیم شده است که این قضیه ی شاعر ملی مارا از یادآورسی این عزیزان هم محروم می کند

از طرفی دربین هر قوم وملیتی که در ایران زندگی می کند از فارسها ولر ها گرفته تا کرد ها ولک ها و اعراب تر کمن ها.و...در طول تاریخ شاعران بزرگی آمده و رفته اند ودر ناخودآگاه جمعی قوم خود ردی انکار ناپذیر گذاشته اند مثلا طبیعی است که فارسی زبانها (فردوسی یا حافظ) را به شهر یار تر جیح می دهند یا شمالی ها مثلا دوست دارند برای (نیمای بزرگ یا شیون فومنی) بزرگداشت برگزار کنند یا کردها مثلا(شیر کو بیکس )یا (مولانای کرد )را به شهر یار و حیدر بابا یش تر جیح می دهند واین تعیین یک فرد برای چنین روزی این فرصت ها را از آنها می گیرد.در یک کلام فکر می کنم شاعراتومبیل نیست که به راحتی بتوان نوع ملی اش را درآورد ووقتی می بینیم که بایدبه تناسب مناطق مختلف کشورمان باید سمند های مخلف مانند سمند ساده .سمند ال ایکس.سریرو...را در رنگهای مختلف به بازار عر ضه کنیم تا همه راضی باشند چطور نمی فهمیم که نمی توانیم یک شهر یار را با همه ی امکانات منحصر به فردش به عنوان تنها شاعر ملی وقابل تقدیر به هفتاد میلیون نفر قالب کنیم و انتظار داشته با شیم جواب بدهد ونمی خواهیم قبول کنیم که با این کار اول به غنای فرهنگی ان قوم و سپس به سایر اقوام ودر نهایت فرهنگ ملی ایران ضر به می زنیم .در حقیقت اینکار که با نظر ایجاد وحدت ملی انجام پذیرفته اولین چیزی را که ضربه می زند(البته در دراز مدت)همان فرهنگ ملیست.وحدت ملی حاصل رضایت ملیست ورضایت ملی در سایه ی رضایت اقوام به دست می آید وهیچ مشکلی به وجود نمی آید اگر ما یک روز خنثی را که نه شاعری آن روز به دنیا آمده ونه شاعری از دنیا رفته باشد انتخاب کنیم واجازه بدهیم هر قوم هر استان یا هر جمعیتی در کشور در آن روز برای شاعر محبوب خود بزرگداشت بر گزار کند والبته که در چارچوب قوانین ونظام .

واما در مورد مراسم امسال حرف وحدیث شنیدنی بسیار است که با اجازه با کمی مقدمه چینی بسراغش خواهم رفت.روز شنبه در جلسه ی انجمن ادبی اداره ی ارشاد تبریز وقتی طبق معمول سالهای قبل منتظر بودیم که دعوتنامه ی مراسم روزدوشنبه در بین حضار پخش شود که خبر دادند امسال ازاین خبرها نیست علت را که جویا شدیم گفتند امسال میراث فرهنگی کشور مسئولیت برگزاری مراسم رابه عهده دارد و وزارت ارشاد هم ...وتا کنون هم هیچ دعوتنامه ای نر سیده است بنده به لحاظ تجاربی که در زمینه ی هنر های تجسمی دارم حدود یک سال به عنوان مرمت کار در زمینه مرمت تزئینات وابسته به معماری در اداره ی میراث فرهنگی تبریز مشغول به کار بودم واز سطح سلیقه و گرایشات فرهنگی این اداره اطلاع دارم و همینطور ازسطح همگرایی و هماهنگی بین ادارات دخیل در امر فرهنگ در تبریز نیز در اینگونه موارد .همان لحظه حدس زدم که چه خبر است و چه خبر خواهد شد.لذا انتظار داشتم که بشنوم مراسمی هم قرار است در روز یکشنبه از طرف ارشاد.استانداری ومیراث فرهنگی.در مقبره الشعرا برگذار شد که چون در فضای آزاد است ورود برای عموم والبته شاعران آزاد   است ولی برای مراسم بعد از آن که در تالار پتروشیمی برگزار می گردد کارت دعوتی برای شاعران فرستاده نشده است.وهمین چند کلمه کافی بود تا بفهمیم امسال چه خبر است. 

قبل از اینکه شرح مراسمی  را که ما حق ورود به آن را داشتیم عرض کنم اینجا یک حاشیه ی کوچک باز می کنم در مورد نحوه ی کارکرد حواس پنجگانه ی شعرا وکلا اهالی هنر آذز بایجان و علی الخصوص تبریز که در ادامه ارتباط این حاشیه را با این شبه گزارش متوجه خواهیدشد.اصولا اهالی شعر وادب در تبریز به دو گروه تقسیم می شوند

 1_گروه اول افرادی که بع یکباره خاک هرچه جلسه وهمایش و بزرگداشت و مسابقه و....خلاصه هر فعالیت ادبی از این دست را بوسیده و گوشه ای نشسته اند و برای خودشان می نویسند وباکلمات خودشان حال می کنند وسالی به دوازده ماه در جمع پیدایشان نمی شود که این گروه البته ازسلامت حواس پنجانه ی بیشتری برخوردارند

2_اما گروه دوم که بنده هم در این دسته قرار دارم به دلیل رعایت یاعدم رعایت برخی اصول دنیای مدرن مثلا اصل بدبینی یا خوشبینی یااصل عدم گزیده گی مومن ازیک سوراخ بیش از یک بار.ووووو ...دچار یک سری تغییرات در حواس پنجگانه ی خود شده اند که خیلی هم کمکشان می کند به نظر من طبق نظریات داروین نوعی هماهنگی موجود با محیط اطراف خود است که به بقاء موجود در آن محیط کمک میکند. مثلا می توانندخیلی چیزها را ببینند و نادیده بگیرندیا نبینند وخیال کنند که دیده اند .بشنوند ونشنیده بگیرند یا نشنوند و بواسطه ی قدرت تخیل شاعرانه ی شان خیال کنند که شنیده اند بو یی را حس کنند وبگویند چه هوای لطیفی بویی را حس نکنند وبگویند به به چه عطر دل انگیزی. بچشند و ..نچشند و از پذیرایی تشکر کنند.برخی چیز ها را لمس کنند و انگار نه انگار .خیلی چیز ها را لمس نکنند واز داشتن اش لذت ببرند. وخیلی چیز های تعجب آور را ببینند اصلا تعجب نکنند و خیلی چیز های طبیعی را ببینند و به شدت تعجب نکنند .در مراسم عصر یکشنبه هم ما از این مهارت خود به نحو احسن استفاده کردیم

خیلی چیز ها را دیدیم اما ندیدیم شنیدیم نشنیده گرفتیم لمس کردیم بی خیال شدیم و...لذا به استناد این مهارت در ابتدامراسم را بسیار بسیار عالی ارزیابی و بابت برنامه های متنوع وآموزنده ی مسئو لین محترم کلی تشکر می کنم مخصوصا از اداره ی میراث فرهنگی ازبابت اینکه لطف فرمودندواستاد شهریاروشعر هایش را به عنوان عتیقه به رسمیت شناختندوبرای حفاظت ومرمت وجلو گیری از پوسیدگی این میراث فرهنگی وارد عر صه شدندکمال تشکر را دارم (تنها از این می ترسم که بلایی را که این عزیزان برسر مسجد کبودوارگ علیشاه یا خانه ی حریری یا خانه ی امیر نظام یا پل دختر میا نه آوردند سر این عزیز از دست رفته نیاورند وبه برگزاری همین مراسم با شکوه وجهانی بسنده نمایند.)سپس گزارشی نیمه تصویر از این همایش بسیار بسیار آبرومندانه وجهانی را به خدمت شما ارائه می نما یم

1_به مقبره که رسیدیم طبق معمول هر سال دیدیم که مملو جمعیت است .والبته ندیدم که هنوز در های سالن باز نشده که مردم بروند وفاتحه ای نثار روح شهریار ویارانش نمایند وندیدیم که ÷شت در ورودی مقبره چه قیامتی به پا شده بود در توالت های عمومی مقبره هم اصلا بسته نبود ومردم هم اصلا دستشویی نداشتند واصلا هم به دیوار ها ودر ختها و جاهای خلوت مقبر بی ادبی ایستاده وگاها... نمی کردند. چند نفر از مهمانهای خارجی را هم اصلا ندیدیم که انجا علاف باشند وهمینجوری برای خودشان بگردند. اصلا هم نشنیدیم که به برگزار کننده های مراسم یا به بخت خودشان یا حتی به مرحوم شهریار بد وبیراه بگویند.و...

 تنها جیزی که آماده بود برای پذیرایی ومیزبانی این همه جمعیت خود شهریار وفضای مقبره اش بود

۲ـــاولین باری که ما دراین مراسم از قابلیت تطبیقی حواس پنجگانه ی مان استفاده کردیم و از دیدن     چیزی تعجب نکردیم زمانی بود که دیدیم عده ای رزمی کار مشعل بدست از داخل مقبره بیرون آمدندو شروع به انجام حرکات رزمی وعکس گرفتن مقابل مقبره الشعرا کردند احتمالا این عزیزان برای افتتاح مسابقات رزمی یا جنین جیزی آماده شده بودند و به به اشتباه از مقبره الشعرا سر درآورده بودند زیراخودشان بیشتر از حضار در تعجب بودند اما ما تعجب نکردیم .به هر حال این عزیزان هم با آن حرکات رزمی وآن جیغ کشیدنها وعکس گرفتن ها از مقام شامخ استاد شهریار تجلیل نمو دند.جالبتر اینکه بعد از هنر نمایی این عزیزان که از هیئت کونگ فو توا کاران استان تشریف آورده بودند عزیزان باستانی کار ما هم از طرف هیئت باستانی کاران استاد با آن لباس های زیبای ملی شان تشریف آوردن و مر شد در مکانی که از قبل آماده شده بود با تمام وسایل نشست ودم گرفت که: گر ایران نبا شد تن من مباد و... یا علی ویا علی ویا علی ...وباستانی کاران محترم میل وکباده ودیگر وسایل شان را به اشکال مختلف به هوا پر تاب می کردند وبا مهارت می چرخیدند می گرفتند این وسط قیافه ی مهمانان خارجی که از تعجب خشکشان زده بود تما شا یی بود که البته  ما باز هم تعجب نکردیم  متاسفانه نتوانستم از هنر نمایی عزیزان باستانی کار عکس بگیرم

۳ـــما شاعران بد بخت هم مثل تافته ی جدا بافته گوشه ای دور خودمان جمع شده بودیم وبا دوستان دیر یاب شهرستانی برای خودمان عکس یادگاری می گرفتیم

۴ـ بعد از مراسم کونگ فو کاران وبا ستانی کاران عزیز که حدود یک ساعت وخورده ای به طول کشید نوبت سخنرانی جناب شعر دوست که روز ملی شعر به همت والای ایشان به نام شهریار رقم خورده بود وسپس ریاست محترم ارشاد تبریز بود که انهم یک ساعتی طول کشید .بعد از آن تازه نوبت رسید تا جناب سرتیپی حدود یک ربع سهندیه ی شهریاررا برای حضار قرائت فرماید وسپس استاد (آشیق چنگیز مهدی پور)هم حدودا یک ربع روح شهریار را با صدای جادوئی ساز خود آرامش بخشید تا مراسم به پایان برسد 

۵ـ در این مدت چون قرار نبود هیچکدام از شاعران شعری بخواند و ما را هم آنجا کاری نداشتند با دوستان گوشه ای نه چندان خلوت را در پارک گیر اوردیم وبرای خودمان شعر خواندیم از خودمان از شهریار از حیدر بابایش سهندیه اش و...

۶ـ و همه جیز تمام می شود همه می روند پی کارشان البته با کلی کلمات بی معنا مهمانها را هم بردند برای صرف شام وشرکت در همایش با کلاس وسطح بالای  تالار پتروشیمی تبریزکه هیجکدام از مردم وهمینطور هیچکدام از ما شاعران به اصطلاح جوان کارت دعوت آن مراسم را نداشتیم. شهریار هم ماند تا  سال بعد در غربت وطنی خود  شاعر ملی ما باشد وما می بینیم وندیده می گیریم می شنویم ونشنیده می گیریم لمس میکنیم وانگار نه انگار می بوییم وبویی نمی شنویم وباز هم تعجب نمی کنیم

۷ـ یا حق

+نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت12:48توسط ساو آلان | |

نشانده عجزم برآستانی که محو م از جیب تابدامن

اگر بخوانند سربه جیبم وگر برانند پابه دامن

بیا که چشم امید بیدل به پایبوس تو باز گردد

زشرم پوشیده ام چراغی چورنگ برگ حنا به دامن

 

با تمام تلاش هایی که در جهت شنا ساندن سبک هندی و شاعران بالفطره محض اش انجام شده به نظر می رسدهنوز افغان هاوتاجیک ها از ما در این زمینه جلوترند این را می توان از تازگی خاص وگیرایی زبان شا عران افغان و سردر گمی روز افزون شاعران هم نسل مان به وضوح دید.

در این پست به بهانه ی همین بهانه به سراغ (بیدل)خواهیم رفت وقبل از آن چند سطر در باره ی سبک هندی.

بی مقدمه به نظر من بزرگترین امتیاز سبک هندی نسبت به سایر سبکهای کلاسیک ادبیات ایران این است که برای اولین بار وتا نیما برای آخرین بار شعر از حالت ابزاری بیرونآمدو تبدیل به هدفی برای شاعر گردید.

در سبک خراسانی بیشتر شعر وسیله ای برای احیاء زبان بود(فردوسی) وهمینطور وسیله ای برای مدح ودر یافت صله یا هجو ورو کم کنی از دیگران(عنصری فرخی وطواط.و..)ودر سالمترین حالت یک شعرتوصیفی و نا تورالیستی(بهاریه ها و...)

در سبک عراقی هم با تمام ابهتی مه به حق دارد اگر دقت منیم شعر وسیله ای برای بیان عرفان وحالات درونی و...بوده است در این دوره دوره وضعیت به گونه ای بدتر هم می شود چنانکه خیلی از بزرگترین قله های این سبک به کرات   تنفرخودراازشعروشاعری بیان کرده اند(مثلا عطار که بارها اعلام می کند که مجبور است برای بیان و انتقال عقاید خود شاعری کند.یا مولانا که مدام از تنگی قافیه ومحدودیت های شعر نالیده است و...)

سبک باز گشت هم که نیازی به توضیح نداردچون چیزی جز تکرار ضعیفتر سبکهای قبل از هندی نبوده است.

البته منکر این نیستم که هنوز درخشانترین اتفاق های ادبی ما در زمان سبک عراقی افتاده است.اما چشم بستن برروی زیبایی های آشکاروپنهان سبک هندی  ما را از خیلی چیزها محروم خواهد کرد

لذا با کمی دقت می توانیم به این واقعیت برسیم که در سبک هندی برای اولین بار انرژی شاعران صرف گذشتن از سوژه ورسیدن به شعر شده است

تلاشهای خستگی ناپذیروحیرت آور شاعران این دوره که باصبروحوصله ریزترین ومخفی ترین گوشه های دنیای اطراف خود را که در ظاهر هیچ چیز شاعرانه ای ندارند می کاوندو در بیشتر از هفتاددر صد از موارد با یک غزل یا تک بیتی ناب چنان غافلگیرت می کنند که به حقارت خودت می خندی.نمی گویم مدح یا هجو یا عشق یا عرفان در این سبک وجود ندارد ولی تمام آنها اولویت با شعر وشعریت است

یعنی شعر وسیله ای برای بیان سوژه نیست بلکه سوژه وسیله ای برای رسیدن به شعر است در این درچنین دنیائی در هر چیزی رگه ای از شعر خوابیده است در انتظار کشف شدن به سر میبرد(از بخیه ی کفش گرفته تا قلاب ما هیگیری یا گنبد مسجد شاه و... )این را به راحتی می توان از ساختار غزل هندی در یافت شعر در کوتاهترین شکل ممکن یعنی در بیت اتفاق می افتددر حقیقت هر بیت ذاویه ایست که سوژه از آن دیده شده است

اسرار در مضمون گرائی ودروری از توصیف واطناب در شعر از خصوصیاتی ست که این سبک را به شعر محض نزدیکتر ونزدیکتر میکند

البته این مواردی که عزض شد همیشه هر جا بحثی در باره ی سبک هندی شده بدون استثنا جزو ضعفها واز دلا یل زوال سبک هندی هم آورده می شوند که بنده هم کاملا قبول دارم منتها این امتیازها زمانی تبدیل به ضعف شدند که از طرف شاعران هندی سرا تنهاراه رسیدن به شعر قلمداد شد ه ولذا بعد از خالی شدن چنته ی شاعر از سوژه یا چاره را در تقلید دیدند یا در تکرار یا در غامض نویسی ویا در ساختن مضمونهای بسیار دور از ذهن وگر نه موارد ذکر شده وقتی در حالت اصیل خود اتفاق افتاده مستقیم شاعررابه شعررسانده اندمثلا صائب حتی یک مصرع هم به شعر میرسد(ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را)

دراین سبک شاعر در دنیا ئی که از طرف مخاطب عام غیر قابل دسترس یا غیر قابل درک است سیر نمی کند یا اگر سیر می کند آن را به زبانی از جنس زبان مخاطبش بیان میکند وازاشیا. ارتباطها. اصطلاحات.وتصاویر ملموس برای بیان آن استفاده می کند در همین بیدل که خود از عا رفان بزرگ عصر خود بوده این مسئله به جز مواردی که به جهان بینی منحصر به فرد وتنوع فرهنگهایی که در بیدل وجوددارد و به آن اشاره خواهم کرد مربوط می شود در بقیه ی موارد با وجود پیچیدگی و عمق معنا کلمات وتصاویر در ملموس ترین حالت خود قرار دارند.جا برای بحث در باره ی سبک هندی خیلی بیشتر از از این چند سطر دست وپا شکسته ایست که در محضرتان استولی قطعا جای چنین بحثی در وبلاگنیست

 

و اما  ابوالمعالی میرزاعبدالقادر ابن عبدالخالق بیدل(ف1133 .ق/1725 .م)

 از ابتدای این نوشته هیچ جا بیدل را با پسوند دهلوی بکار نبرده ام زیرا به تایید بسیاری از تذکره های معتبر بیدل هندی الاصل نیست بلکه فقط  در هندوستان به دنیا آمده (عظیم آباد)وساکن هندوستان (دهلی)بوده و اصالتش برمی گرددبه قوم ارلاس ازترکهای جغتایی که تیره ای مغولان بودند که بر هندوستان حکومت می کردند بعنوان مثال نظر تعدادی از این تذکره هارا عینا نقل میکنم

 

1_(تذکره ی سفینه ی خوشگو.تالیف:بندابن داس تذکره نویس وشاعر هندی متخلص به (خوشگو .1147.ق):آنحضزت از مغولان ارلاس است که چار قسم می باشند.یکی از انهامیرزا ارلاس است تورانی الاصل.اکبرآبادی الوطن باشد.آنچه نصرآبادی در اصل ایشان نوشته که لاهور استاصلی ندارد.

2_(مرآت الخیال تالیف شیرعلیخان لودی0سال تالیف1152 .ق):مولانا بیدل از قوم جغتایی ارلاس است که در هند نشو نما یافته.

3_(تذکره ی بی نظیر. تالیف سید عبدالوهاب افتخار بخاری دولت آبادی(سال تالیف1172 .ق):میرزا عبدالقادر عظیم ابادی از قوم ارلاس

است. در خدمت محمد اعظم شاه خلف خلد ملکان بوده و....

4_(تذکره ی تحفه الکرام تالیف میر علیشیر قانع تتوری.و(فیض):نصرآبادی که او رااز مردم لا هور شمرده خطاست.مولدش خطه ی پاک عظیم اباد.از قوم برلاس (در این تذکره برلاس آمده است)ودر بنگاله سیر کرده است.

5_(تذکره ی نتایج الافکار.تالیف:مولانا محمد قدرت الله گوپاموی هندی(سال تالیف1258 ق.):سرو بوستان طریقت تذرو بیابان حقیقت.قدوه ی اکابرو افاضل میرزا عبدالقادر بیدل که اصلش از قوم ارلاس جغتایی است وولادتش در بلده ی عظیم آبادروی داده و...

6_(دکتر عارف پژمان) نویسنده صاحبنظر وبیدل شناس افغانی:وی از نژاد مغول بوده واز قبیله ی چغتایی ارلاس بشمار می رفت پدر بیدل مشرب (قادریه.منسوب به شیخ عبدالقادر گیلانی)داشت واو نیز از نوجوانی به عرفان وتصوف روی آورد...

 

در موردریشه شناسی کلمه ی(ارلاس)گفتنی ست ارلاس واژه ایست در زبان ترکی که اصل آن(ارلن)بوده وبه مرورزمان وطبق قاعده ی آسیمیلاسیون به(ارلش و ارلاس)تغییر پیدا نموده است این واژه همانند اکثر اغات وترکیباتی که در زبان ترکی وبه طور کلی در همه ی زبان های التصاقی قرار دارنددر دو قسمت(اک)و(کوک)یعنی جزءثابت وجزءمتغیرکه تمامی ترکیبات مستخرج از آن کلمه با افزودن یک متغیر دیگر به جزءثابت کلمه بوجود می آید تشکیل شده است در این کلمه جزءثابت(ار).به معنای بزرگی وسروری وتعالی روزافزون که در زبان ترکی به(شوهر )هم به کنایه از سرور اطلاق می شود. وجزءمتغیر(لش .به معنای شدن وگردیدن وکنایه از تغییرمی باشد.

در حقیقت ارلش یا ارلاس در زبان ترکی یعنی روز به روز متعالی شونده روز به روز سروری فزاینده پیدا کردن و...

اگر بخواهیم به صورت معادل بیان کنیم می شود(ارلشلر ائلی) در ترکی=(قوم ارلاسها) در فارسی.(ارلشلی بی دل.در ترکی=بیدل ارلاسی.در فارسی.)

البته در مورد تخلص بیدل هم گفته اند که نتیجه ی تفعل وی از دیوان خواجه حافظ چنانکه معروف است نبوده بلکه واژه ایست ترکی (بی دل)که در فارسی" بیگ دل" یا" بیگدل "تلفظ می شود (مانند آذر بیگدلی شاعر وتذکره نویس تبریزی.)که در زبان ترکی بی=سرور. ارباب.بزرگ زاده وحتی داماد میدهد وجزء ثابت کلمه است .ودل که همان دل است در فارسی پس (بی دل )در ترکی = بزرگنهاد بزرگ دل و.. می باشد که قومی هم از تر کان به همین نام وجوددارد. که البته از روایت اول در مورد نژاد بیدل ضعیفتر است وبیشتر یک استنتاج از طریق تبار شناسی واژه ی بیدل است تا نتیجه ای تاریخی.

اثبات اینکه چرا جهان بینی فرهنگ شعر وزبان بیدل را منحصر به فرد نامیدم بعد از ذکر این تذکره ها کار سختی نیست

بیدل آمیزه ای از سه فر هنگ غنی ومتنوع از هم بود اینکه فردی از نژاد ترک باشد در هندوستان بزرگ شود وبه زبان فارسی شعر بسراید واز نوجوانی در عرفان وتصوف غوطه ور باشد کا فیست تا  بیدل را به متفاوت ترین شاعر سبک هندی و حتی تاریخ ادبیات فارسی نماید البته هیچ بیدل پرستی منکر قله ای همچون صائب نیست که او جهانیست با حیرت های متعالی ومخصوص به خود واز همین تنوع فرهنگی -زبانی و.. به غایت برخوردار بوده چنانکه خود بیدل هم به این عظمت اعتراف می کند:

دعوی آسان کرد بیدل نزد موزونان هند/مصرع چندی فراهم کردن و"صائب"شدن.

اما رگه غلیظ عرفانی که در شعر بیدل موج میزند وقدرتی در همه جا اولویت را به شعر می دهد (خواه اگاهانه یه نا خودآگاه) اورا متمایز میکند .

بحث بر سر ویژگیهای زبان .شعر وجهان بینی بیدل به امید حق باشد برای فرصتی دیگر

بی مقدمه چند غزل از این ترک پارسی گوی

غزل 1_

یاد انگشت کجی زد به دل ما ناخن

موج شد بهر جگرکاوی دریاناخن

 

سعی تردستی منعم چقدر پرزوراست

میشکافدجگرسنگ دراینجاناخن

 

غنچه ای نیست که اوراق گلش دربرنیست

هرگره راست به صدرنگ مهیا ناخن

 

صورت قددوتاحل معمای فناست

عقده باز است کنون کرده ام انشا ناخن

 

بی تمیزان همه جاقابل بیرون دراند

برکناراست زهنگامه ی اعضاناخن

 

خودسریها چقدر هرزه تلاش است اینجا

میرودروبه هواباسربی پا ناخن

 

بی حسی بسکه در این شوره زمین کاشته اند

موی ودندان دمدازپیکرما یاناخن

 

خلق بیکارزبس شیفته ی سرخاریست

همچوانگشت نشاندست به سرها ناخن

 

گره ی رشته دگر.عقده ی معنی دگر است

چه خیال است کند حل معما ناخن

 

موج این بحر. فرومانده ی وضع گهر است

بیست دل بسته به کاری.که کند وا ناخن

 

غافل ازنشو ونما نیست کمین آفات

سربریدن نکند قطع وفابا نا خن

 

جوهر کارگشایی علم احسان هاست

میکنددست بلنداز همه بالا ناخن

 

(بیدل)از دولت دونان به تغافل بگذر

هیچ نگشاید اگرسرکشدازپا ناخن.

 

غزل2 _

 

جام غرور کدام رنگ توان زد؟

شیشه نداریم برچه سنگ توان زد؟

 

از هوسم واخرید غذر ضعیفی

آبله بوسی به پای لنگ توان زد

 

قطره محال است بی گهر دل جمعت

سست مگیر آن گره که تنگ توان زد

 

نقش نگینخانه ی هوس اگر این است

گل به سر نامها زننگ توان زد

 

کوس ودهل مایه ی شعور ندارد

دنگ نه ئی برچه دنگ دنگ توان زد؟

 

بسکه شکستند عهدهای مروت

برسر یاران پر کلنگ توان زد

 

چشم گشا لیک بر رخ مژه بستن

آینه باش آنقدر که زنگ توان زد

 

دور چه ساغر زند کسی به تخیل؟

خنده مگر بر جهان بنگ توان زد!

 

دامن مقصد که می کشد زکف پا؟

گر به گر یبان خویش چنگ توان زد

 

سخت چوفواره غافلی زته پا

سر بهوا تا کجا شلنگ توان زد

 

(بیدل)از اندوه واعتبار برون آ

تا پری این شیشه ها به سنگ توان زد.

 

غزل 3_

گدازسعی دلیل است جستجوی تورا

شکست آینه آئینه است روی تورا

 

زدست لطف وعتابت در آتش وابم

بهشت ودوزخ ما کرده اند خوی تورا

 

به هر طرف نگری شوق محو خودبینی است

دکان آینه گرم است چار سوی تورا

 

بتر هات مده زحمت نفس زاهد

که از اثر نمکی نیست های وهوی تورا

 

زخاک میکده سرمایه ی تیمم گیر

که هیچ معصیتی نشکند وضوی تورا

 

بچاک جیب سحر فکر بخیه برباد است

گسسته اند چو شبنم زهم رفوی تورا

 

چه لازم است کشی انتظار تیغ اجل؟

فشار آب بقا بس بود گلوی تورا

 

بود به جرم درستی شکست کار حباب

پریست انکه تهی می کند سبوی تورا

 

غم شکنجه ی اوهام تا به کی خوردن؟

برنگ آنهمه نشکسته اند بوی تورا

 

زفرق تا قدم افسون حیرتی (بیدل)

کسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا

 

غزل 4_

نسزد که جوهر فطرتت.به جنون شبهه وشک زدن

چو قفس جریده ی ما ومن.بهوس نوشتن وحک زدن

 

به بساط جرعه کشان تو. غم نقل وباده که می کشد؟

که توان زحرف تبسمت. به هزار پسته نمک زدن

 

تو شه قلمرو عزتی. چه جنون زطبع تو جوش زد؟

که درید جیب تعینت. غم پینه بر (کپنک)* زدن

 

چه ظهور گرد سپاه تو. چه خفا تغافل جاه تو

بگشادوبست نگاه تو. در باغ ملک وملک زدن

 

بجهان رنگ وفنا اثر. غم امتحان دگر مبر

برمحرمان ستم است اگر. زر گل رسدبه محک زدن

 

زمزاج پیچش خلق دون. خجل است طعنه گر فنون

نشوی جراحت مرده راهوس آزمای کلک زدن

 

اثردماغ رعونتت. شده رنگ پستی دولتت

بکجاست گوشه ی زانویی که توان علم به فلک زدن؟

 

بگذر زحاصل مدعا. که بحکم فرصت بی بقا

چمن است بر سر زخم ما. گل انتظار گزک زدن

 

پی وهم هرزه عنان مدو. به سراب غرق گمان مشو

زشنای بهر گمان مرو. به خیال باطل حک زدن

 

حذر ای حسود جنون حسب. که به حکم آگهی ادب

مثلی که(بیدل)ما زند به تو نیست کم زکتک زدن.

 

                                *(کپنک:واژه ایست در زبان ترکی به معنای پروانه)  

یا حق

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت2:23توسط ساو آلان | |

نام(اسماعيل خويی )در شعر امروز پارسی و به ويژه در شعر مهاجرت پارسی جای‌گاه ارجمند دارد‌. بررسی شعر پارسی ی  امروز بی مرور آثار خويی بررسی يی همه جانبه و کامل نخواهد بود.

اسماعيل ‌خويی‌، در نهـم تيرماه ۱۳۱۷‌ در مشهـد زاده شد‌. او نسل ِسوم مهاجرانی‌است كه از آذربايجان به خراسان كوچيده بودند. خويی دوره‌های ابتـدائـی و متوسطه را در مشهـد گذراند‌ و درسال ۱۳۳۶ برای ادامـه‌ی تحصيل به تهران رفت‌.  پس‌ از فارغ التحصيل شدن از دانش‌سرای‌عالی به انگلستان رفت‌ و در دانشگاه لندن در رشته‌ی فلسفـه‌ دكترا گرفت‌. خويی پس‌از بازگشت از انگليس‌ در تهران‌اقامت گزيد‌و تا قبل از اين كه از سوی ساواك ممنوع‌التدريس‌ شود‌،  در دانشگاه تربيت معلم به آموزش‌ پرداخت‌.  ‌در همين  سال ها، خويی با يكی از هم كلاسی های خود در دانشگاه لندن كه بانويی ايتاليائی به ‌نام “ فـرانكا” بود ازدواج كرد.  حاصل اين ازدواج كه بعدها به جدائی انجاميد دو فرزند ‌بود. نتيجه ی ازدواج دوم خويی که هم چون ازدواج نخست او  نا موفق بود دو فرزند می باشد .

   

خويی در سال ۱۳۳۵ اولين مجموعه‌ی اشعارش‌ را در مشهد چاپ كرد از چاپ كردن اين مجموعه كه از قضا مورد بحث و بررسی هم قرار گرفته بود، بزودی پشيمان شد و دفتر دوم اشعارش‌ را نيز با شكی كه ‌نتيجه‌ی همان پشيمانی بود به چاپ نسپرد. كارنامه‌ی نزديك به پنجاه ‌ساله‌ی خويی در سر و كار داشتن با شعر، در تاريخ ادبيات امروز پارسی به  او جايگاهی ارجمند داده است‌ شعرهای اسماعيل خويی تا كنون به زبان‌های مختلف ازجمله( انگليسی‌، روسی، فرانسه‌، آلمانی، هندی، اوكراينی و . . . )ترجمه شده اند اسماعيل خويی به زبان انگليسی تسلط دارد و به اين زبان نيز فراوان شعر سروده است . نخستين  مجموعه‌ی شعر های انگليسی او با نام( Voice of Exile ) امروز در دسترس ماست.دکتر اسماعيل خويی نمونه ی برجسته ی شاعرانی است كه آثارشان به صراحت و در كمال شيوائی بر زندگی و انديشه ، و همچنين بر ‌جايگاه آنان در سنت شعری يی كه در آن ساخته شده و شكل گرفته اند، شهادت می دهد. شعر اين شاعرِ برجسته ی  پارسی گو ـ و حالا اضافه کنم فارسی و انگليسی سرا ـ ‌را نه تنها در تعهد به فلسفه يا در علاقه ديرپايش‌ به  مسائلِ سياسی و اجتماعی، بلكه ‌در زندگی فعال، ولی غالباً تنهای شخصی نيز كه تجربه ی تبعيد غنای بيشتری به آن بخشيده، ‌همراهی كرده است. دكتر اسماعيل ‌خويی فيلسوف است‌، اما فلسفه‌دانی‌ی او نيست كه اورا شاعر كرده است . می‌شود گفت كه فلسفه‌ به غنای شعر اوكمك كرده است اما بر او ستم كرده‌ايم اگر او را فيلسوفِ شاعر بخوانيم.  زیبنده ی نام او پيش از هر چيز عنوان ِ شاعر است‌. او نخست شاعر است آن گاه فيلسوف، او نخست شاعر است پيش از آن که صاحب نظر در مسايل اجتماعی باشد. بعد، به همين ترتيب  شاعر است پيش از آن که سياست دان‌ يا تاريخ دان  باشد. از همه ی اين ها فراتر، او نخست شاعر است و بعد سخن دان.شعرِ خويی آنجا كه اعماقِ جهانِ درون و انسانِ خويش‌  را می كاود نو، زنده ‌و امروزين است. شعر او در ‌اين جايگاه، هم نيمائی و هم مابعد نيمائی است؛ همان گونه كه هم كلاسيك و هم مدرن است. ‌شعر  خويی قالب و سبک و نفوذ ويژه ی خود را دارد.                           (بر گرفته از سایت اسماعیل خویی)

نمونه ی غزل اسماعیل:

غزل۱

تا که در یا نشدستی دل آسوده مخواه:

هستی موج بجز عین پریشانی نیست

 

چشم کف دررخ دریاچه توانددیدن

که همین کزرخ اوچشم بگردانی نیست

 

نقش برآب دواند شدن آنی موج:

طرفه صورتگرمرجان شدن انی نیست

 

موج سودا زده با در شکیب آور گفت

ـ"سبک از خویش برآ.جای گرانجانی نیست"

 

در لب دوخته با موج هیاهو گر گفت:

"به عمل کار برآید به سخندانی نیست"

 

جز که آسان نتوان برد به آسانی راه

مشکلی نیست که راهیش به آسانی نیست

 

تا به ساحل نرسدموج نخواهددانست

که ورا فرصت وا گشت وپشیمانی نیست

 

حلقه ی دریا بسته ست به زنجیره ی رود

ذات باقی به جزازسلسله ی فانی نیست

 

آسمان داندوخورشیدکه دریارانیز

دورطولانی عمر انهمه طولانی نیست

 

چون صدف لب ندرانیم که گوهر داریم

بحررا هیچ نیازی به درافشانی نیست.

 

غزل۲

 چوجام باده بلای منی وهمدم من

غم منی وهمانا که داروی غم من

 

جوان چو بودم. این عالم از تو خالی بود

کنون که پیر شدم آمدی به عالم من

 

مرا چه کار به کار حقیقت است ومجاز؟

که از توطرفه بهشتی بود جهنم من

 

فتاده است چوابرم بسی گره در کار:

گره کشای من این گریه ی دمادم من

 

لب تونازم.برچین به بوسه اشک مراک

به لاله برگ توافشان خوش است شبنم من.

 

به خاک خویش دلی داشتم بهار آئین.

زآب غربت پژمرد.جان خرم من

 

به خاک غربتم آن چشمه سار سردرخویش

که بیخ هیچ گیاهی ننوشد از نم من

 

مگر به بوی تویابم رهی به گلشن عشق:

که کند کردلجنزار قهروکین شم من.

            *****

رمیدم از همگان.بس که ازرهم بردند

مگر توام به ره آری غزال خوش رم من

 

سخن زداغ هزاران هزارسروسهی ست:

یکی دوتانبود-ای یگانه!-ماتم من.

 

هزار زخم گدازان کین به دل دارم:

طبیب عشق فراهم کناد مرهم من

 

به دی شکفته بهارم که نابهنگامم

همین تو پیشرس آلاله برخورازدم من.

 

غزل۳

پيرِ كنعان، كه گفته اند، منم

شيخِ صنعان، كه گفته اند، منم.

 

بوی پيراهنی گشادم چشم:

پيرِ كنعان، كه گفته اند، منم.

 

دختری بی خدايم از ره بْرد:

شيخِ صنعان، كه گفته اند، منم!

 

از خدا هم نمی برم فرمان:

وه كه شيطان، كه گفته اند، منم.

 

از من آمد پديد ذاتِ خدا:

جانِ جانان، كه گفته اند، منم.

 

هم خدا در من است، هم شيطان:

ذاتِ انسان، كه گفته اند، منم.

 

آن چه نيكان بگفته اند و بدان،

هم از آنسان، كه گفته اند، منم.

 

كهنه گبری كه خوانده ای به كتاب،

نو مسلمان، كه گفته اند، منم.

 

آوری كفر، فهم اگر كنی ام:

روحِ قرآن، كه گفته اند، منم.

 

بی من آفاق می شود ظلمات:

مهرِ رخشان، كه گفته اند، منم.

 

آسمان تخت و تاجِ من خورشيد:

شاهِ شاهان، كه گفته اند، منم.

 

رستمِ زال و رخشِ او من، نيز

هر چه دستان، كه گفته اند، منم.

 

حافظ و سعدی و نظامی را

اصلِ ديوان، كه گفته اند، منم.

 

پای بستِ سرای هستی، نيز

نقشِ ايوان، كه گفته اند، منم.

 

هم صدف هم خزف مراست به كف:

بحرِ جوشان، كه گفته اند، منم.

 

در جهان، سنجه من، ترازو من،

نيز ميزان، كه گفته اند، منم.

 

تا كه هستم، نيابم آرامش‌:

دلِ توفان، كه گفته اند، منم.

 

بی شمار است داغ بر جگرم:

مامِ ايران، كه گفته اند، منم.

 

سوی آزادی، آن كمانِ به زِه،

نيز پيكان، كه گفته اند، منم.

 

وندر اين راه، هر گروگان گير

يا گروگان، كه گفته اند، منم.

 

ای كه چشمت به راهِ رهبری است:

بشنو، آی ! آن كه گفته اند منم.

 

آمدم، تا « تو » ی تو دريابد:

كان « تو » ـ ای جان ! ـ كه گفته اند، منم.

 

من تو ام، نيز پاره های تو اند

همه آنان كه گفته اند منم .

 

تو خدايی ، خدا تويی : درياب ،

رغمِ ايشان كه گفته اند منم .

 

آن خدا مْرد ، ای خدا ! برخيز :

در جهانِ ستارگان آويز .

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت21:56توسط ساو آلان | |

 

نوذرپرنگ متولد ۱۳۱۶‎/۱۲‎/۲۰ تهران
- از شاعران نامى غزلسراى معاصر
- آشنا با مبانى زبان شناسى، اتيومولوژى و زبان اوستايى و پهلوى
- همكارى با مجلات «سخن»، «روشنفكر» و ... در دهه ۳۰ و ۴۰
- ترانه سرايى براى خوانندگان راديو
- عزيمت به آمريكا و بازگشت به ايران پس از دو دهه در دهه شصت
- انتشار مجموعه شعر «فرصت درويشان» به كوشش سعيد نياز كرمانى، نشر پاژنگ، ۱۳۶۵.
- انتشار مجموعه شعر «آن سوى باد» به كوشش بيژن ترقى
- انتشار مقالاتى در حوزه ادبيات و نقد ادبى همچون «نظرى بر مقدمه حافظ سايه» و ...نام اصلی او(تقی حاج آخوندی)

است که دراواخر دهه ی ۱۳۳۰ نام خود را به "نوذرپرنگ"تغییر داد.

 

 

 

 

            

می توان گفت نوذر در غزل معاصریک جزیره ی نا شناخته است با تمام زیبا ئیها و حیرت انگیزی هایش

وی در عین وامداری کامل به زبان کلا سیک غزل سر شار از تکنیک های ناب و مدرن است که با مهارت تمام در لا یه های زیرین غزل قرار داده شده اندبه زبانی بهتر او زبان کلاسیک غزل را به روز کرده است او در شعر نیمائی هم کار های ماندگاری دارد که نشان از علاقه ی وی به نیما و فلسفه ی نیما در شعر است در که در غزل او هم به تمامی پدیداراست دوری طولانی مدت از وطن وجریان شعر ایران ونیزگوشه گیری ذاتی او یکی از دلایل عمده ی ناشناخته ماندن وی می باشدبا تمام اینها در غزل او به جسارتی بزرگ دست زده در حقیقت معامله ای که "حافظ"با بزرگانی همچون(خواجو.سلمان.شاه نعمت ا...ولی.)و دیگران کرده میتوان گفت به نوعی نوذر با شعرحافظ داشته است مثلا(پیاله بر کفنم بند تابه دور بهار/چو لاله جام به کف زیرتاک برخیزم/زمی نبوده گریزم که همچونیلوفر/برآب تکیه زدم تا زخاک برخیزم/یا در شعری دیگر:دلم مراتب رقت چنان به جای آورد/که عکس روی توازخاطرم به جام افتاد/از دیگر امتیازات غزل او تلفیقی ست که از دو سبک "عراقی"و"هندی"بدست آورده ودر غزل توامان کنار هم آورده است.مثلا:تهمت دیوانگی بیخود به مجنون بسته اند/جز نشان پای مادرکوچه ی زنجیر نیست/روزگارظالم از مظلوم باشد تیره تر/خانه ای تاریکتر از خانه ی شمشیر نیست/.چند غزل از وی را می خوانید

غزل 1

پرنده روی تورا دیدویاد گلشن کرد

زباغ آینه آغاز شکوه کردن کرد

پرنده بال زدورفت ودختر تصویر

ستاره های سرشک مرا به گردن کرد

پرنده بال زدورفت وباغ آینه را

تهی ز زمزمه ونغمه چون دل من کرد

پرنده بال زدورفت ومرغک قالی

زبال سوخته آغازشکوه کردن کرد

پرنده ها... نه درآئینه برف می بارد

که باز جامه ی عریانی تو بر تن کرد

 

غزل2

شبم شبی که تورفتی چه دردآوربود

سیاه روی زمن هم سیاه روتربود

به چشمهای تودرحال گریه می مانست

که از سلاله ی شب های دورودیگربود

فضاچودیده ی من سردوتیره ونمناک

زبرگ ریز هزارانهزار اختر بود

درآن غروب زمین غریب رادیدم

که همچو آب درآوازخودشناور بود

درآن شب آینه ها با ستارگان رفتند

که عصر رجعت تصویر های بی سر بود

تمام پنجره ها بسته شددرآنشب چون

(در)از تضاهر(دیوار)ها مکدر بود

گیاه ها همه آرام گریه می کردند

پر ترنم مرغان زاشک و خون تر بود

تورفته بودی وطرح تنت هنوز به جای

به روی گستره ی خوابناک بستر بود

مجال گریه در آن شب نیافتم هرچند

که آن جدائی بیگاه گریه آور بود

 

عزل 3

ربوده ام چه نگاهی زخواب نازکتر

مکیده ام چه لبانی زآب نازکتر

کشیده ام سرزلفی چوآه نیمه شبی

زعطر زلف پریشان خواب نازکتر

فتاده ام به میان ستاره ای که مپرس

ستاره ای به میان از شهاب نازکتر

نهفته پرده ی رلزی دریده ام شب دوش

زپرده ی حرم ماهتاب نازکتر

ظرائف حرکات رجال عشق ببین

نشسته ام به دلی از حباب نازکتر

رسیده بر لب نوذر دومصرع رنگین

زبیت حافظ عالیجناب نازکتر

زبعد خواجه که این بنده از حواشی اوست

کسی نگفته از این شعر ناب نازکتر.

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت22:57توسط ساو آلان | |

نیستانی در کرمان به دنیا می آید.به تاریخ چهارم مرداد ماه 1315دوره ی ابتدائی را در همین شهر و تحصیلات دبیرستان را در کرمان و سپس در دارالفنون تهران می گذراندنخستین شعر هایش را در روز نامه ی"بیداری"و "هفت واد"و"اندیشه ی کرمان"به چاپ می رساند و شعر های تند سیاسی اش را با نام های مستعاردر "چلنگر"."توفیق"."رزم"و"مردم"ارائه می کند نیستانی در سال 1334به دانشسرای عالی تهران می رودودررشته ی ادبیات فارسی به تحصیل می پر دازد...تالیفات او:جوانه ها1333 خراب1337 دیروزخط فاصله1350دو بامانه1369 و... آثار چاپ نشده ي او «يادداشت هايي بر كناره ي كتاب» كه گردشي در   ديوان هاي شعر و از جمله « ديوان نظامي» است و «مقدمه اي بر مقدمه ي متون كهن فارسي». منوچهر نيستاني در صبح پنج شنبه 29 اسفندماه 1360 زندگي را وداع مي گويد . دليل مرگ او سكته ي قلبي است .            

منوچهر نيستاني

منوچهر با وجود حجم کم آثارش مخصوصا در قالب غزل یکی از تاثیر گذارترین و مدر ن ترین شاعران معاصر به حساب می آیداولین بار او بود که اساس سطر بندی سنتی غزل را به هم ریخت بهتر بگویم غزل را از لحاظ فرم شالوده شکنی کردو مبنا ی سطر بندی را نه بر وزن که بر معنا قراردادهمینطور فصل بندی را در غزل رایج ساخت و نه به صورت سطحی که تمام این دفرم کردن هارا با دلالت و منطق انجام میداد تاثیراو برشاعرانی مثل منزوی غیر قابل انکاراست هرچند منزوی پخته تر عمل کرده است در شعر او همیشه نوعی ابهام شاعرانه موج میزندنوعی ابهام که گویی همانجائیست که شاعر وارد شعر خود می شود واین ابهام ساختگی وتصنعی نیست که دربیشتر اوقات به عنوان امتیاز شعر نیستانی خود نمایی می کند چند شعر از این بزرگواررادر زیر میخوانیداز شما می خواهم این غزلها را با آونگارد ترین وپرمدعاترین نمونه های امروز مقایسه کنیدبا توجه به اینکه این غزلها حداقل سی سال پیش سروده شده اند. من نتیجه ی این مقایسه را میدانم.

 

غزل1

شب می رسد زراه.زراه همیشگی

شب با همان ردای سیاه همیشگی

تردید در برابر بد! 

                      خوب!

                         نیستی!

چشمت چراغ سبز و سیاه همیشگی

عاشق شدن گناه بزرگیست _گفته اند_

ماییم و ثقل بار گناه همیشگی!

می بینمت که صید دل خسته می کنی

با سحر چشم _مهر گیاه همیشگی_

ای کاش می شد آنکه به ره با ز بینمت

با شرم و نهز ونیم نگاه همیشگی!

نازت نمی کشم که لگد مال هر کسی

ماهی ولی دریغ نه ماه همیشگی...

(بری بونس هلالی من می خورد تو را_

                                    شب _ماهی بزرگ و سیاه همیشگی)

با بی ستاره های جهان گریه کرده ام

یک آسمان ستاره گواه همیشگی

تا راز دل بگو یم. در خویشتن شدم

سر بر ده ام به چاه به چاه همیشگی

نازت نمی کشم که لگد مال هر کسی

ماهی ولی دریغ نه ماه همیشگی

خر گوشکم به شعبده می آورم برون

خرگوش تازه ای زکلاه همیشگی

موی تو خرمنی ست طلایی.به دست باد

در چشم من جهان پر کاه همیشگی

آرامش شبانه مگر می توان خرید

با سکه ی قدیمی ماه همیشگی؟

یک باغ بی ترنم مرغان در قفس

سوغات روز

                  روز تباه همیشگی

حیف از غزل که_تنگ بلور است_پر شود

                                          با اشک گرم و سردی آه همیشگی!

غزل2

آن چه از یاران شنیدم

آن چه در باران گذشت...

آن چه در باران ده

                     آن روز

                          بر یاران گذشت...

های های مستها پیچید در بن بستها

طرح یک تابوت در رویای بیماران گذشت...

کوهها را.در خیال پاک.تامرز غروب

سیلی از آوای اندوه عزاداران گذشت

کاروان دختران شرمگین روستا

لاله بر کف در مهی از بهت بسیاران گذشت

در ته تاریک کوچه یک در یچه بسته شد

انتظار بی سرانجام بد انگاران گذشت...

جای پایی ماند و زخمی سبزه زارانرا به تن

جمعه ی جانانه ی گلگشت عیاران گذشت

تا به گورستان رسد_دیدار اهل خاک را_

                                ماهتاب پیرلنگان از علفزاران گذشت...

 

غزل 3

تو نیستی_(و چه گلها که با بهارانند)

ترانه خوان تو من نیستم- هزارانند

نثارراه تو یک آسمان شقایق سرخ

که گوهران دل افروزشب کناران اند

گریست تلخ که:

                        ((صحرای آسمان خالیست!

ستاره های در او چشم های ماران اند!

نشان مهر گیاهی در این کویر که دید_ز مهرومه _

                                                  که در این راه رهسپارانند؟...))

"ولی نه! این الماسگونه_ در دل شب_

نه سکه اند که در قعر چشمه ساران اند.

همین تلالوء الماسگونه می گوید

که باز بسته ی امید بی شمارانند"...

تو _تشنه کام به صحرادمیده!_دل خوش دار

که ابر های سیه.مژده ی بهاران اند

بشسته سر به گریبان-کسی چه می داند؟

که در سواحل شب خیل سوگواران اند...

امید ها که به دل داشتیم می بینی؟

که ساقه های لگد کوب روزگارانند...

تورابه مزرع بی انتهای زرد غروب

انیس و محرم هر روزه کوهسارانند

چراغ جادوی چشمان سبز او روشن!

که نیک عهدو وفا را نگاهداران اند.

 

غزل 4

زما دو خاطره ی بی دوام می ماند

زمی نه حال که دردی به جام می ماند

چه سال ها که زمین بی من و تو خواهد گشت

که صید می رمدازدام و دام می ماند!

از این تردد دایم-که در نظرجاری-

کدام منظره ی مستدام می ماند؟

خطوط منکسری با شتاب می گذرند

بر این صحیغه-که گفت؟-از تو نام می ماند

چه سایه وار سواران در آستان غروب..

                                 چه نقشی؟

                                           از که؟

                                                در این ازدحام می ماند؟

چه باغ ها به گذر ها -پرازشکوفه ی سیب-

چه عطر ها که تورادر مشام می ماند

ستاره ها و سحر هاوصخره هاوسفر...

چه خوب!

               (زینهمه بر جا کدام می ماند)

به جر به چهره ی ما خفتگان-که رودرروی-

چه جای پایی ازاین صبح و شام می ماند؟

مسافران زعطش دسته دسته میمیر ند

و چشمه ی حیوان در ظلام می ماند.

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت0:51توسط ساو آلان | |

 

حسين منزوي اول پاييز سال 1325 در زنجان به دنيا آمد. سال هاي نخست زندگي را در کنار خانواده سپري کرد. پدرش معلم روستاهاي زنجان بود، در روستاهاي نيک پي، کرگز و پيرسقا يا پيرزاغه تدريس مي کرد. حسين در سال 1332 وارد دبستان فردوسي دکتر علي شريعتي کنوني، چهار سال دبيرستان در صدر جهان (محمد منتظري کنوني) درس خواند. آن گاه در سال 1344 وارد دانشکده ادبيات دانشگاه تهران گرديدحسين منزوي منزوي چهارشـنبـه‎‎ 16 ارديبهشت ماه 1383، در سـن58 سالگـي‎‎ بــر اثــر عــارضــه قــلـبــي و بـيمـاري‎‎ ريوي در بيمارستان شهيد رجايي تهران در گذشت و در مراسم وداع با مردم زنجان تشييع شد.

غزل 1 :

 

شتك زده‌است به خورشيد، خون‌ِ بسياران‌

بر آسمان كه شنيده‌است از زمين باران‌؟

 

هرآنچه هست‌، به جز كُند و بند، خواهدسوخت‌

ز آتشي كه گرفته‌است در گرفتاران‌

 

ز شعر و زمزمه‌، شوري چنان نمي‌شنوند

كه رطل‌هاي گران‌تر كشند ميخواران‌

 

دريده‌شد گلوي ني‌زنان عشق‌نواز

به نيزه‌ها كه بريدندشان ز نيزاران‌

 

زُباله‌هاي بلا مي‌برند جوي به جوي‌

مگو كه آينة جاري‌اند جوباران‌

 

نسيم نيست‌، نه‌! بيم است‌، بيم‌ِ دار شدن‌

كه لرزه مي‌فكند بر تن سپيداران‌

سراب امن و امان است اين‌، نه امن و امان‌

كه ره زده‌است فريبش به باورِ ياران‌

 

كجا به سنگرس ديو و سنگبارانش‌

در آبگينه حصاري شوند هشياران‌؟

 

چو چاه‌ِ ريخته آوار مي‌شوم بر خويش‌

كه شب رسيده و ويران‌ترند بيماران‌

 

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌

پُر است چنبرِ كابوس‌هايم از ماران‌

 

براي من سخن از «من‌» مگو به دلجويي‌

مگير آينه در پيش خويش بيزاران‌

 □

اگرچه عشق‌ِ تو باري است بردني‌، امّا

به غبطه مي‌نگرم در صف سبكباران‌

 

 

غزل 2 :

  

شهر  منهاي وقتي که هستي حاصلش برزخ خشک وخالي

جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي

 

مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار

مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي

 

چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟

اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي

 

هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت

مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي

 

اي طلسم عددها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!

وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي!

 

چشم واکن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد!

گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي

 

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت11:52توسط ساو آلان | |