ساو یا سُو واژه ایست در زبان تر کی به معنای خبر وحی پیام... ساو آلان:کوهی که درآن وحی گرفته می شود
سلام متن زیر بحثی ست کوتاه اما در نوع خود دقیق و گویا از علیرضا آدینه در مورد غزل امروز که به بهانه ی نقد بر کتاب تشنج کلمات نوشته شده است علیرضا از آندسته شاعرانی ست که به طور تخصصی سپید می نویسد اما در غزل هم هر گاه نوشته نشان داده که دستی نویسا دارد شاید با خواندن این متن بسیاری ار ماها که فکر می کنیم جایگاهی در غزل داریم حداقل در درون خود پی ببریم که در کجای غزل امروز قرار داریم متن مقاله : 1- مارک اژه در کتاب خود در باب مسائل شهري و شهروندي و ارتباط آن با اشکال سخت افزاري پيرامونش به دو عنوان مکان ها ونامکانها مي رسد و براي تبيين ادراکاتش اين دو را بر مي گزيند. مکان ها به مثابه جايي که داراي تاريخ مدني است قابليتهاي خاطره سازي و نوستالژي در جزء جزء آن هويداست و به همين دليل تغييرات در آن معمولاً شامل بازسازي و نوسازي مي گردد. و نامکان ها به عنوان امکاناتي مسکوني که در ساکنان خود حسي را برنمي انگيزد و سکونت در آن تابع نيازهاي در زماني است و تغيير کلي و ويران کردن آن قلب شهروندان را نمي آزارد. با اين توسل اگر تو خواننده عزيز مرا متهم به سرسري خواندن جهان و استفاده از معاصرت مفاهيم مذکور درتوضيح و پذيرش متن متشنج صالح سجادي نکني مي خواهم قالب غزل را مکان و گونه هاي نوين نوشتاري را نامکان بخوانم و دراين فرصت کوتاه به روابط ميان شهروندان کلمه و کتاب و ساکنان زبان با محل سکونتشان اشاره کنم. 2- غزل يک نامکان نيست. جايي است که ذهن و زبان ايراني در آن مسکن دارد و ويران کردن آن چون ويراني اثري باستاني برايش آزار دهنده است. جايي است که طي تاريخ محل قرارهاي عاشقانه بوده و هست جايي که مردان بسياري سر بر ديوارهاي مهربان و در بر گيرنده اش نهاده و گريسته اند. چون زيارتگاهي عزيز يا درخت آرزو با انبوه و شاخ و برگش در کار سايه گستري. غزل ايستگاه اتوبوس نيست يا محل سيگار کشيدن در فرودگاه، معبدي است با طاق طاقي و زمزمه هاي اوراديش. 3- در اوايل قرن بيستم جريان آپارتمان سازي در هند با شکست مواجه مي شود. روح هندو اين مکعبهاي بي انتها و صريح را نمي پذيرد. چرا که نمي تواند در آپارتمانش عبادتگاهي داشته باشد و در مراسم مذهبي اش مثلاً گاو را تزئين کرده به خانه بياورد. همانگونه که مخاطبين غزل انگار مي کردند چيزهايي را نمي شود وارد غزل کرد و در آن دويي که ريشه در نخستين نشانه هاي آئين قدسي مان دارد جا داد. 4- بعدها تلاش نسلي جوان تر در هند باعث شد که با حفظ جوانب مذهبي و با رويکرد تازه اي به نمادها و کوچک سازي عناصر مذهبي به لحاظ حجمي، آپارتمان و زيست آپارتماني پذيرفته شود و جامعه هندي پا در تاريخ تازه اي از شهر و شهرنشيني بگذارد. 5- در اين تعريف، شهروندان دلبستگان به مکان ها معرفي شدند وساکنان هر شهر ساکنان نامکان ها (روستائياني که با احساس قلبي و علاقه به روستايشان به شهر ها کوچ کرده بودند تا با اندوختن ثروتي که شهر، گاه سخاوتمندانه به آنها مي بخشد در پير سالي به زادگاه خود بازگشته و با خرج کردن قسمتي از آن در جهت آبادي موطن شان دين خود را ادا کرده باشند. ساکنان شهر هرگز نگران ويران شدن مکان ها نيستند و گاهي حتي براي رسيدن به نفع بيشتر، خود ويران کننده بسياري از مکانها بوده اند. 6- عده اي که بنا به ضرورت زماني مجبور به سکونت در غزل شده اند. آنها، احساسي به غزل ندارند. مثل شهرداران همين تهران که اصلاً هيچکدام اهل تهران نبوده اند و در از بين بردن نقوش خاطره انگيز شهر در اين چند ساله دست به سزائي داشته اند و هميشه تيشه به دست به ريشه ي مکان ها زده اند. آنها تلاش کرده اند که مکان ها را به نامکان ها تبديل کنند مثل بسياري از شبه غزل نويسان موخر که غزل را به جايي تبديل کرده اند شبيه توالت عمومي-سالن انتظار-تالار عروسي-چاله سرويس و غيره.... ۷- تعدادشان هم کم نيست آنها که از روستاهاي شعر به غزل کوچ کرده اند و اين پايتخت باستاني را با رفتار نا به هنجارشان به جاي ديگري تبديل کرده اند. شهر نو شايد مناسب ترين نام باشد براي اين نامکان و شايد غزل نو..... 8- عده قليلي هم هستند که قلم بدست و در پاسهاي طولاني پاسدار مغازله اند. فرامين غزل را روي چشم مي گذارند و سوي چشم مي گذارند و بي تمرد از آنچه غزلش مي خوانيم ما را به آرامشي بي بديل دعوت مي کنند. 9- صالح سجادي شاعر تشنج کلمات نيز يکي از همين شهرداران نمونه است که نگهباني را هم فراموش نکرده است و به رغم اجسام عرق ريز و لرزان کلماتش که بنه در فضاي بيرون از خود دارد در روان پريش ترين لحظات زندگي اش تلاش ميکند در نظمي غائي سخن بگويد. غزل براي او يادآوريست، امان خشايارشا ست دردستان مضطرب مردوخ و ريش بلند سقراط است که چوپان همبندش را به ياد بزش مي اندازد، اما او پيش از آنکه بسازد ميل به محافظت دارد. 10- براي او و ديگر هم نويسانش موفقیت آرزو مي کنم. با فرايند پيچيده اي به نام غزل تركي روبرو هستيم پديده اي كه از طرفي ريشه در ادبيات عرب دارد ازسويي وامدار ادب فارسي ست ز سويي ديگر برخاسته از فرهنگي منحصر به فرد به نام فرهنگ ملل ترك مي باشد واز طرفي با طي مسير رشد وبالندگي امروزه داعيه ي تبديل شدل به فالبي مستل وخود بسنده وخلاق را داردف سير تکويني غزل وغزل ترکی در آذربايجان فهميدن اينكه اين قالب كه با وجود روند فزاينده ي (سربست )نويسي در ميان حوانان تركي نويس روز به روز بر طرفدارانش افزوده مي شود چگونه به اينجا رسيده وچه فراز ونشيب هايي را طي كرده است كاري دشواريست كه در ادامه سعي بر آن است كه با بررسي سير تكاملي اين قالب تا حدودي بدان دست يا بيم غزل اذربايجان به طور كلي به دو بخش تقسيم مي شود 1 غزل فارسي يا همان تركان پارسي گوي 2 غزل تركي : در آزربايجان بر اساس شرايط خاص تاريخي و جغرافيايي ادبيات مکتوب در قرون 4-1 هجري بيشتر به زبان عربي و بعد از قرن 5 هجري به زبان فارسي دري شکل گرفت. شعر آزربايجان از قرن 7 هجري به بعد به دو زبان ترکي و فارس به موجوديت خود ادامه داد. از قرن 12 هجري نيز شعر و ادب ترکي زبانها و ادبيات بيگانه را در شمال ارس به کلي تحت تاثير و فشار قرار داد و از دور خارج کرد. چنين اتفاق مبارکي در آزربايجان جنوبي بخاطر استمرار شرايط سياسي و تاريخي دوران پيشين و عدم تغيير جدي و عميق در محتواي حکومت وقوع پيدا نکرد و در چنين شرايطي ادبيات ترکي در رقابتي نفس گير با ادبيات فارسي به حيات خود ادامه داد. در قرن 5 هجري در آزربايجان نيز مثل بسياري از سرزمينهاي شرق نزديک، زبان اصلي شعري فارسي دري محسوب مي شد. اولين غزل – نسيب ها نيز به اين زبان در ادبيات آزربايجان متعلق به قطران تبريزي هستند.به لحاظ بلوغ شرايط فرهنگي شکل عمده شعر اين دوران قصيده بود و مفاهيم تغزلي نيز به شکل نسيب هايي ضميمه قصايد مي شدند. اين نسيب ها شکل ابتدايي و نوظهور غزل امروز هستند که بدليل همين شرايط واسط نيز داراي برخي اشتراکات با قصيده و غزل است و البته افتراقاتي نيز با آنها دارد. از جمله تفاوتهاي نسيب با غزل عدم وجود تخلص در آنهاست. اين ويژگي نسيب هاي قطران تبريزي، فلکي شيرواني، مجيرالدين بيلقاني و خاقاني شيرواني به وضوح قابل تشخيص است. غزل به عنوان يک نوع ادبي مستقل، حيات خود را از قرن 6 هجري در آزربايجان و بسياري نقاط ديگر شروع مي کند. نمونه هاي کامل جنس ادبي به عنوان غزل را در آثار قوامي مطرزي، نظامي گنجوي، فلکي شيرواني، مجيرالدين بيلقاني و خاقاني شيرواني مي توانيم سراغ بگيريم. غزل در آزربايجان بويژه در قرن 6 هجري توسعه بيشتري پيدا مي کند و بنا به نظر اساتيدي نظير آزاده روستم اووا و محققيني نظير برتليس اين مساله با توسعه شهرنشيني که نمايانگر توسعه اجنماعي، فرهنگي و اقتصادي هست مرتبط مي باشد. شرايط جديد اقتضاء مي کرد تا شعر و ادبيات از کاخها به عرصه هاي عمومي تر منتقل شوند. با اين تغيير، ادبيات و بويژه غزل درونمايه هاي اجتماعي را نيز پذيرا مي شوند. در سده ششم هجري جمعيت آزربايجان فزوني مي يابد؛ تخصص و آگاهي مردم در زمينه صنايع و علوم گوناگون بالا مي رود. روابط فرهنگي، تجاري و سياسي آزربايجان با ايالات و کشورهاي اطراف گسترش مي يابد. روابط و بده بستانهاي فرهنگي نيز در چنين شرايطي بين شخصيتهاي علمي و فرهنگي اين سرزمينها اجتناب ناپذير مي نمود. همين امر باعث توسعه علوم و ادبيات مي گردد. اگر شکل عمده ادبيات اين دوره فارسي است، اما روح ترکي در آنها غلبه دارد. اشارات مختلفي که در اشعار اين دوره به نمونه هاي تاريخي آزربايجان شده است به لحاظ ادبي و تاريخي مستندات ارزشمندي براي تاريخ و ادب آزربايجان مي باشند. به عنوان نمونه اشاره نظامي گنجوي به علت نگارش اشعار خمسه اش به فارسي در يکي از مقدمات اين مجموعه و ابياتي که ملاقات آتاباي و قيزيل ارسلان رادر لشگرگاهي در نزديکي گنجه به تصوير مي کشند در خسرو شيرين، مثالهاي ارزشمندي از همين مستندات مي باشند. از نظر تاريخي، آزادي غزل از دربارها لازمه اين نوع ادبي نيز مي بود. پادشاهان و بزرگان بيشتر به تملق گويي و مديحه سرايي علاقه داشتند که در ارضاء اين ميل نيز قصيده و قصيده سرايان در خدمت آنها بودند. ليکن غزل با مضامين عاشقانه و اجتماعي اگرچه مي توانست خوشايند هر ذائقه اي حتي ذائقه حاکمان نيز باشد اما بيگمان مردمان عادي بيشتر مي توانستند پذيراي اين نوع ادبي باشند. در آثار خاقاني شاهد ادامه هر دو نوع قصيده و غزل در کنار هم هستيم. اگر چه همه اين تحولات باعث مي شوند تا غزل قرن 6 آزربايجان مراحل تکامل و پختگي خود را به سرعت طي کند اما صاحب نظراني مثل ميرزايف غزل اين دوره حتي آثار شاعران قرن 7 هجري نظير سعدي را نيز به لحاظ تکامل ناقص مي دانند. قرن 7 هجري از راه مي رسد. در اين سده شاهد پختگي و کمال غزل هستيم. فرم و محتوا در اعلا درجه پختگي هستند. مضامين گسترش يافته اند. ميراث سده ششم يعني روابط عاشق و معشوق، نشئه عشق، کدورت و ملال خاطر ناشي از عشق، منظره وصال و هجران، اگرچه مختصات خود را حفظ کرده اند اما مضامين جديد نظير توصيف مناظر طبيعي، سوژه هاي اجتماعي، سياسي، اخلاقي، تعليمي و تربيتي نيز بر اين مضامين افزوده شده اند. اين تحول تا درجه اي است که شاهد ظهور غزليات فلسفي و عرفاني هستيم. هنوز در قرن 7 غزل آزربايجان به فارسي سروده مي شود اما انتقال آن به عرصه عمومي باعث مي شود تا با علايق و زبان عموم مردم وفق داده شود و نتايج اين تغييرات را در سده هاي بعد شاهد خواهيم بود. در آثار اين دوره شاهد تاييد ذوق دنيا پرستي و ملاحظه شادي و غصه ناشي از عشق زميني در آثار سيد ذوالفقار شيرواني هستيم. در آثار شعراي ديگر شاهد غزلياتي در اعتراض به جنگ، بي عدالتي و ظلم هستيم. غزلي که با پذيرش نقش اجتماعي بيشتر به خدمت انديشه هاي فلسفي و عرفاني باطنيه نيز در مي آيد. در غزل احدي مراغه اي نيز مضمون هاي عاشقانه و تاملات و حالات دروني انسان و نکات تعليمي تم غالب را شکل مي دهد. در بحبوحه فرا رسيدن سده هشتم هجري که شاهد اوج تکامل فني غزل در آزربايجان هستيم، طليعه ظهور غزل ترکي نيز ديده مي شود. شاعراني مثل عزالدين حسن اوغلو، قاضي برهان الدين و نسيمي از پيشاهنگان اين حرکت هستند. عيزالدين حسن اوغلو اولين غزلي که به زبان ترکي آزربايجاني در دست داريم شعريست با مطلع زير که متعلق به عيزالدين حسن اوغلو مي باشد: آپاردي کؤنل?م? بير خوش قمر اول جان فزا ديلبر "دلم را دلبري ماهرو ربود" عيزالدين حسن اوغلو در اواخر قرن 7 هجري و اوايل قرن 8 هجري زندگي مي کرد. بعدها دهها نظيره از جانب ديگر شعرا بر اين غزل زيبا سروده شد. به نظر برخي اساتيد و اهل فن گرايشات عارفانه در اين شعر کاملا واضح و گويا مي باشد. گرچه به حسب غزل بودن، تمايلات و هيجانات عاشقانه انسان زنده در آن برتري دارد. فنون و مضامين مثل غزل عربي و فارسي مي باشد. گرچه سرودن آن به زبان ترکي ظرافت تازه اي به آن بخشيده است. بداعت شاعر در فتح راه تغزل ترکي آزربايجاني همراه با زيبايي اين غزل که بعد از ساليان هماره تازه و طرفه مي نمايد، ما را بر آن مي دارد تا زبان به تحسين اين شاعر باز کنيم. بدون شک همين تازگي و طرفگي باعث اين نتيجه گيري منطقي مي شود که بگوييم احتمال دارد اين نمونه، اولين نمونه رسيده به ما باشد و نه اولين نمونه غزل ترکي. زيبايي اين شعر بيشتر از يک فتح باب و تمرين اوليه است. نمونه هاي شعر اين شاعر که بدست ما رسيده بسيار اندک من اؤلسم سن بت ش?نگ?ل، صوراحي ائيلمه ق?لق?ل نه ق?لق?ل، ق?لق?لي باده، نه باده، باده يي احمر باشيمدان گئتمه دي هرگيز سنين له ايچديگيم باده نه باده، باده يي مستي، نه مستي، مستي يي ساقر قاضي برهان الدين غزل ترکي آزربايجاني بخصوص از قرن هشتم هجري به دوره شکوفايي خود قدم مي گذارد. در اين قرن قاضي بورهان الدين با قريحه و ذوق تواناي خود، غرليات زيبايي به زبان مادري سرود. قاضي بورهان الدين اولين شاعري است که آثار وي به زبان مادري يعني ترکي آزربايجاني بطور کامل و به شکل مجموعه ديوان حفظ و نگهداري شده است. آثار وي در موزه بريتانيا با شماره 4126 در 608 صفحه عبارت از هفده هزار مصرع مي باشد. اين نسخه در دوره حيات شاعر، در سال 795 هجري کتابت شده است. آثار قاضي بورهان الدين در تارخ تحول غزل ترکي آزربايجاني، معيار زيباشناختي آن، موضوع و مضمون آن، قالبهاي آن، ارتباط با فرهنگ و زبان گفتاري مردم، مسايل مربوط به سنن شعري، براي بررسي قوانين و جريان تحولات زبان ترکي آزربايجاني در آن دوره اسناد و مواد پرارزشي در اختيار مي گذارد. غزلهاي قاضي بورهان الدين فاقد تخلص هستند. بيشتر غزليات وي غنايي و عاشقانه هستند. البته نمونه هايي نيز در موضوعات اجتماعي، سياسي و اخلاقي سروده شده است. مضاميني که همواره و همه جا با غزل بوده اند. عمده سمتگيري وي وصف زيبايان است. در غزل وي زندگي و عشق با تمام تنوع و چهره هاي بي بديل خود، بيان بديع خود را مي يابد. او غم و شادي، درد و ناله هاي عاشقانه و صميميت عشق را به صورت تابلوهايي زيبا خلق مي کند و به خواننده تماشاگر هديه مي کند. قاضي بورهان الدين نه تنها در غزل آزربايجان که در عرصه ترکي سرايي از پيشروان است. نظم و نسق بخشيدن به زباني بکر آن هم در خلا اصول و معيارآفريني ها کار چندان آساني نيست. شاعر علاوه بر قريحه و طبع نازک و لطيف براي فراهم آوردن مواد شعري، بايد از قدرت بدعت گذاري و آفرينندگي نيز برخوردار مي بود. در سايه چنين مساعي بزرگي، غرليات وي بسي شيرين و روان از کار درآمده اند. شاعر از بکارگيري کلمات فارسي وعربي، خودداري کرده و از خزانه پربار ترکي شرقي و غربي استفاده کرده است. البته در عين حال از بکارگيري لغات متداول عربي و فارسي که در ترکي استفاده مي شوند امتناع ندارد. در غزل وي نه تنها کلمات و ترکيبات ترکي آزربايجاني که کلمات ترکي ازبکي يا جغاتاي و ترکي آناتولي نيز استفاده شده است. اين همه به شهرت وي در سرزمينهاي وسيع ترک افزوده است. "گؤز?مدن آخان ياشلارا توفان نئجه بنزر ي?ره کدن اولان قانلارا عوممان نئجه بنزر" براي مطالعه شعر قاضي بورهان الدين نيز به همين آگاهي ها مجهز بايد بود. مثلا در بيت زير جناس بکار گرفته شده، چنانچه خواننده آگاهي به شکل تاريخي کلمه استفهامي «هايانداسان» که بصورت شکسته «قانداسان» مي شود نداشته باشد، از درک ظرافت هنري اين شعر نيز بي بهره خواهد بود. "کؤنل?مه من دئديم کي قانداسان؟ غمزه سينين اوخلاري لا قانداسان" نمونه هاي شعري وي برخلاف حسن اوغلو به سهولت در دسترس است و بنده حقير نيز تا جاييکه امکان داشته باشد از اين پس اين نمونه ها را با شما نيز در ميان خواهم گذاشت. براي حسن ختام اين نوشتار بدين بسنده مي کنيم: مششاطه بانا م?شک ايله بير شانه گت?رمز بن?م کيبي بو د?نيايا ديوانه گت?رمز. اير?ردي1 جانومي لب?مه و? توتاغيني2 تا جانا اير?رمز لب?مي جانا گت?رمز. اؤگرَندي کي گيزل? ساتا گؤوهريني لعل?ن يعني نه قيلينور کاني د?کگانا گت?رمز. سير گؤردي، شاها، لعل?ن ايچينده بو کؤن?ل?م ايزي3 اولماز ايسه، بو لب ? دندانا گت?رمز. دوتدوم کؤن?لي ز?لف?ن ايله، شاها بو گئجه بير پيري کيشي و? هله ديوانا گت?رمز. توضيحات: 1- اير?ردي (ايريردي): يئتيشيردي. 2- توتاغيني: دوداغيني 3- ايزي: نيشاني. چنانکه ملاحظه مي شود اين شعر غني از لغات ترکي اصل است. لغاتي که هنوز در مسير تکامل خود چند فرمه نشده اند. اين مساله به لحاظ تکامل زباني نشانگر دوره وحدت زباني است. اما صرف افعال نيز همين حکايت را دارد. صرف فعل بصورت "گت?رمز" اگرچه الان نيز در برخي مناطق آزربايجان شمالي و جنوبي و نيز آناتولي شرقي رواج دارد اما اغلب شعرا از بکار بردن آنها امتناع دارند و فقط در اشعار کاملا محلي ديده مي شوند. اين همه هيچ نقصي بر شعر قاضي بورهان الدين نيست که همه هنر وي را نيز نشان مي دهد. استفاده از زبان خود با همه مشکلات آن براي بيان احساسات خود، بجاي تکيه بر زبان ديگر. چهره هاي ماندگار غزل ادبيات كلاسيك تركي ادبيات كلاسيك تركي واز جمله غزل تركي ازلحظه پيدايش تاكنون چهره هاي بزرگ و انكارناپذيري بر خود ديده است كه اين قالب شكوفايي وغناي خودرا بي گمان مديون اين بزرگان است با تمام اما واگرها ونقدهايي كه امروزه وبا روند استحكامي زبان ادبي تركي وتلاشهاي گسترده اي كه در جهت پالايش لغوي ونحوي اين زبان بر اين بزرگان نوشته يا گفته شده است باز هم هيچ كس نميتواند منكر تاثيرسرنوشت ساز اين ابرقدرتها بر حفظ زبان تركي در طول تاريخ (به نسبت خودشان)باشد اين شاعران ره ميتوان ازبعد جغرافيايي وزيرگويشي به دوگروه تقسيم كرد 1 شاعران ساير مناطق ايران از جمله شيراز يا خراسان كه به لحجه هاي قشقايي و..تكلم وشاعري ميكرده اند. 2 شاعران منطقه آذربايجان(اعم از شمال وجنوب ارس) وشاعراني همچون خواجه دخاني ماذون قشقايي خسرو بيگ قول اوروج مسيح خان و... كه در گروه اول قرار ميگيرندو شاعراني بزرك ازجمله: عماد الدين نسيمي ملا محمد فضولي اميرعليشير نوايي ميرزاعلي اكبر صابر سيد عظيم شيرواني سيد ابوالقاسم نباتي حاج رضا صراف تبريزي علي آقا واحد محمد حسين شهريار و... كه در گروه دوم قرار ميگيرند سلمان هراتی ( 1338 تا1365) بی گمانن یکی ازجریان سازان شعر انقلاب بود که پله های ترقی را خیلی زود طی کرد و درشعرمعاصرجایگاهی ویژه را به خود اختصاص داد با شعرهایی ساده و درعین حال عمیقوي در 7 فروردين 1338 در روستاي مرزدشت از توابع تنكابن در استان مازندران به دنيا آمد. سلمان هراتي در عمر كوتاه آثار شعري را بر جاي گذاشت كه هنوز مورد توجهاند. محمدكاظم كاظمي در اظهارنظري دربارهي نيايشوارههاي سلمان ميگويد: مهمترين خاصيت "نيايشوارهها"ي سلمان، آزادي از قيد و بندهاي سنتي است كه از ديرباز، به دست و پاي شعرهاي تحميديهي ما پيچيده بوده است. حمدهاي ما، غالبا آميخته بودهاند با اصطلاحات كلامي و عرفاني، و به همين لحاظ، ارتباط مخاطب با آنها غالبا منوط به تحصيل مقدمات اين علوم بوده است. مزيت عمدهي "نيايشوارهها"ي سلمان، همين است كه شاعر نه اصطلاحات كلامي و عرفاني، بل عناصر طبيعت و زندگي را به خدمت گرفته است و به اين ترتيب، شعر را به فضاي ذهني مخاطبان نزديك كرده است. بهگفتهي وي، يك خاصيت ديگر غالب تحميديههايي ما كه شعر سلمان از آن به دور است، نگرش غليظ تعليمي است. گويا شاعران ما بيش از آنكه بخواهند يك گفتوگوي ساده و صميمي با خداوند داشته باشند، ميكوشيدهاند كه مخاطبان را تعليم اعتقادي دهند، كه در اينگونه شعرها، غالبا شاعر و احساسات او غايب است. او از ميان مثلث "ممدوح، شاعر و مخاطب" ، فقط به اولي و سومي كار دارد و ميكوشد كه جلال و شكوه آن ممدوح را براي مخاطب ترسيم كند، يا درستتر بگوييم، تعليم دهد. از خود شاعر بهعنوان مجراي عبور اين سخنان، در شعرها بسيار خبري نيست. اگر قادر باشيم اصطلاحات ادبيات داستاني را به كار گيريم، زاويهي ديد در اينجا از نوع "داناي كل" است، نه "اول شخص". ولي سلمان در "نيايشوارهها"يش حاضر است، نه به عنوان "سلمان هراتي" شاعر، بل به عنوان هر انساني كه جهان پيرامون را ميبيند و در آن، حضور خداوند را حس ميكند؛ "گاهي آنقدر واقعيت داري / كه پيشانيام / به يك تكه ابر سجده ميبرد/ به يك درخت خيره ميشوم / از سنگها توقع دارم / مهرباني را!" اين شاعر افغان تأكيد ميكند: "نيايشوارهها"ي سلمان هراتي، سرشار از عناصر طبيعت و زندگي شاعر است و اين، امتياز ديگري است در اين شعرها. شاعر با اشيا برخوردي ساده، ملموس و بيواسطه دارد. نه متكي به سنت ادبي قديم است، نه متكي به تاريخ و ادب كهن و روايات ملي و مذهبي. او فقط طبيعت را ميبيند و به استخدام ميگيرد، آنهم نه از دريچهي سنتها و قراردادهاي ادبي كه در آن، همه پديدهها، حامل مفهومهايي از پيش تعيينشده باشند؛ يعني سرو آزاد باشد و نرگس بيمار و ماه به ابرو مانند شود و خورشيد به طبق زر. اين طبعيت، فقط از دريچهي چشم بابصيرت شاعر ديده ميشود. كاظمي دربارهي ديگر ويژگي اين نيايشوارهها ميگويد: ويژگي ديگر "نيايشوارهها"ي سلمان، توصيف ملموس و سادهاي است كه از خداوند دارد. اين خدا، دور از دسترس نيست، بلكه خدايي است كه به قول خود شاعر، "در دو قدمي" اوست. و چقدر شبيه است اين "دو قدمي" به "همين نزديكي" سهراب سپهري. باري، اين خدا در دو قدمي است و جالب اين كه شاعر توانسته است با اين توصيف ملموس نيز از دايرهي باورهاي مذهبي خود و جامعهاش خارج نشود و حتا گاه به شكل نامحسوسي از معارف و اعتقادات اسلامي در "نيايشوارهها"يش بهره بگيرد. همچنين عبدالجبار كاكايي معتقد است، رد اثرپذيري سلمان هراتي را بايستي ابتدا در آثار طاهره صفارزاده و علي موسوي گرمارودي دنبال كرد، سپس به سهراب سپهري رسيد و اثرگذاري سلمان خود حديثي مفصل است. او ميگويد: معنويت در آثار سلمان هراتي و تضاد فكري او با دنياي مدرنيته او را در سلك شاعران و متفكران نو اسلامي عصر انقلاب اسلامي قرار داده است، همانا كه خاستگاه اعتقاديشان خانوادههاي مذهبي و مباني فكريشان دستگاه تفكر و روشنفكري اسلامي عصر اصلاح ديني است كه با چهرههاي صاحبنامي چون شريعتي، بازرگان، طالقاني، مطهري و حكيمي رنگ يك نهضت اجتماعي بهخود گرفت و نسلهاي متدين و روشنفكري را تربيت كرد. بهگفتهي كاكايي، سلمان هراتي همسو با تفكر جريان اصلاح ديني عصر انقلاب اسلامي در شهرهاي پايداري و جنگ به شهرت رسيد. سمبليزم اجتماعي، قريحهي مضمونيابي و شعور نوآوري در زبان، شعرهاي سپيد سلمان هراتي را در موقعيتي ويژه قرار داد. اگرچه در غزل، دوربيتي، رباعي، مثنوي و برخي قالبهاي كلاسيك ديگر طبعآزمايي كرد، اما شكوفايي خلاقيتهاي او در شعر سپيد سبب شده تا اغلب آثارش در اين حوزه خلق شود. حسين مهدوي (م. مؤيد) دربارهي سلمان هراتي به اين نكته اشاره ميكند: براي ما سلمان هراتي جذابيتش در همان رازي است كه او براي ماست. براي پارهاي، سلمان هراتي از آنرو توجهانگيز است، كه انگيزشي است به سوي سهراب، زبان سهراب، جهان سهراب، نگاه سهراب و ديگر هيچ. براي پارهاي، يادآور فروغ [فرخزاد] است. براي پارهاي او نهالي است كه هنوز برومند نشده است و بر و بارش را ظاهر نساخته است و اين، دلسوز است و دلسوزي آنان را برميانگيزد. چونان هرچيز ناتمام. گويي او امكان مثمري است كه به ثمر نرسيده است. و دل، بر آن ثمرههايي كه به ثمر نرسيدهاند، ميسوزد. اين گروه، چنين ميپندارند كه اگر او ميماند … و اگر او ميسرود … آنگاه تصوير شاعري پرآوازه را در قد و قوارهي سهراب، در خيالشان مجسم ميكنند كه بيشتر دلشان را ميسوزاند. وي در ادامه متذكر ميشود: پارهاي بودهاند و هستند كه چنين نيستند و چنين نمينگرند و من از ايشانم. اگر قرار بود فروغ يا هراتي بمانند، آنچه سرودند، اينها نبود كه اينك ما به قياسشان، آن ماندههاي سپسين را داوري كنيم. آنچه سروده شد، در خود، مرگآگاهي دلآگاه و باورناپذيري را همراه دارد كه هربار شعر را به علاوهي مرگ ظاهر ميكرده است، وگرنه اين شعرها اينها نبودند كه هستند. م. مؤيد ميگويد: صداهايي را كه شاعر شنيد و صورتهايي را كه ديد، بر متن سرنوشتي بود كه مرگ در جوانياش را نوشته بود. اين ما هستيم كه نميدانيم و اين بخش خودآگاه شاعر است كه آگاه نيست. اما شعر در آن زهدان كه ميتابد و ميپرورد، چيزي از خبر و آگاهي ديگر را همراه دارد كه در همهي كلمههايش تابش ميدهد. اين شاعر تأكيد ميكند: بهنظر ميآيد كه راز سلمان هراتي را بايد اينجا جست. بسياري از شاعران ميميرند، اما مرگشان شعرشان نيست و مرگ، چونان تقديري شوم بر آنان فروميآفتد و آنان را ميبرد و بازتابي از آنان در مرگ و بازتابي از مرگ در شعر و بازتابي از شعر در مرگشان باقي نميماند. اما راز هراتي آن بود كه اين بازتاب صميمانه، چونان يك تقدير و خواهش و رويداد اصلي، همهي او شد و شعر او شد. بي هيچ گماني شعر او از اينرو براي ما عزيز و خواندني و صميمانه است و پر از بارقهي تازگي كه آن خبر را در خود نهفته دارد و ميتوان از هر بند بند شعرش، اين مايهي ماندگاري و گواهي بر گوهر جاني شيفته و آشفته از عشق را ديد، و اينها تنها در "نيايشوارهها"ي پانزدهگانهي او خلاصه نشدهاند. از سوي ديگر يوسفعلي ميرشكاك معتقد است: هنرهاي هراتي بسيار است و از آنجمله است توانايي وي در سرودن غزل، اين قالب هميشه و هنوز شعر فارسي! ناميراترين شكل شعر. در باور من هيچ شاعري شاعر نيست، مگر اينكه از آزمون قالبهاي كهن پيروز و سربلند بيرون آمده باشد و اين بارو منعي است تا مدعيان كسالت بنياد ناتواني پيوند متشاعر نتوانند در صف شاعران بنشينند. هركس كه نتواند در غزل و مثنوي و قصيده جوهر خود را بنماياند، از پيروي نيما و پس از نيما طرفي نخواهد بست و سلمان، در غزل نيز نوآور است و غزل او خنجري است در چشم دل آنان كه شعر همگان را چون شعر خود سستمايه و بيمقدار ميپسندند و آرزو ميكنند كه اي كاش باب غزل بسته ميشد. وي ميافزايد: بعضيها بر شعر آزاد هراتي انگشت عيبجويي مينهند كه پيرو زبان فلان و بهمان است. اولا شعر آزاد بهخاطر رهايي از وزن و قافيه شائبهي تشابه و تأثير را پيش ميآورد. ثانيا در شعر بالندهي فارسي پيروي و حتا استقبال از زبان و سبك ديگران، نه تنها عيب شمرده نميشود، كه حس و علو سخن استادان از همين پيروي است و زبان و سبك مستقل مفسدهاي است غربي كه هزاران استعداد را به باد پژمردگي سپرده است و ثالثا هراتي كشفهاي زباني خاص خود را دارد و اگر به كار بستن برخي واژهها و تركيبها كه در شعر ديگران هست، جرم است زهي مجرم خواجه حافظ كه خون هزار ديوان رنگين را به گردن دارد! موسي بيدج نيز دربارهي شاعر "از آسمان سبز" ميگويد: سلمان هراتي به دليل كوتاهي فرصت سبزي كه بر اين گستره خاكي در اختيار داشت، نتوانست اندوختههاي فكري و حسي خود را كه در مراوده با زندگي كسب كرده بود، به تمام نمايان كند. اما دستاورد او از قريحهي سرشار شاعري حكايت ميكند كه با انگشتان ظريف و بيدار، دردهاي نهفته بشري را لمس كرده است. سرودههاي سلمان، به دليل خويشاوندي كه با اشياي پيرامون دارد، با شبكه عاطفي اقوام ديگر و با فرهنگهاي مشترك ارتباط برقرار ميكند و همين امر شعر او را كه سرشار از عناصر بومي است، به فراتر از مرزها نيز ميكشاند. چند نمونه از شعر سلمان هراتی: غزل ۱ پيش از تو ... غزل ۲ سپید پرندگان می آیند در خيابان كساني هستند كه به آدم نگراني تعارف ميكنند اما من كه دغدغهِ خوشبختيام نيست به شادي اين خوشبختهاي كوچك ميخندم پس ميآيم با زنبيلهايي از ترانه و آويشن و مرداني را سلام ميدهم كه تو را در تنفس خود دارند و يك لبخند تو را به هزار بار عافيت محض ترجيح ميدهند كساني كه از هم ميپرسند <چگونه هنوز هم زندهايم؟> نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و ترانههايم را از زيبايي ميآكنم و با تمام حنجرههاي صبور آواز ميخوانم نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم ميان آفتاب و مردم راه ميروم و ترانههايم را كه از اميد سرشارند در جيبشان ميريزم در سبدهاي خاليشان در دلشان و دفتر لبخندهايم را با مردم كوچه و خيابان ورق ميزنم با كودكان امسال مردان سالهاي ديگر كه منشور تحقق آفتاب را در سرانگشتان خويش دارند كودكاني روشن كودكاني از پشت آفتاب از صلب سخاوتمند بهار كودكاني كه هر پنجشنبه عصر در بهشت شهيدان آيندهِ وطنم را به شور مينشينند كودكاني كه مسير بهار را تعيين ميكنند نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و ترانههايم را از آب و آفتاب ميآكنم براي بهاري كه هست براي بهاران در راه نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و با تمام حنجرههاي تشنه فرياد ميزنم: تحقق آفتاب حتمي است پرندگان ميآيند. يدالله مفتون اميني، سخنوري لطيف طبع و نوانديش است که به طور پيگير در عرصه ي شعر معاصر حضوري مؤثر داشته است. مفتون اميني بيشتر به غزل و شعر غنائي گرايش دارد؛ اما آثاري که تاکنون در مجموعه هاي " درياچه " ، " کولاک " و " فصل پنهان " از او به چاپ رسيده است، نشان مي دهد که او در انواع ديگر شعر بالاخص شيوه هاي نو، داراي ارزش و اعتبار است. عشق به خطه ي آذربايجان و مردم آن و طرح نکات اجتماعي در اشعار او جايگاه خاصي دارد. از اشعار نو او طراوت و رنگ و بوي تجدد محسوس است. اشعار مفتون در عين تازگي ، ريشه در شعر کلاسيک فارسي دارد و از اين رو با خواننده مأنوس است. او ترکيبات و جملات نو را به راحتي در کنار تعبيرات شعري مرسوم قرار مي دهد. مفتون در اشعارش با ديدي ژرف و باز به احوال انسان و جهان مي نگرد. او شاعري است محتواگرا و مضمون ساز، که مضامين رئاليستي و بيشتر عيني، ابراز کار او را تشکيل مي دهد. انعکاس عيني طبيعت در شعر او و نيز کند و کاو در پديده هاي عيني، سيما و شکلي مشخص از شعر را نمايان مي سازد . به طور کلي شعر مفتون اميني داراي زباني مستقل و مشخص با مضموني اجتماعي است که رگه هايي از اميد به آينده و اعتراض به بي عدالتي ها در آنها موج مي زند. تصاوير نو، دريافت هاي اجتماعي و زبان پر کنايه و طنزآميز از مشخصه هاي بارز شعر اوست. مفتون اززبان خودش(نقل از سایت نورونار): آقاي اميني، دهه سي بيشتر چه كساني در كافه فردوسي جمع مي شدند؟ چند غزل از مفتون: عزل ۱ توکیستی که صدایت به آب می ماند؟ تبسمت به گل آفتاب می ماند تنت به پیرهن صورتی ودامن سرخ به تنگ نیمه پری از شراب می ماند به پشت چشم تو آن سایه های رنگارنگ به نقش قوس وقزح در حباب می ماند توراشبی سرراهی دولحظه دیدم وبعد به خانه یاد تو کردن به خواب می کاند ازآن تبسم نوشت به سینه یادی ماند چوبرگ گل که به لای کتاب می ماند کسی که شعر تورا گفت نشئه ی سخنش به مستی می بی رنگ ناب می ماند. غزل۲ : زمین سوخته را رهگذار خود کردی چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان زبان گنگ مرا وامدار خود کردی غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز گوزن دشت مغان را شکار خود کردی توامدی که بمانی وخوب هم ماندی همین قدر که دلی بی قرارخود کردی مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی چه خوش میان دوتا برگ دفترت(مفتون) بهار خلق خدارا بهار خود کردی. غزل۳ : زیوربه خود مبند که زیبا ببینمت بادیگران مباش که تنها ببینمت در این بهارتازه که گلها شکفته اند لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت یک جام نوش کردی ومشتاق دیدمت جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت منشین گران وجامه سبک ساز ورقص کن رقصی چنان که آفت دلها ببینمت بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار هر شب در این امید که فردا ببینمت ای ایستاده در پس این پرده ی غبار نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت نازم به بی نیازی ات ای شوخ سنگدل هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت منت پذیر قهر وعتاب توام ولی می خواستم که بهتر از اینها ببینمت. ویک شعر نیمائی(سهند) برجسته ي سپيد طهارت
چتر فرودِ زرتشت
افسانه خروج نهنگ از کنار نيل.
آتش به جان برف به دوش
آئينه ي محدب کولاک قرن ها
موي سفيد سينه ي تاريخ
يک خرمن غنيمت ابريشم
را شام دستبرد، به سوداي شرق و غرب .
يک چادر سپيد اطاعت
در لحظه ي تقاطع جوهاي سرخ و گرم.
يک عقده ي بزرگ کتان پيچ
يادآور تصلب ايمان، فراز دار
يک صخره ي درشت
از آخرين فلاخن پيش از دعاي نوح
آنک قيام روشن اسطوره هاي دشت
قطب سفيد غربت مهتاب
آنک
قشلاق واگذاشته ي سيمرغ،
يک حرمت بلند.
موج منيع کشمکش خون و برف و باد
حجم شرف، سهند. ودر پایان چند بند از منظومه ی معروف ارک: ای مظهر لایموت استقلال قصد نداشتم این وبلاگ را به چیزی غیر از غزل ووابسته هایش اختصاص دهم اما براهنی کسی است که تاثیر او بر ادبیات امروز ایران چنان گسترده ووسیع است که قطعا غزل امروزهم از آن بی تاثیر نبوده است به هر حال...این پست هم با عجله ودستپاچگی تمام تهیه شده بیشتر مطالب را مدیون اینترنت هستم نه مطالعه....به هر حال حوزه ی فعالیت براهنی در حیطه ی ادبیات بسیار وسیع است از نوشته هاي براهنی در حوزه داستان مي توان به روزگار دوزخي آقاي اياز (در ايران منتشر نشد) ،چاه به چاه (۱۳۶۲)، بعد از عروسي چه گذشت (۱۳۶۲)، رازهاي سرزمين من (۱۳۶۷)، آزاده خانم و نويسنده اش (۱۳۶۷) و... اشاره كرد. در زمينه نقد از براهني كتاب هايي چون: طلا در مس، كيميا و خاك، بوطيقاي قصه نويسي، جنون نوشتن، قصه نويسي و... منتشر شده اند. براهني علاوه بر اين مقولات، يك شاعر جريان ساز نيز محسوب مي شود. كتاب هايي مانند: آهوان باغ، مصيبتي زير آفتاب، ظل الله، خطاب به پروانه ها، غم هاي بزرگ ما و... از آثار وي در اين زمينه محسوب مي شوند. اين مرد علاوه بر اين سه مقوله، كتاب هايي در باب مسائل اجتماعي و سياسي نيز نوشته است كه اشراف او بر مسائل مهم كشورش را آشكار مي كند. او در سال هاي مياني دهه هفتاد و در اوج جريان هاي روشنفكركشي ايران را ترك و در كانادا اقامت گزيد. رضا براهني مدتي به عنوان رئيس انجمن قلم كانادا فعاليت كرد و چهره اي بين المللي است. در اين نوشته تنها به سه ويژگي خاص او اشاره اي گذرا مي كنم: نمونه ی شعر رضا براهنی ۱ عاشقانه به قصد كشت مي زنم بلند نوك دشنه را به خود تو خود برو ستاره يا فرشته باش! بلند نوك دشنه را به خود به قصد كشت مي زنم! به كركسان شب بگو! پس از طواف من به نيمه هاي شب، مرا به صبحدم زهم درند و خون خورند و تكه پاره هاي پيكر مرا به روي جاده ها رها كنند به عابران جاده ها بگو كه ردپاي من زسنگفرش جاده ها جدا كنند تو خود برو ستاره يا فرشته باش! بلند نوك دشنه را به خود به قصد كشت مي زنم! ************* ۲ چند سطر از شعر بلند اسماعیل: مثل اسبي که برآمدگي کفلش را داغ کرده باشند تا صاحب پِِيدا کند / ما از آن عصر خويش شده ايم... ۳ وسادگي ات کندوي عسلي بود که انگار فقط ِيک ملکه داشت و زنبورهاي ديگرش نبودند .../ اِِي ايستاده در صف آزمايشگاه هاي شهر ، با شيشه اي بلند در دست / وجنگلِي از تصاوير رنگين در سر / اِِي خوابگرد شرق و غرب / اِِي خيانت شده ... سيگاري روشن کن هنوز عادت نکرده ام که فقط يک چشم داشته باشم ... چرا چهره هاي رنج کشيده اِِين همه اصالت دارند ؟ " حسِِين " ، " عيسي " ، "داوينچي " ، " داستايوسکي " ، " مادر ِ" " گورکي " وزني که زور مي دهد تا بچه اش به دنيا بيايد ... لوله ی تانک در گل فرو نشسته در پشت کيسه ی شني جسدي چمباتمه زده چقدر صورتش اصالت دارد..... ************ ۳ مدح زیبایی شکفته اورا باید ************* ودر پايان يك شعر از مر حوم (عمران صلاحي ) روزي خدابه سعدي شيرين كلام گفت: اي آنكه در سپهر ادب مهر روشني آيا تو مايلي كه شوي زنده وزنو در سر زمين شعر شكر ها پراكني؟ سعدي به پاي خالقش افتاد وگفت نه خواهم كه يابم از دم آفات ايمني تر سم اگر عيان شوم ونغمه سر كنم گردم دچار حمله ي دكتر (براهني) يا حق![]()
![]()
![]()
وي پس از پايان تحصيلات دبيرستان خود در رشتة ادبيات به تهران آمد و در دانشگاه تربيت معلم همين رشته را ادامه داد.
سلمان هراتي پس از آشنايي با شاعران حوزه هنري همراه بسياري از آنها بارها عازم جبههها شد و براي رزمندگان به شعرخواني پرداخت. شعرهاي او تاكنون به صورت پراكنده در بيشتر نشريات كشور، جُنگهاي ادبي، مجموعه شعرهاي گردآوريشده انتشار يافته است. «سلمان هراتي» در يكي از روزهاي آبان 1365 در يك حادثه رانندگي كه در شمال روي داد درگذشت. زندهياد هراتي در سال 1361 ازدواج كرد و از وي 2 فرزند به نامهاي رابعه و رسول به يادگار مانده است. آرامگاه سلمان در گورستاني در نزديكي روستاي مرزدشت قرار دارد.
كتاب «از آسمان سبز» در اولين دوره انتخاب بهترين كتاب دفاع مقدس از سوي بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس جزء آثار برتر دهه 60 انتخاب شد
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت.
يك چمن داغ
ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو.![]()
یدالله مفتون اميني در سال 1304 در شهرک شاهين دژ -هاچاسو.از توابع تبريز به دنيا آمد. او فارغ التحصيل رشته حقوق قضايي از دانشگاه تهران است. تاکنون مجموعه هاي درياچه 1336، کولاک 1344، انارستان 1346، نهنگ يا موج 1357 و فصل پنهان (گزينه اشعار) انتشار يافته است. همچنين يک مجموعه شعر ترکي از وي منتشر شده است.

شاعران مطرح اوايل دهه سي فريدون توللي و نادر نادرپور بودند. من، نصرت رحماني و منوچهر شيباني هم بيشتر در حاشيه بوديم. اما كم كم موقعيت عوض شد. من، رحماني، زهري، شهاب ابراهيم زاده، اسماعيل شاهرودي و فريدون كار پايه و اساس جمعي بوديم كه در كافه فردوسي جمع مي شدند. تيپي كه آن روزها در كافه فردوسي جمع مي شدند تيپ فرانسوي هاي دهه بيست و سي بود، شوريده و آشفته. به خاطر همين افرادي كه آنجا جمع مي شدند هم از همان تيپ بودند. در آن زمان شاملو، سايه، مشيري، اخوان و سيمين بهبهاني هم مطرح بودند اما كمتر به كافه مي آمدند. سيمين بهبهاني آن روزها بيشتر در جمع ادبي خانوادگي شان بود. در آن سال ها تقريباً هركدام از ما يك كتاب چاپ كرديم.
شما آن دوره درياچه را به پيشنهاد فريدون مشيري چاپ كرديد؟
بله، مشيري شعرهاي من را خيلي مي پسنديد. سال 36 درياچه را به تشويق او چاپ كردم. ولي وقتي درياچه چاپ شد خودم مريض بودم نتوانستم كتاب را بگيرم.
خودتان ميل نداشتيد درياچه را چاپ كنيد
خودم هم مايل بودم، اما آن دوره موقعيتي بود كه همه يكديگر را به چاپ كتابشان تشويق مي كردند. آن دوره به خاطر نوپايي شعر سپيد، شاعرها به با هم بودن نياز داشتند. آن موقع حسادت ها هم كم بود. از سال 33 كتاب چاپ كردن شروع شد. نصرت رحماني كوچ ، اسماعيل شاهرودي آينده و فريدون كار هم اولين كتاب خود را درآورد.
جالب است كه فقط اسم كوچكتان را روي كتاب نوشته ايد...
دوستان شاعرم مفتون صدايم مي زدند. بعد هم همين اسم مفتون ماند.
آن موقع نزديكي هاي جمع هاي ادبي برچه اساس بود
شاعران براساس قالب شعري كه انتخاب مي كردند در كنار هم جمع مي شدند، البته آن دوره چارپاره را هم نيمايي مي گفتند، خانلري، توللي و نادرپور ابتداي كار بيشتر در قالب چارپاره شعر مي سرودند، اما همه شاعران مطرح آن دوره هم به كافه نمي آمدند.
اخوان هم در جمع كافه نشينان بود ؟
نه. او كمتر كافه مي آمد. بيشتر از دور با هم آشنا بوديم. آن هم به علت تفاوت تيپ شاعراني بود كه در كافه جمع مي شدند. اخوان خيلي آدم محترمي بود. آن دوره شاعران شعر نو بيشتر حركات خلاف عرف انجام مي دادند.
جايگاه فروغ فرخ زاد در آن دوره كجا بود ؟
آن موقع فروغ دانش آموز دوره دبيرستان بود، هنوز جدي وارد اين عرصه نشده بود. با فريدون كار و همسرش رابطه نزديكي داشت. ما هم بيشتر او را در خانه كار يا در مجله سپيد و سياه مي ديديم. بعد هم من رفتم تبريز و ارتباط با ايشان نداشتيم. ولي او بعد از چند سال از مطرح ترين شاعران اواخر دهه سي وچهل شد.
نادرپور كه در ابتداي كار معروفيت يگانه اي داشت.
يك تهران بود و يك نادرپور.
چطور است كه بعد، معروفيت نادرپور كم مي شود ؟
لطافت زباني نادرپور بي نظير است. به نظر من در ادبيات ايران نادرپور از نظر لطافت زباني جزء 5 نفر اول است. نادرپور روان و سليس شعر مي گفت كه در دهه سي اين را عيب مي دانستند ولي فكر نادرپور عميق نبود، بعد هم عميق نشد.
احمد شاملو چه جايگاهي داشت ؟
شاملو شاعر خيلي خوبي بود. شاملو از بهترين شاعران قرن است.
فكر مي كنيد برتري شعر شاملو به چه برمي گردد ؟
زبان شاملو ويژه است و شعر شاملو هم عميق است. البته اين ترجمه شعرهايش را سخت مي كند.
شما بعد از برگشتنتان به تبريز، ارتباطتان با كدام شاعرها ادامه پيدا كرد؟
با سايه و شهريار روابطم ادامه پيدا كرد.
برخورد شهريار با شعر نو چگونه بود ؟
شهريار هميشه در قالب هاي كلاسيك شعر مي گفت و از شعر نو خوشش نمي آمد. فقط يك شعر براي اينشتين گفت كه خارج از وزن هاي كلاسيك بود و دولت ايران اين شعر را براي خانواده اينشتين و سازمان ملل فرستاد.
شهريار از مخالفان شعر نو بود؟
شهريار با شاملو بد بود. شاملو در دهه چهل خيلي معروف شده بود. شهريار به سايه علاقه داشت و غزل سايه برايش معيار سنجش بود.
دهه سي و چهل بيشتر به قالب شعر توجه مي شد يا محتواي آن ؟
اولين بار رويايي گفت كه شعر به سياست ربطي ندارد و قالب مهمتر از محتواست. ولي از حرف او استقبال نشد. بعد از رويايي، سپهري و مشيري هم از طرفداران اين رويكرد شدند. اما تا قبل از سال چهل كساني كه شعر نو مي گفتند بيشتر به محتوا اهميت مي دادند.
بيشتر چه شاعراني با رويكرد رويايي مخالف بودند ؟
اكثريت مخالف بودند. آتشي، شاملو، زهري و سايه معتقد بودند محتوا در دسته بندي شعر اهميت زيادي دارد. زهري و سايه معتقد بودند كه شاعر بايدبه اجتماع بپردازد.
در دهه چهل، كسي تعريف دقيقي از شعر سپيد ارائه نداد؟
نه، آن موقع شاعران بيشتر به سرودن شعر سپيد مي پرداختند تا ارائه دادن تعريفي از آن.
من از بيست و چهار سال پيش كه به تهران برگشتم، چتر شاعري ام را جمع كرده ام.
همين مساله باعث شده كه كمتر در محافل ادبي حضور داشته باشيد؟
فكر مي كنم روحيه شاعرانه با حضور در مجالس از بين مي رود و روحيه تشريفاتي مي شود.
مجموعه بعديتان نيز شعر است؟
كتاب بعدي ام مجموعه شعري به نام بومرنگ است. اين مجموعه احتمالاً بهار 1384 چاپ مي شود.
كتابشناسي اشعار مفتون اميني (1302 ـ)
درياچه (1336)، كولاك (1344)، انارستان (1346)، عاشقلي كروان (1358)، فصل پنهان (1370)، يك تاكستان احتمال (1376)، سپيدخواني روز (1378) و عصرانه در باغ رصدخانه (1383).
افراخته قامت رسایش را
با کبر و جلال افتخارآمیز
همبازی آفتاب و اخترها
همسایه ابرهای طوفان خیز
پایندهترین قراول تاریخ
برجستهترین نشانه تبریز
ترکیب عظیم قهرمانیها !
بشکسته زمین بزیر پای او
بشکافته چشم او افقها را
انداخته بارپنجقرن از دوش
بشناخته زیر و روی دنیا را
برتخت ثری نشسته و برسر
آویختــــــه افسر ثریـــــــا را
سلطان هزار و یکشب ایران !
فرمان قضای خویش را خوانده
تا مرز فنای خود سفر کرده
یـــــــک دل بهزار آرزو داده
یک سینــه بصد بلا سپر کرده
با دیو زوال پنجه افکنده
افسون زمانه بیثمر کرده
افسانه یک طلسم بیمفتاح!
آن لحظه که شامگاه نزدیک است
کوه ودرودشت رنگ میبازد
او با همه جمال خلیائی
برچهره سرخ خویش مینازد
برگرد سرش طواف شاهینها
یک هاله افتخار میسازد
این صحنه شکوه ایزدی دارد !
برگی زخزان عمر تبریز است
هر خشت که از تنش جدا گشته
زخمی زده بر غرور این ملت
هر تیر که سوی او رها گشته
با اینهمه در غروب هر پیکار
پرچم کش فتح خلق ما گشته
اندوخته افتخار بیپایان
ای ارک درود بیکران برتو
منشور حیات نسل آینده است
نقش شرف گذشتگان برتو
خار دل روزگار دشمن باد
شمشیر شکسته زمان برتو
دیوار تو پرده دار رستاخیز !
ای ارک همیشه در امان باشی
تا دورزمین و آسمان باقیست
بس نغمه نثار شان والایت
تا شاعر و شعر در جهان باقیست
یاد تو همیشه در دل تبریز
تبریز بزرگ قهرمان باقیست
ای کعبه افتخار ما، ای ارک !![]()
رضا براهنی به سال ۱۳۱۴ در تبريز به دنيا آمد و پس از گذراندن مراحل ابتدايي و متوسطه در دانشگاه استانبول تركيه، دكتراي زبان و ادبيات انگليسي را به دست آورد. براهني پس از بازگشت به ايران، با جامعه ادبي آن سال ها آشنا و نزديك شد و از سال هاي دهه چهل فعاليت هاي خود را آغاز كرد. براهني علاوه بر اخذ يك چهره آكادميك، همواره به عنوان منتقد، داستان نويس و شاعري دگرانديش مطرح بوده و هست. نوشته هاي او كه در نشرياتي مانند فردوسي، آرش، جهان نو، جگن و... منتشر مي شد، بيانگر ظهور چهره اي جديد و صريح در عالم نقد و نوشتن اين كشور بود. براهني بارها به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه هاي غرب تدريس كرد و نوشته هايش در نشرياتي چون نيويورك تايمز، نيويورك ريويو و... منتشر مي شد. براهني در سال هاي دهه پنجاه به زندان حكومت پهلوي افتاد و پس از انقلاب توانست برخي از آثار منتشر شده اش را چاپ كند.
۱) رضا براهني، فارغ از تمامي كاركردهاي ادبي و ژورناليستي خود، يك چهره آكادميك است. او در سال هايي كه اصحاب ادبيات نوين ايران، درصدد راهي براي شكستن سنت هاي ادبي ايران بودند، توانست به واسطه تحصيلات خود و اشراف بر مسائل روز هنر و ادبيات جهان، به عنوان يك استاد دانشگاه، دانشگاه تهران را متحول كند. او پس از استخدام در دانشگاه تهران توانست دوره هاي فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسي و ادبيات تطبيقي را بنيان گذارد و در كسوت يك استاد دانشگاه نسلي را تربيت كند كه در دانشكده ادبيات سنت گرا، تمايل به شنيدن صداهاي تازه تر داشتند. براهني براي نخستين بار، فلسفه رمان را به عنوان يك واحد درسي تدريس كرد. اين جنبه خاص از شخصيت او علاوه بر اين كه در حوزه تدريس آكادميك جريان مهمي محسوب مي شود، باعث نفوذ افكار تئوريسين هاي مهم ادبيات جهان در ميان چهره هاي دانشگاهي شد.
نويسندگان و شاعراني مانند: شاملو، گلشيري، نادرپور، رويايي، رحماني و... با وجود حضور جدي در جامعه فرهنگي كشور، هيچ گاه نتوانسته بودند كه به آدم هايي دانشگاهي و آكادميك تبديل شوند. درواقع تلاش براهني در سال هاي دهه چهل، بر اين بود كه در كنار فعاليت هاي شناخته شده ادبي، نسل جوان دانشجو را با تفكر ادبيات مدرن و جديد روبه رو كند. زيرا تا قبل از فعاليت هاي براهني، اين نسل بيشتر با مصاديق اين نوع ادبيات يعني محصولات هنري روبه رو و آشنا شده بود. دانشگاه به عنوان مهمترين مركز علمي ايران، همواره در راستاي آموزش باورهاي تاريخي و كلاسيك بوده است به طوري كه در حوزه نقد ادبي ما با سبك شناسي مرحوم بهار روبه رو بوده و هستيم و براهني با نوشتن كتاب هايي مانند طلا در مس و قصه نويسي، علاوه بر به چالش كشاندن محصولات ادبي چند دهه اخير، برنگاه كتاب هايي مانند سبك شناسي بهار،خرده وارد كرد.او از سوي ديگر، يك زبان و بيان علمي و دانشگاهي را كه از رويه توصيفي دور شده و به سمت نگاهي تحليلي حركت مي كردس بنيان گذارد. براهني به عنوان يك چهره دانشگاهي، علاوه بر تدريس مسائل جديد حوزه ادبيات غرب، در مقابل شيوه هاي كلاسيك و قديمي بررسي ادبيات ايستاد.
او با توجه به ساختار و ساختمان مصاديق متعدد ادبي، از سنت معنابافي و مفهوم نمايي دور شد. طلا در مس كه به نوعي يكي از مهمترين كتاب هاي دانشگاهي براهني به حساب مي آيد در دوره اي نوشته شد كه بزرگاني مانند بديع الزمان فروزانفر، هنوز هم بر ارائه تدريس با شيوه حوزوي تأكيد داشتند. درواقع براهني نفس وجود دانشگاه در ايران را به خوبي درك كرد و دريافت كه دانشگاه هاي ايران به واسطه سنت حوزوي، نمونه هايي مدرن از آن سنت به حساب مي آيند. پس با اين درك او كوشيد تا با ارائه ساختار جديدي در بيان مولفه هاي متفاوت ادبي، از اين سنت دور شود. دانشگاه تهران دهه هاي چهل و پنجاه به دليل عدم تمايل چهره هاي مهم ادبي روز براي حضور از يكسو و سختگيري دستگاه حاكم براي نشر آراي ايشان و كمبود تحصيلكرده با مدارج بالا در ميان ايشان از سويي ديگر، معمولاً به پايگاهي براي مقابله با ادبيات روز ايران و ترويج سنت هاي كهن شعري و ادبي بود. كمتر چهره بزرگي در اين سال ها با نوآوري هاي شاملو، هدايت، چوبك و... سرسازش داشت و همين محيط فرماسون گونه! مي كوشيد تا تحصيلكردگان رشته هاي متعدد ادبي به نمونه هايي از اساتيدشان تبديل شوند. ارزش كار براهني در اين برهه آشكار مي شد كه در برابر انبوهي از فضلا و حكماي دانشگاهي توانست حرف هاي تازه را بيان كند. او با درك خاصي كه از موقعيت تاريخي و اجتماعي جامعه داشت، دريافت كه حضور و نفوذ در ميان دانشجويان مي تواند، نسلي بزرگ را با زيرساخت ها و ويژگي هاي فكري ادبيات جهان و ايران آشنا كرده و در سايه درس دانشگاهي، آنها را وادار به مطالعه و تحقيق جدي تر در اين باره بنمايد. براهني بعد از جريان تأسف انگيز انقلاب فرهنگي، از دانشگاه بيرون مي رود، اما شيوه او به دليل بازگويي صداها و حرف هايي تازه هنوز هم در خاطره اين دانشگاه باقي مانده است.
۲) دكتر رضا براهني از نخستين كساني است كه رمان را به منزله يك ساختمان نوشتاري درك كرده است. آثاري كه او تا پايان دهه ۶۰ در حوزه ادبيات خلق كرده است حاكي از توجه وي به اجراي صحيح ساختاري فرض شده است. البته اين نگاه با براهني آغاز نشده و نويسنده اي مانند ابراهيم گلستان، آغاز كننده اين نوع نگاه بوده است، اما براهني (به جرأت مي توان گفت) نگاه به رمان نويسي را از تعاريف قديمي جدا كرد. يكي از معضلات نويسنده ايراني دهه هاي سي و چهل، لغزش ميان مرزهاي داستان كوتاه و رمان بود. اين گفته ، به اين معنا است كه، برخي از نويسندگان ايراني از لحاظ فرم شناختي، مرزهاي ميان رمان و داستان كوتاه را درك نكرده و توصيف گرايي و استفاده از يك پروسه طولاني از واقعه و يا يك زندگي را ويژگي رمان دانسته و عكس آن در باب داستان كوتاه صادق بود. به نحوي كه رمان نويسي در تعريف بسياري از نويسندگان، توجه به بعد زماني داستان درون متن بود. براهني به واسطه آشنايي با تئوري هاي روز، رمان را كه اقبال كمتري در ميان نويسندگان جدي ايران داشت (شازده احتجاب يك داستان بلند است) مورد توجهي جدي قرار داد. او به غير از آثاري كه در اين زمينه خلق كرد، زيرساخت هاي فرمي و صوري مقوله اي به نام رمان را تدوين و بازگو كرد. به طوري كه در كتاب مهم «قصه نويسي» ما با تفكيك دقيق و علمي اين دو ژانر روبه رو هستيم.
در شهرهای شرق کهن
دارالخلافه های زیبایی تدریس کرد
زیرا درس حکومتی است طلایی
زیباییش
و گیسوان سلسله سانش خلافتی است که در طولش جمعیت عظیمی از بلبلها می آرامند
دور وحشت شبانه تاریخ در حاشیه مثل گلی سپید نشسته است
و دستهایش
که اعتبار سادگی است
پیراهن شبانه لیلی است
و گوشهایش
چون پرده بکارت آهوهاست
و چشمهایش جمهور آفتاب دمیده است
تغییر داده است الفبای عشق را
انگشتهای شعله ورش
زیرا
سبابه اش شهادت آهو هاست
حکمی صریح یافته ام من از او
که گیسوان شعله ورش را
بر صفحه های مرده بیافشانم
و شاهد قیامت آهوها باشم![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


